چه باشد بخت در خواب ار شبی با من کند یاری
که بینم در کنار خویش یار خود به بیداری
فروزان شمع و می در جام و او سرمست و من خرم
وز او بینم همه مهر و وفا و لطف و دلداری
دل من گرد رخسارش کند هر لحظه گلچینی
لب او در دهان من کند هر دم شکرباری
شوم پیروز بخت و خوشدل و سرمست آن لحظه
که چشمم بیند آن خال سیاه و خط زنگاری
ز انفاس سمن باشد دماغ جان من هشیار
ز اطراف چمن آید نوای بلبل و ساری
به حسن خویش مغرور است و فارغ از من بیدل
امیدم هست کآید ناله زارم شبی کاری
بباید صبر کردن روح عطار از غم آن مه
چو میدانی که باید صبر در کار بتان آری