گنجور

 
حکیم نزاری

بتی فربه سرین لاغر میان است

چه می گویم میانش بی نشان است

سخن تا بر لبش ناید ندانند

که در اصل آن شکر لب را دهان است

لبش را چون توانم کرد نسبت

به شیرینی که شیرین تر زجان است

نسیم لطف طبعش را چه گویم

که با باد سحرگه هم عنان است

جمال عالم آرایش به خوبی

نمودار بهشت جاودان است

زمان جز بر مراد او نگردد

از این جا نادر دور زمان است

اگر چه بس سبک روح است لیکن

غم او بر دلم بار گران است

مرا سودای او در سر چو آتش

که افتد در حریر و پرنیان است

نمی یارم گذر کردن به کویش

که سیلاب از کنارم تا میان است

خبر داری ز آتش دان گردون

تنور سینه ی من همچنان است

پری دیده ست پنداری نزاری

چنین با آدمی بیگانه ز آن است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ادیب صابر

بگردان روی دل از فکرت بد

که بد کردن نه کار بخردان است

بدی اندیشه کردن در حق خلق

بدی کار تو در وی نهان است

کسی که نیکی اندیشد به هر کس

[...]

عطار

جهانی جان چو پروانه از آن است

که آن ترسا بچه شمع جهان است

به ترسایی درافتادم که پیوست

مرا زنارِ زلفش بر میان است

درآمد دوش آن ترسا بچه مست

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۳۸ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
سعدی

چه روی است آن که پیش کاروان است

مگر شمعی به دست ساروان است

سلیمان است گویی در عماری

که بر باد صبا تختش روان است

جمال ماه پیکر بر بلندی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه