گنجور

 
نظامی

مَلک چون دید ناز آن نیازی

سپر بفکند از آن شمشیر بازی

شکایت را به شیرینی نهان کرد

ز شیرینان شکایت چون توان کرد؟

به شیرین گفت کاِی چشم و چراغم

همایِ گلشن و طاوس باغم

سرم را تاج و تاجم را سریری

هم از پای افکنی هم دست‌گیری

مرا دل‌بر تو و دل‌داری از تو

ز تو مستی و هم هشیاری از تو

ندارم جز تویی کآن جا کشم رخت

نه تاجی بِهْ ز تو کآن جا زنم تخت

گرفتم کز من آزاری گرفتی

پی خونم چرا باری گرفتی؟

بدین دیری که آیی در کنارم

بدین زودی مکش، لختی بدارم

نکو گفت این سخن دهقان به نمرود

که کُشتن دیر باید، کاشتن زود

چه خواهی؟ عذر یا جان؟ هر دو اینک

توانی عید و قربان هر دو اینک

مکن نازی که بار آرَد نیازت

نوازش کن که از حد رفت نازت

به نومیدی دلم را بیش مشکن

نشاطم را چو زلف خویش مشکن

غم از حد رفت و غم‌خوارم کسی نیست

تویی و در تو غم‌خواری بسی نیست

غمی کآن با دلِ نالان شود جفت

به هم‌سالان و هم‌حالان توان گفت

نشاید گفت با فارغ‌دلان راز

مخالف در نسازد ساز با ساز

فرو گیر از سربار این جرس را

به آسانی برآر این یک نفس را

جهان را چون من و چون تو بسی بود

بوَد با ما مقیم ار با کسی بود

ازین دروازه کو بالا و زیر است

نخوان‌دستی که تا «دیر است»، دیر است

فریب دل بس است ای دل فریبم

نوازش کن که از حد شد شکیبم

بساز ای دوست کارم را که وقت است

ز سر بنشان خمارم را که وقت است

بس است این طاق ابرو ناگشادن

به طاقی با نطاقی وا نهادن

درِ «فرخار» بر فغفور بستن

به جوی مولیان بر پل شکستن

غم عالم چرا بر خود نهادی؟

رها کن غم که آمد وقت شادی

به روزِ ابر، غم خوردن صواب است

تو شادی کن که امروز آفتاب است

شبیخون بر شکسته چند سازی؟

گرفته با گرفته چند بازی؟

نه دانش باشد آن کس را نه فرهنگ

که وقت آشتی پیش آورد جنگ

خردمندی که در جنگی نهد پای

بمانَد آشتی را در میان جای

در این جنگ، آشتی رنگی برانگیز

زمانی تازه شو تا کی شوی تیز

به روی دوستان مجلس برافروز

که تا روشن شود هم چشم و هم روز

به بُستان آمدم تا میوه چینم

مَنِه خار و خَسَک در آستینم

ز چشم و لب در این بُستانِ پدرام

گَهی شِکّر گشایی، گاه بادام

در این بُستان مرا گو خیز و بِستان

ترنجِ غبغب و نارنجِ پستان

سنانِ خشم و تیرِ طعنه تا چند؟

نه جنگ است این، درِ پیکار دربند

تو ای آهو‌سرین نز بهر جنگی

رها کن بر دَدان خوی پلنگی

فرود آی از سر این کبر و این ناز

فرود آوردهٔ خود را مینداز

در اندیش ار چه کبکت نازنین است

که شاهینی و شاهی در کمین است

هم آخر در کنار پَستم افتی

به دست آیی و هم در دستم افتی

همان بازی کنم با زلف و خالت

که با من می‌کند هر شب خیالت

چه کار افتاده کاین کار اوفتاده

بدین درمانده چون بخت ایستاده

نه بوی شفقتی در سینه داری

نه حق صحبت دیرینه داری

گلیم خویشتن را هر کس از آب

تواند بر کشید ای دوست مشتاب

چو دورت بینم از دم‌ساز گشتن

رهم نزدیک شد در بازگشتن

اگر خواهی حسابم را دگر کن

ره نزدیک را نزدیک‌تر کن

گره بگشای ز ابروی هلالی

خزینه پُر گهر کن، خانه خالی

نخواهی کاریم در خانهٔ خویش

مبارک باد گیرم راه در پیش

بدان ره کآمدم دانم شدن باز

چنان کاوّل زدم دانم زدن ساز

به داروی فراموشی کِشم دست

به یاد ساقیِ دیگر شوم مست

به جُلاب دگر نوشین کنم جام

به حلوای دگر شیرین کنم کام

ز شیرین مهر بردارم دگر بار

شکر‌نامی به چنگ آرم شکربار

نبیدِ تلخ با او می‌کنم نوش

ز تلخی‌های شیرین گر کنم گوش

دلم در باز گشتن چاره ساز است

سخن کوتاه شد منزل دراز است