بلاها میکشد جانم ز جور سروبالایی
به خون تر میکند رویم خیال روی زیبایی
سراپایم بسوزد همچو شمع از آتش هجران
ولیکن او چه غم دارد که سوزد بیسر و پایی
مگر صاحبدلی باشد که با او حسبة الله
بگوید شمهای از حال بیسامان شیدایی
بسی زخمم زدی بر جان و ننهادی یکی مرهم
شدم رنجور از این سودا نفرمودی مداوایی
ز روی مردمی روزی نگاهی کن به مسکینی
ز راه مرحمت یک شب گذاری کن به تنهایی
مران از خویش و بگذارم که بر خاک درت میرم
ضرورت وامقی باید که میرد پیش عذرایی
اگر روزی بخاید روح عطار آن لب شیرین
نیابد در همه عالم نظیر خود شکرخایی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.