گنجور

 
نیر تبریزی

حسن از آنپایه گذشته است که در وصف من آید

مگر او پرده براندازد و خود رخ بنماید

رشگم از پرتو خورشید جهانتاب برآید

که همه روز همی روی بدیوار تو ساید

همه ما را بقفا عیب کنند اهل سلامت

کس بروی تو نگوید دل مردم نرباید

وعده قتل من ایکاش بفردا نگذارد

عهد خوبان همه دانند که بس دیر نپاید

چه بود زاهد اگر ذوق حضور تو ندارد

در فردوس ملایک بهمه کس نگشاید

رخ برافروز بگو با گل سوری که ببلبل

ناز مفروش که از زشت رخان ناز نشاید

ساقی ، آبِ طرب انگیز به بیدردان دِه،

درد جامی بمن آور که مرا درد فزاید

خلفی چونتو نزاید مگر از مادر گیتی

تا از اینصورت زیبای دلاویز چه زاید

 
 
گوهر
اثیر اخسیکتی

چه بود ماه که با روی تو از کوه بر آید

چه زند سرو که با قد تو بالا بنماید

هر کجا بوی تو آمد ز صبا گرد نخیزد

هر کجا روی تو آمد ز سحر صبح نیاید

غمت آورد بدر صبر خرد گفت که حقا

[...]

سعدی

بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید

روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را

تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

این لطافت که تو داری همه دل‌ها بفریبد

[...]

کمال خجندی

روی زیبای تو هر بار که در چشم تر آید

خوبتر باشد از آن ماه که در آب نماید

گری را طرفه نباشد که ربایند خلایق

طرفه آن گوی زنخدان که دل خلق رباید

در به زنجیر ببندد همه وقت و عجب است این

[...]

نظام قاری

صبر بسیار بباید پدر پیر و حلاجش

تا دگر مادر کتو چوتو فرزند بزاید

مجذوب تبریزی

دولت آن است که یارم ز در لطف در آید

قامتش بینم و کارم همه جا راست بیاید

پرده بردار که در آینه‌ای آن رخ زیبا

مطلب هر دو جهانم به نظر جلوه نماید

رخ برافروخته گر شب تو هم از قصر برانی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه