گنجور

 
روح عطار

چه باشد بخت در خواب ار شبی با من کند یاری

که بینم در کنار خویش یار خود به بیداری

فروزان شمع و می در جام و او سرمست و من خرم

وز او بینم همه مهر و وفا و لطف و دل‌داری

دل من گرد رخسارش کند هر لحظه گل‌چینی

لب او در دهان من کند هر دم شکرباری

شوم پیروز بخت و خوش‌دل و سرمست آن لحظه

که چشمم بیند آن خال سیاه و خط زنگاری

ز انفاس سمن باشد دماغ جان من هشیار

ز اطراف چمن آید نوای بلبل و ساری

به حسن خویش مغرور است و فارغ از من بی‌دل

امیدم هست کآید ناله زارم شبی کاری

بباید صبر کردن روح عطار از غم آن مه

چو می‌دانی که باید صبر در کار بتان آری

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب