گنجور

 
نظیری نیشابوری

در چراغ حکمت از مغز خرد روغن مکن

جز به نور عشق راه معرفت روشن مکن

حکمت از خود جوی و از یونان و یونانی مخواه

از کنار خوشه چینان دانه در خرمن مکن

عشق بازان را قوام جسم از قوت دل است

چون دلت باشد قوی فکر غذای تن مکن

دلبری بگزین کز اول یار و هم آغوش تست

شاهد هر جانشین را دست در گردن مکن

آب پاشان است در کوی پری رویان یزد

تا نمانی پای در گل چشم بر روزن مکن

رود مصر و چشمه موسی به راه قدس هست

وقت پیری هم بس از آلایش دامن مکن

اختیار عشق با هزل و هوس شغل خطاست

مرکبی کز موم سازی نعلش از آهن مکن

ای خوشا خواری و خرسندی، فقیری و قبول

کس نگوید گلخنی را جای در گلخن مکن

آشتی داری به خصمان با «نظیری » کین چرا

دشمنان را دوست کردی دوست را دشمن مکن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن

تیرباران قضا را جز رضا جوشن مکن

هر که ننهاده‌ست چون پروانه دل بر سوختن

گو حریف آتشین را طوف پیرامن مکن

جای پرهیز است در کوی شکرریزان گذشت

[...]

سیف فرغانی

ای پسر گر عاشقی دعوی ما ومن مکن

از صفا تن را چو جان گردان وجان را تن مکن

بامدادان گر نبینی روی چون خورشید دوست

روز را شب دان وچشم خود بدو روشن مکن

چون نمی سوزی چو شمع اندر شب سودای یار

[...]

سلیم تهرانی

دشمن خود گر نه‌ای، ما را به خود دشمن مکن

در بغل چون شیشه داری، سنگ در دامن مکن

بر شکست گوهرم دستی نداری ای حسود

بهر سودن، آب چون گرداب در هاون مکن

شرم بادت از ید بیضای بی‌رونق کلیم

[...]

آشفتهٔ شیرازی

دوستت گر دست داد اندیشه دشمن مکن

تیر دلدوز نظر را غیر جان جوشن مکن

پیر کنعان را بگو یوسف عزیز مصر شد

خویشتن را ممنون عبث از بوی پیراهن مکن

پای بند سوزنی مانده مسیحت بر فلک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه