گنجور

 
نشاط اصفهانی

پیوند عهدهاست که از هم گسسته‌ای

یا حلقه‌های زلف به هم برشکسته‌ای

کس جز تو ره نداشت در این خانه خلق را

آگه که کرد از این که تو در دل نشسته‌ای

از پاس ناتوانی آن چشم صید بند

باشد که دایم از پی دل‌های خسته‌ای

از صید پر شکسته گشایند بند اگر

برداشت خواجه مهر مپندار رسته‌ای

پای دلی به هر سر مو بسته او ولی

تنها تو دل نشاط به آن طره بسته‌ای

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

ای یار بی‌وفا که ز ما برشکسته‌ای

پیوند مهر و عِقد محبت گسسته‌ای

ضایع مکن حقوقِ مودّت به هیچ حال

گر خود همه دمی‌ست که با ما نشسته‌ای

ما از تو خسته‌ایم و شکایت نمی‌کنیم

[...]

اوحدی

یارب! تو دوش با که به شادی نشسته‌ای؟

کامروز بی‌غم از در ما باز جسته‌ای

از روی عشوه بند قبا را گشاده باز

وز راه شیوه طرف کله بر شکسته‌ای

سیم از میان ببرده و در کیسه ریخته

[...]

وحشی بافقی

خواهد دگر به دامگهی بال بسته‌ای

مرغ قفس شکسته‌ای از دام جَسته‌ای

صیاد کیست تا نگذارد ز هستیش

غیر از سر بریده و بال شکسته‌ای

صیدی ستاده باز که بندد گلوی جان

[...]

صائب تبریزی

ای آن که دل به ابروی پیوسته بسته‌ای

غافل مشو که در ته طاق شکسته‌ای

ای زلف یار این قدر از ما کناره چیست؟

ما دل‌شکسته‌ایم و تو هم دل‌شکسته‌ای

امروز از نگاه تو دل آب می‌شود

[...]

فیاض لاهیجی

دارم دلی به مهر بتان عهد بسته‌ای

چون رنگ عاشقان به نگاهی شکسته‌ای

از خود طمع بریده‌تر از رنگ رفته‌ای

دندان به خون فشرده‌تر از زخمِ‌ بسته‌‌ای

افتاده‌ای ز گریه چو زخم فسرده‌ای

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه