گنجور

 
نظیری نیشابوری

تو این گشاد و گره‌ها به دام فکر مباف

امید نیست که عنقا برآید از پس قاف

درین دیار که ماییم آدمیت نیست

تو هر کجاش به بینی بگو چه شد انصاف

مرا ز سنت و حرمت سه انتخاب افتاد

امام ساده رخ و عشق پاک و باده صاف

ز علم و زهد و ورع بوی شید می آید

کجاست باده که از خود بشویم این اوصاف

جمال و جاه به حسن وفا صفا دارد

تو را که حسن وفا نیست از جمال ملاف

شجاعتی که برآیی به دیگران سهلست

اگر به خویش برآیی تهمتنی به مصاف

کی این جماعت جاهل خداشناس شوند

که در امور خلافت همی کنند خلاف

تو را چنان که تویی وصف می توانم کرد

خطیب شهر اگر تیغ می نهد به غلاف

نه عارف است که گفت از حسد «نظیری » را

چگونه صیت تو اقلیم را گرفت اطراف

ز لطف شه شده دیهیم پوش درزی شهر

چه حیرت است اگر جوهری شود صراف

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مولانا

بیا بیا که توی شیر شیر شیر مصاف

ز مرغزار برون آ و صف‌ها بشکاف

به مدحت آنچ بگویند نیست هیچ دروغ

ز هر چه از تو بلافند صادقست نه لاف

عجب که کرت دیگر ببیند این چشمم

[...]

سعدی

نه هر که قوّت بازوی منصبی دارد

به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف

توان به حلق فرو بردن استخوان درشت

ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف

صوفی محمد هروی

دو یار همدم و یک شیشه ای ز باده صاف

اگر رسد به تو این آرزو زهی الطاف

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صوفی محمد هروی
جامی

به از کدورت زهد ریاست باده صاف

بیار باده که بالای طاعت است انصاف

کجاست خانه آن ماه خانگی که کنیم

ز شوق صاحب خانه به گرد خانه طواف

غلام پیر مغانم که لطف مشرب او

[...]

امیرعلیشیر نوایی

نهاد پیر مغان بر کفت چو باده صاف

به عذر توبه دگر خویشرا مدار معاف

ز چاک پیرهنم دوختن چه سود ایدل

مرا که گشته ز تیغ فراق سینه شکاف

شکست قلب همه اهل عشق مژگانت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه