گنجور

 
روح عطار

بدادی آن همه پیوند و دوستی بر باد

به جای من بگزیدی کسی که شرمت باد

به یاد دار که بی‌موجبی و بی‌سببی

برفتت آن همه عهد وفا و مهر از یاد

نه رقعه‌ای نه سلامی نه پرسشی هرگز

چرا چه شئ چه شنیدی چه کرده‌ام چه فتاد

ببرد عشق تو بنیاد من چه دانستم

که دوست‌داری و عهد تو بود بی‌بنیاد

اگر تو داد دل مستمند من ندهی

شبی ز سوز دل از دادگر بخواهم داد

به یاد سرو خرامان سرکشت تا چند

به باغ دست درآرم به گردن شمشاد

به دور روی تو احوال روح عطار است

مثال قصه شیرین و غصه فرهاد

به یاد چشم و لب می پرست او ساقی

بیار باده گلگون و هر چه بادا باد

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب