گنجور

 
رفیق اصفهانی

با غیر دیدم آن صنم سیم ساق را

از رشک بر وصال گزیدم فراق را

زینسان که هفت عضو من از تاب عشق سوخت

آهم عجب نسوزد اگر نه رواق را

خوش آنکه بینمش ز مه روی خود به من

صبح وصال ساخته شام فراق را

شوقش چنین که بسته زبانم به پیش او

گویم به او چگونه غم اشتیاق را

کارم فتاده است بشوخی که در ازل

نشنیده است نام وفا و وفاق را

....که گفتت که پیشه کن

با من نفاق را و بغیر اتفاق را

ساقی بیار ساغر می تا دمی رفیق

شیرین کند ز باده ی تلخت مذاق را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مهستی گنجوی

چون اشتیاق من به تو افزون ز شرح بود

ممکن نشد که شرح دهم اشتیاق را

از تلخی فراق تو تلخ است عیش من

اندازه نیست تلخی روز فراق را

ادیب صابر

چون اشتیاق من به تو افزون ز شرح بود

ممکن نشد که شرح دهم اشتیاق را

از وحشت فراق تو تلخ است روز من

اندازه جز خدای نداند فراق را

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ادیب صابر
جامی

کو قاصدی که شرح غم اشتیاق را

سازم پر از غزل چو خراسان عراق را

هر شب به صورت شفق از عکس خون دل

رنگین کنم کتابه این سبز طاق را

با بخت من زمانه کند اتفاق و نیست

[...]

صفایی جندقی

آن کآفرید روز اول اشتیاق را

کاش آفریده بود علاجی فراق را

ای دل سرشک برده ز کارم براو فکند

افکندم از نظر چو تو فرزند عاق را

جانم به لب رسید و دل از هجر وارهید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه