روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹

بلاها می‌کشد جانم ز جور سروبالایی

به خون تر می‌کند رویم خیال روی زیبایی

سراپایم بسوزد همچو شمع از آتش هجران

ولیکن او چه غم دارد که سوزد بی‌سر و پایی

مگر صاحب‌دلی باشد که با او حسبة الله

بگوید شمه‌ای از حال بی‌سامان شیدایی

بسی زخمم زدی بر جان و ننهادی یکی مرهم

شدم رنجور از این سودا نفرمودی مداوایی

ز روی مردمی روزی نگاهی کن به مسکینی

ز راه مرحمت یک شب گذاری کن به تنهایی

مران از خویش و بگذارم که بر خاک درت میرم

ضرورت وامقی باید که میرد پیش عذرایی

اگر روزی بخاید روح عطار آن لب شیرین

نیابد در همه عالم نظیر خود شکرخایی