گنجور

 
سیدای نسفی

در دلم افتاده همچون لاله داغ تازه‌ای

خانه‌ام گردیده روشن از چراغ تازه‌ای

غنچه پژمرده امید من گل کرده است

ای نسیم صبحدم دارم دماغ تازه‌ای

سیر گلزار ارم را از نظر افگنده‌ام

خورده چشمم آب تا از روی باغ تازه‌ای

دیده را از بهر پابوسش تسلی می‌دهم

هر زمان از خویش می‌سازم سراغ تازه‌ای

سیدا تا دامن محشر نمی‌آیم به هوش

خورده‌ام تا می چو منصور از ایاغ تازه‌ای

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سیدای نسفی

برده‌ام امروز بوی خوش ز باغ تازه‌ای

باز پیدا کرده‌ام چون گل دماغ تازه‌ای

می‌دوم عمری‌ست چون خورشید بر گرد جهان

تا از آن گم‌گشته‌ام یابم سراغ تازه‌ای

گفت امشب خانه‌ات روشن کنم چون آفتاب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه