گنجور

 
روح عطار

یا رب از آن کز من دل‌خسته نیامد یادش

نرم گردان قدری آن دل چون فولادش

گر چه عمری است که او با من مسکین خوش نیست

عمر او باد به هر جا که بود خوش بادش

یاد او هست مرا شب همه شب مونس جان

گر چه روزی ز من خسته نیامد یادش

تا شبی داد دل از شکر او بستانم

روزگاری است که تا می‌کشم این بی‌دادش

خرم آن لحظه که در خنده ببوسم لعلش

خنک آن دم که در آغوش کشم شمشادش

دیده می‌خواست که کارش بگشاید روزی

به جز از خون جگر هیچ دگر نگشادش

مدتی تا دل من رفت و نیامد خبرش

می‌ندانم که کجا رفت و چه کار افتادش

روح عطار رسانید به گردون فریاد

برسانید به او تا برسد فریادش

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب