کو قاصدی که شرح غم اشتیاق را
سازم پر از غزل چو خراسان عراق را
هر شب به صورت شفق از عکس خون دل
رنگین کنم کتابه این سبز طاق را
با بخت من زمانه کند اتفاق و نیست
جز هجر دوست خاصیت این اتفاق را
جز برق صبح وصل ز سر منزل امید
زایل نساخت ظلمت شام فراق را
جانم به لب رسید چو بختم به کام ریخت
این زهرناک شربت مر المذاق را
عمرم چو بر تلافی هجران امان نداد
بستم کمر تلاقی یوم التلاق را
جامی نمونه ایست ز ایوان قصر شاه
ایزد که سر به عرش کشید این رواق را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و غم اشتیاق و انتظار برای وصال معشوق صحبت میکند. او آرزو دارد که قاصدی پیدا کند تا به او پیام عشق و اشتیاقش را برساند. شاعر شبها با دیدن شفق و یاد محبوب، کتابی رنگین از احساساتش میسازد. او میگوید که زمانه علیه اوست و فقط درد جدایی را تجربه میکند. در عین حال، امید به وصال را حفظ کرده، اما ظلمت جدایی او را عذاب میدهد. در آخر، شاعر به مرگ و جدایی اشاره میکند و به این حقیقت میرسد که عمرش در حسرت و انتظار گذرانده شده است. او به زیبایی و عظمت قصر شاه هم اشاره دارد و بیان میکند که چنین جایی شایسته نزدیکشدن به حقایق عمیق و واقعی است.
هوش مصنوعی: کجاست آن پیامآور که بتواند به خوبی داستان غم و longing را برایم بیان کند، همانطور که خراسان در شعرها پرشور و زیبایی ترسیم میشود؟
هوش مصنوعی: هر شب، با رنگ خون دل خود، صفحههای این کتاب سبز را مانند شفق زیبا میسازم.
هوش مصنوعی: سرنوشت من با زمانه به طرز عجیبی تلاقی کرده و تنها نتیجه این تلاقی، جدایی از دوست است.
هوش مصنوعی: تنها روشنایی صبح متصل به عشق، نتوانسته است تاریکی شب جدایی را از بین ببرد.
هوش مصنوعی: جانم در حال تمام شدن است، چون تقدیرم تلخ و نامطلوب بوده و این نوشیدنی زهرآگین، طعم زندگی را برایم ناپسند کرده است.
هوش مصنوعی: عمرم جوری گذشته که نتوانستم بر اثر دوری مقاومت کنم، بنابراین تصمیم گرفتم خود را برای روز دیدار آماده کنم.
هوش مصنوعی: جامی نمادی است از زیبایی و عظمت ایوان قصر خدای بزرگ که این فضای دل انگیز به عرش و بلندای آسمانها میرسد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون اشتیاق من به تو افزون ز شرح بود
ممکن نشد که شرح دهم اشتیاق را
از تلخی فراق تو تلخ است عیش من
اندازه نیست تلخی روز فراق را
چون اشتیاق من به تو افزون ز شرح بود
ممکن نشد که شرح دهم اشتیاق را
از وحشت فراق تو تلخ است روز من
اندازه جز خدای نداند فراق را
با غیر دیدم آن صنم سیم ساق را
از رشک بر وصال گزیدم فراق را
زینسان که هفت عضو من از تاب عشق سوخت
آهم عجب نسوزد اگر نه رواق را
خوش آنکه بینمش ز مه روی خود به من
[...]
آن کآفرید روز اول اشتیاق را
کاش آفریده بود علاجی فراق را
ای دل سرشک برده ز کارم براو فکند
افکندم از نظر چو تو فرزند عاق را
جانم به لب رسید و دل از هجر وارهید
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.