بلاها میکشد جانم ز جور سروبالایی
به خون تر میکند رویم خیال روی زیبایی
سراپایم بسوزد همچو شمع از آتش هجران
ولیکن او چه غم دارد که سوزد بیسر و پایی
مگر صاحبدلی باشد که با او حسبة الله
بگوید شمهای از حال بیسامان شیدایی
بسی زخمم زدی بر جان و ننهادی یکی مرهم
شدم رنجور از این سودا نفرمودی مداوایی
ز روی مردمی روزی نگاهی کن به مسکینی
ز راه مرحمت یک شب گذاری کن به تنهایی
مران از خویش و بگذارم که بر خاک درت میرم
ضرورت وامقی باید که میرد پیش عذرایی
اگر روزی بخاید روح عطار آن لب شیرین
نیابد در همه عالم نظیر خود شکرخایی