گنجور

بخش ۱۲۶ - مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصه

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم
 

جوحی هر سالی ز درویشی به فن

رو بزن کردی کای دلخواه زن

چون سلاحت هست رو صیدی بگیر

تا بدوشانیم از صید تو شیر

قوس ابرو تیر غمزه دام کید

بهر چه دادت خدا از بهر صید

رو پی مرغی شگرفی دام نه

دانه بنما لیک در خوردش مده

کام بنما و کن او را تلخ‌کام

کی خورد دانه چو شد در حبس دام

شد زن او نزد قاضی در گله

که مرا افغان ز شوی ده‌دله

قصه کوته کن که قاضی شد شکار

از مقال و از جمال آن نگار

گفت اندر محکمه‌ست این غلغله

من نتوانم فهم کردن این گله

گر به خلوت آیی ای سرو سهی

از ستم‌کاری شو شرحم دهی

گفت خانهٔ تو ز هر نیک و بدی

باشد از بهر گله آمد شدی

خانهٔ سر جمله پر سودا بود

صدر پر وسواس و پر غوغا بود

باقی اعضا ز فکر آسوده‌اند

وآن صدور از صادران فرسوده‌اند

در خزان و باد خوف حق گریز

آن شقایق‌های پارین را بریز

این شقایق منع نو اشکوفه‌هاست

که درخت دل برای آن نماست

خویش را در خواب کن زین افتکار

سر ز زیر خواب در یقظت بر آر

هم‌چو آن اصحاب کهف ای خواجه زود

رو به ایقاظا که تحسبهم رقود

گفت قاضی ای صنم معمول چیست

گفت خانهٔ این کنیزک بس تهیست

خصم در ده رفت و حارس نیز نیست

بهر خلوت سخت نیکو مسکنیست

امشب ار امکان بود آنجا بیا

کار شب بی سمعه است و بی‌ریا

جمله جاسوسان ز خمر خواب مست

زنگی شب جمله را گردن زدست

خواند بر قاضی فسون‌های عجب

آن شکرلب وانگهانی از چه لب

چند با آدم بلیس افسانه کرد

چون حوا گفتش بخور آنگاه خورد

اولین خون در جهان ظلم و داد

از کف قابیل بهر زن فتاد

نوح چون بر تابه بریان ساختی

واهله بر تابه سنگ انداختی

مکر زن بر کار او چیره شدی

آب صاف وعظ او تیره شدی

قوم را پیغام کردی از نهان

که نگه دارید دین زین گمرهان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

منصور پویان نوشته:

در کاسهء سر ِما مانند آن قاضی؛ افکار نیک و بد بسیاری همواره در آمد و شد می باشند. راه رهایی از این سموم فکری همانا این است که مانند درختان که خود را به باد ِپاییزی یعنی به یاوری دوست می سپارند، ما نیز خود را در معرض بی برگی ِعرفا یعنی وزش ِخزان قرار دهیم تا افکار بیهوده را پاکسازی کنیم. افکار بیهوده و روزمرگی پیوسته در سر انسان در رفت و آمد اند و شراره های آنها هر آینه ما را از لقای دوست باز می دارند. افکار کهنه همانا باورمندی ها و اشتغالات ما می باشند که راه رسیدن به منزلگه دوست یعنی راه ما را سوی معشوق عرفانی سد می کنند.
همانند قاضی در داستان جوحی، آدمی از بهر پیدا کردن معشوق و دلبستگی های دنیوی؛ به درون صندوقچه های خیالی بسیاری گرفتار آمده است و لذا راه رسیدن به معشوق ِغنایی را فراموش کرده است. راه رهایی از این صندوقچه های خیالاتی و هوسناک همانا اینست که آدمی به معشوق الهی و به حقیقت از طریق عارفان واصل شود. بیداری به امر وحدت در جهان مینویی هر آینه در گرو آنست که از تلواسهء صندوقچه های افکار و ظواهر این جهان مادّی؛ خود را برهانیم. چرا که مرگ و رهایی از قفس تن و از وابستگی ها، همانا موجب ِآگاهی و به حقیقت رسیدن و سوی عـَـلا رفتنمان می شود. بنابراین گذر از جهان مادی و دیدن جهان معنا، شدنی نیست مگر خارج شدن از این گردونه و آنهم به مدّد ِآنانی که خودی ندارند جز روی ِدوست.
در این داستان، مولانا ما را هشدار می دهد که از هزاران هزار مردمی که در حیرانی به سر می برند و روی سوی دوست دارند؛ فقط آنانی در منزلگه دوست مستقر شده و در مقام وحدانیت یکی می شوند با جان ِجانان که راز و رمز اش را نیز دریافته و سراپای خود را مستحیل کنند در دریای ِروی دوست تا از بود و نبود ِصندوقچه ها رهایی همـی یابند.

کانال رسمی گنجور در تلگرام