گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۷

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

منم غریب دیار تو، ای غریب‌نواز

دمی به حال غریب دیار خود پرداز

بهر کمند که خواهی بگیر و بازم بند

به شرط آنکه ز کارم نظر نگیری باز

گرم چو خاک زمین خوار می‌کنی سهلست

چو خاک می‌کن و بر خاک سایه می‌انداز

درون سینه دلم چون کبوتران بتپد

چه آتشست که در جان من نهادی باز؟

هوای قد بلند تو می‌کند دل من

تو دست کوته من بین و آرزوی دراز!

بر آستین خیالت همی دهم بوسه

بر آستان وصالت مرا چو نیست جواز

هزار دیده به روی تو ناظرند و تو خود

نظر به روی کسی بر نمی‌کنی از ناز

اگر بسوزدت، ای دل، ز درد ناله مکن

دم از محبت او می‌زنی، بسوز و بساز

حدیث درد من، ای مدعی، نه امروزست

که اوحدی ز ازل بود رند و شاهد باز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مهراهورا نوشته:

این غزل در حافظ نسخه ی قدسی که کاملترین و معتبرترین دیوان حافظ است به حافظ نسبت داده شده و در واقع حافظ این غزل را سروده.

کانال رسمی گنجور در تلگرام