گنجور

 
اوحدی

مردم نشسته فارغ و من در بلای دل

دل دردمند شد، ز که جویم دوای دل؟

از من نشان دل طلبیدند بیدلان

من نیز بیدلم، چه نوازم نوای دل؟

رمزی بگویمت ز دل، ار بشنوی به جان

بگذر ز جان، تا که ببینی لقای دل

دل را، ز هر چه هست، بپرداز و صاف کن

تا هر چه هست بنگری اندر صفای دل

گر در دل تو جای کسی هست غیر او

فارغ نشین، که هیچ نکردی به جای دل

دل عرش مطلقست و برو استوای حق

زین جا درست کن به قیاس استوای دل

بر کرسی وجود تو لوحیست دل ز نور

بروی نبشته سر خدایی خدای دل

گر دل به مذهب تو جزین گوشت پاره نیست

قصاب کوی به ز تو داند بهای دل

دل بختییست بسته بر مهد کبریا

وین عقل و نطق و جان همه زنگ و درای دل

کیخسرو آن کسیست که حال جهان بدید

از نور جام روشن گیتی نمای دل

بیگانه را به خلوت ما در میاورید

تا نشنوند واقعهٔ آشنای دل

چون آفتاب عشق برآید، تو بنگری

جانها چو ذره رقص‌کنان در هوای دل

بگذر به شهر عشق، که بینی هزار جان

دل‌دل‌کنان ز هر سر کویی که: وای دل!

پیوند دل بدید کسی، کش بریده‌اند

بر قد جان به دست محبت قبای دل

از رای دل گذار نباشد، بهیچ روی

سلطان دلست و سر که بپیچد ز رای دل؟

سرپوش جسم اگر ز سر جان برافکنی

فیض ازل نزول کند در فضای دل

گر در فنای جسم بکوشی بقدر وسع

من عهد می‌کنم به خلود بقای دل

نقد تو زیر سکهٔ معنی کجا نهند؟

چون آهن تو زر نشد از کیمیای دل

چون هیچ دل به دست نیاورده‌ای هنوز

چندین مزن به خوان هوس بر، صلای دل

عمری گدای خرمن دل بوده‌ام به جان

تا گشت دامن دل من پر بلای دل

گر نشنوی حکایت دل، این شگفت نیست

افسرده خود کجا شنود ماجرای دل؟

عالم پر از خروش و صدای دل منست

لیکن ترا به گوش نیاید صدای دل

ناچار حال دل بنماید بهر کسی

چون اوحدی، کسی که بود مبتلای دل

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جهان ملک خاتون

دردم ز حد گذشت و ندارم دوای دل

از وصل ساز چاره دوایی برای دل

شد خان و مان این دل بیچاره ام سیاه

تا گشت شست زلف تو جانا سرای دل

آنچه من از برای دل خسته می کشم

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

جان کیست بندهٔ حرم کبریای دل

یا روح چیست خادم خلوتسرای دل

در چارسوی عشق که بیرون دو سراست

صد جان روان دهند به یکدم بهای دل

از جان به سوز سینه که یابی وصال جان

[...]

ابن حسام خوسفی

ای قامت بلند تو ما را بلای دل

چون من که دیده ای که بود مبتلای دل

از دست دیده کار دل من به جان رسید

ای دیده ای که چه کردی به جای دل

خون دلم بریخت خیال لب تو دوش

[...]

اسیری لاهیجی

هر جا ظهور یافت کمال و صفای دل

عالم نبود ذره اندر فضای دل

آن مظهری که سر عیان زو عیان نمود

جستم بهر دو کون و ندیدم ورای دل

آئینه کمال حقیقت دلست و بس

[...]

محتشم کاشانی

گر پا نهی ز لطف به مهمانسرای دل

پیش تو جان به پیشکش آرم چه جای دل

بهر گذار کردنت از غرفه‌های چشم

درها گشاده بر حرم کبریای دل

بنای صنع بهر تو نامهربان نهاد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه