لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
ناصر بخارایی

گلست آنکه ز حسنش جهان گلستان است

از او به هر چمنی صدهزار دستان است

چو غنچه گر دهن او به خنده پیدا شد

هنوز زیر لبش خنده‌های پهنان است

دل صنوبری غنچه را صبا بِرِبود

که سرو بر سر گل هچو بید لرزان است

بریز خون صراحی که خون‌بها ساقی

هزار جان گرامی دهیم و ارزان است

مرا تو عمری اگر عهد بشکنی چه عجب

که عهد عمر به ما سخت سست پیمان است

دعاست روی تو را سورتی که بر ورق است

شفاست شهد تو را آیتی که در شان است

چو باد صبح دم از زلف او مزن ناصر

درین حدیث که پیچیده و پریشان است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر معزی

سدید ملک ملک عارض خراسان است

صفی دولت و مخدوم اهل دیوان است

پناه دین خدای و معین شرع رسول

عمر که همچو علیّ و صدیق و عثمان است

لقب سدید و صفی یافته است زانکه دلش

[...]

قوامی رازی

مدبری ملکی بر جهان جهانبان است

که هر چه گوئی از او صد هزار چندان است

احد صفت صمدی لم یلد و لم یولد

که پیک «و» نامه او جبرئیل و قرآن است

مقدری که خداوندی کرسی و عرش است

[...]

خاقانی

چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است

چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است

جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف

تو راست معجزه و نام تو سلیمان است

از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی

[...]

سعدی

هزار سختی اگر بر من آید آسان است

که دوستی و ارادت هزار چندان است

سفر دراز نباشد به پای طالب دوست

که خار دشت محبت گل است و ریحان است

اگر تو جور کنی جور نیست، تربیتست

[...]

همام تبریزی

وداع چون تو نگاری نه کار آسان است

هلاک عاشق مسکین فراق جانان است

نگر مفارقت جان ز تن چگونه بود

به جان دوست که هجران هزار چندان است

ز وصل خود نفسی پیش از آن که دور شوم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه