گنجور

 
سیدای نسفی

رفتی و شوری به جان ناتوان انداختی

آمدی و آتشی در خان و مان انداختی

ناوک اندازان چشمت هر طرف در جلوه اند

تا چو ابرو بر سر بازو کمان انداختی

مهربانیها نمودی اول و آخر چو شمع

شعله بیدادیی در مغز جان انداختی

از خجالت چون کمان مشکل که سر بالا کنم

تا مرا دور از نظر همچون نشان انداختی

عندلیبان از سیه بختی همه خون می خورند

برگ گل را تا ز سنبل سایه بان انداختی

آتشم در جان زدی و از نظر غائب شدی

تشنه ام کردی و در ریگ روان انداختی

لطف ها کردی و افگندی به یکبار از نظر

از زمین برداشتی وز آسمان انداختی

بوی پیراهن که بودی نور چشم اهل دل

آتشی کردی به جان کاروان انداختی

زهر خندی کردی و بنیاد عالم سوختی

این چه شوری بود از آن لب در جهان انداختی

گفته بودی دوش خواهم ریخت خون سیدا

خود یقین کردی و ما را در گمان انداختی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
همام تبریزی

باز ای مطرب حدیثی در میان انداختی

فتنه‌ای در مجلس صاحب‌دلان انداختی

راز ما را فاش کردی در میان خاص و عام

وین حکایت در زبان این و آن انداختی

عارفان را با پری‌رویان کشیدی در سماع

[...]

حسین خوارزمی

بار دیگر فتنه ای در انس و جان انداختی

چهره بنمودی و آتش در جهان انداختی

از برای خاکساران بر سر کوی طلب

فرش عزت بر فراز آسمان انداختی

عشق را سرمایه ای داده ز حسن دلبران

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از حسین خوارزمی
فیض کاشانی

پرتوی از مهر رویت در جهان انداختی

آتشی در خرمن شورید گان انداختی

یکنظر کردی بسوی دل ز چشم شاهدان

زان نظر بس فتنها در جسم و جان انداختی

در دلم جا کردی و کردی مرا از من تهی

[...]

سیدای نسفی

ای فلک امروز شوری در جهان انداختی

آتشت افتد به خان آتش به جان انداختی

باغبان سروی به صد خون جگر پرورده بود

بر زمین مانند شاخ ارغوان انداختی

نازپروردی که جای شیر دادی دایه اش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه