گنجور

 
نظامی

به فرخ فالی و فیروزمندی

سخن را دادم از دولت بلندی

طراز آفرین بستم قلم را

زدم بر نام شاهنشه رقم را

سر و سر خیل شاهان شاه آفاق

چو ابرو با سری هم جفت و هم طاق

ملک اعظم اتابک داور دور

که افکند از جهان آوازه جور

ابو جعفر محمد کز سر جود

خراسان گیر خواهد شد چو محمود

جهانگیر آفتاب عالم افروز

به‌هر بقعه قِران ساز و قرین سوز

دلیل آنکه آفتاب خاص و عام است

که شمس‌الدین و الدنیاش نام است

چنان چون شمس که‌انجم را دهد نور

دهد ما را سعادت چشم بد دور

در آن بخشش که رحمت عام کردند

دو صاحب را محمد نام کردند

یکی ختم نبوت گشته ذاتش

یکی ختم ممالک بر حیاتش

یکی برج عرب را تا ابد ماه

یکی ملک عجم را از ازل شاه

یکی دین را ز ظلم آزاد کرده

یکی دنیا به عدل آباد کرده

زهی نامی که کرد از چشمهٔ نوش

دو عالم را دو میمش حلقه در گوش

ز رشک نام او عالم دو نیم است

که عالم‌، یکی او را دو میم است

به ترکان قلم بی‌نسخ تاراج

یکی میمش کمر بخشد یکی تاج

به نور تاجبخشی چون درخش است

بدین تایید نامش تاج‌بخش است

چو طوفی سوی جود آرد وجودش

ز جودی بگذرد طوفان جودش

فلک با او کرا گوید که برخیز

که هست این قایم افکن قایم آویز

محیط از شرم جودش زیر افلاک

جبین‌واری عرق شد بر سر خاک

چو دریا در دهد بی‌تلخ‌رویی

گهر بخشد چو کان بی تنگ‌خویی

به بارش تیغ او چون آهنین میغ

کلید هفت کشور نام آن تیغ

جهت شش طاق او بر دوش دارد

فلک نُه حلقه هم در گوش دارد

جهان چون مادران گشته مطیعش

به نام عدل زاده چون ربیعش

خبرهایی که بیرون از اثیر است

به کشف خاطر او در ضمیر است

کدامین علم کاو در دل ندارد‌؟

کدام اقبال که‌او حاصل ندارد‌؟

به سر پنجه چو شیران دلیر است

بدین شیر افکنی یارب چه شیر است؟

نه با شیری کسی را رنجه دارد

نه از شیران کسی هم‌پنجه دارد

سنانش‌، موی باریکی سترده

ز چشم موی‌بینان موی برده

ز هر مقراضه کاو چون صبح رانده

عدو چون میخ در مقراض مانده

ز هر شمشیر کاو چون صبح جسته

مخالف چون شفق در خون نشسته

سمندش در شتاب آهنگِ بیشی

فلک را هفت میدان داده پیشی

زمین زیر عنانش گاو ریش است

اگر‌چه هم‌عنان گاومیش است

کُله بر چرخ دارد فرق بر ماه

کله‌داری چنین باید زهی شاه

همه عالم گرفت از نیک‌رایی

چنین باشد بلی ظِلِّ خدایی

سیاهی و سپیدی هر‌چه هستند

گذشت از کردگار او را پرستند

زره‌پوشان دریای شکن‌گیر

به فرق دشمنش پوینده چون تیر

طرفداران کوه آهنین‌چنگ

به رجم حاسدش برداشته سنگ

گلوی خصم وی سنگین‌درای‌ست

چو مغناطیس از آن آهنربای‌ست

نشد غافل ز خصم آگاهی این است

نخسبد شرط شاهنشاهی این است

اتابک ایلد گز شاه جهان‌گیر

که زد بر هفت کشور چار تکبیر

دو عالم را بدین یک جان سپرده‌ست

چو جانش هست نتوان گفت مرده‌ست

جهان زنده بدین صاحب‌قران است

درین شک نیست کاو جان جهان است

جز این یکسر ندارد شخص عالم

مبادا کز سرش مویی شود کم

کس از مادر بدین دولت نزاده است

حبش تا چین بدین دولت گشاده است

فکنده در عراق او باده در جام

فتاده هیبتش در روم و در شام

صلیب زنگ را بر تارک روم

به دندان ظفر خاییده چون موم

سپاه روم را کز ترک شد پیش

به هندی تیغ کرده هندوی خویش

شکارستان او ابخاز و دربند

شبیخونش به خوارزم و سمرقند

ز گنجه فتح خوزستان که کرده است؟

ز عمان تا به اصفاهان که خورده است؟

ممیراد این فروغ از روی این ماه

میفتاد این کلاه از فرق این شاه

هر آن چیزی که او را نیست مقصود

به آتش سوخته گر هست خود عود

هر آنکس کز جهان با او زند سر

در آب افتاد اگر خود هست شکر

هر آن شخصی که او را هست ازو رنج

به زیر خاک باد ار خود بود گنج