گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۰

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر به دست آوریم دامن دوست

همه او را شویم و خود همه اوست

آنکه او را در آب می‌جویی

همچو آیینه با تو رو در روست

تو تویی خود از میان برگیر

کز تویی تو رشته تو برتوست

گر شود کوزه کوزه گرنه شگفت

که بسی کاسه سوده گشت و سبوست

همه از یک درخت هست این چوب

که گهی صولجان و گاهی گوست

ها، که اسم اشارتست از اصل

الفتش را چو واو کردی هوست

انقلاب ضرورتست این جا

تا تو آن مغز بر کشی از پوست

مدتی توبه داشتیم، اکنون

که خرابات عشق در پهلوست

منشین تشنه، اوحدی، که ترا

پای در آب و جای بر لب جوست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام