گنجور

 
رفیق اصفهانی

از آن در سینه از من کینه داری

که مهر دیگری در سینه داری

ز غیر من نمی دانم چه دیدی

که با او مهر و با من کینه داری

اگر نه عاشق رخسار خویشی

چرا دایم به کف آیینه داری

غم دیرین خورم تا چند ساقی

بیاور گر می دیرینه داری

بده می شنبه و آدینه تا چند

حساب شنبه و آدینه داری

چه حاصل گر نداری نقد عرفان

ز گوهر گر دوصد گنجینه داری

رفیق آخر روی عریان ز عالم

اگر اطلس اگر پشمینه داری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
نظامی

نه بوی شفقتی در سینه داری

نه حق صحبت دیرینه داری

اوحدی

تو مهر دیگری در سینه داری

که با من بیگناه این کینه داری

حافظ

بیا با ما مَوَرز این کینه‌داری

که حق صحبت دیرینه داری

نصیحت گوش کن کاین در بسی به

از آن گوهر که در گنجینه داری

ولیکن کی نمایی رخ به رندان؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه