گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۱

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بگشای ز رخ نقاب دیدار

تا نگذرد از درت خریدار

این پرده که بر درست بردر

وین سایه که بر سرست بردار

گفتی: بنشین که من بیایم

بنشینم و نیستی تو آن یار

کز یاری من نیایدت ننگ

وز صحبت من نباشدت عار

زین قاعده و خلاف بگذر

و آن داعیه در غلاف بگذار

تا کی باشیم پس بر در؟

وز هجر تو کرده رخ به دیوار

هر کس به حساب تار و پودست

ما با سخن تو در شب تار

پنداشتمت که: مهربانی

و آن نیز خیال بود و پندار

سر در سر کار عشق کردیم

و اگه نشدی، زهی سر و کار؟

هر لحظه مکن بکشتنم زور

هر روز مکن بهشتنم زار

یا آن دل برده باز پس ده

یا این تن مرده نیز بگذار

مپسند که از فراق رویت

فریاد برآرم اوحدی‌وار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام