گنجور

 
نظیری نیشابوری

به دوریت نتوان بود نیز دور از تو

حسد به خویش برد عاشق غیور از تو

مرا کرشمه حسن تو کرده سرگردان

نه غیبتم به حضور است و نی حضور از تو

فکندی آینه را از نظر ز بی قیدی

به جز دل تو ندیدم دلی صبور از تو

به تلخی از نظر خشمگینت افتادم

لبی چو پسته نکردم به خنده شور از تو

امید بود که شمع مزار من گردی

بر آستان سرایم نتافت نور از تو

تو گر مرا بکشی و به تعزیت آیی

میان حلقه ماتم کنند سور از تو

وگر به فاتحه بر تربتم نفس رانی

ته لحد شودم عرصه نشور از تو

کرامت عجبی داده اند حسن تو را

که سر زند به دل ماتمی سرور از تو

«نظیری » انده این خون فسرده چند خوری

بگیر، کس نگرفتست دل به زور از تو

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سیف فرغانی

ایا گرفته مه وآفتاب نور از تو

بمرگ حالم نزدیک گشت دور از تو

زدیده ودل من ای همه بتو نگران

مپوش رو که دل و دیده راست نور از تو

بهشت بی تو مرا دوزخیست، از برمن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه