گنجور

بخش ۴۹ - اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
 

پیل اندر خانهٔ تاریک بود

عرضه را آورده بودندش هنود

از برای دیدنش مردم بسی

اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی

دیدنش با چشم چون ممکن نبود

اندر آن تاریکیش کف می‌بسود

آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد

گفت همچون ناودانست این نهاد

آن یکی را دست بر گوشش رسید

آن برو چون بادبیزن شد پدید

آن یکی را کف چو بر پایش بسود

گفت شکل پیل دیدم چون عمود

آن یکی بر پشت او بنهاد دست

گفت خود این پیل چون تختی بدست

همچنین هر یک به جزوی که رسید

فهم آن می‌کرد هر جا می‌شنید

از نظرگه گفتشان شد مختلف

آن یکی دالش لقب داد این الف

در کف هر کس اگر شمعی بدی

اختلاف از گفتشان بیرون شدی

چشم حس همچون کف دستست و بس

نیست کف را بر همهٔ او دست‌رس

چشم دریا دیگرست و کف دگر

کف بهل وز دیدهٔ دریا نگر

جنبش کفها ز دریا روز و شب

کف همی‌بینی و دریا نه عجب

ما چو کشتیها بهم بر می‌زنیم

تیره‌چشمیم و در آب روشنیم

ای تو در کشتی تن رفته به خواب

آب را دیدی نگر در آب آب

آب را آبیست کو می‌راندش

روح را روحیست کو می‌خواندش

موسی و عیسی کجا بد کآفتاب

کشت موجودات را می‌داد آب

آدم و حوا کجا بد آن زمان

که خدا افکند این زه در کمان

این سخن هم ناقص است و ابترست

آن سخن که نیست ناقص آن سرست

گر بگوید زان بلغزد پای تو

ور نگوید هیچ از آن ای وای تو

ور بگوید در مثال صورتی

بر همان صورت بچفسی ای فتی

بسته‌پایی چون گیا اندر زمین

سر بجنبانی ببادی بی‌یقین

لیک پایت نیست تا نقلی کنی

یا مگر پا را ازین گل بر کنی

چون کنی پا را حیاتت زین گلست

این حیاتت را روش بس مشکلست

چون حیات از حق بگیری ای روی

پس شوی مستغنی از گل می‌روی

شیر خواره چون ز دایه بسکلد

لوت‌خواره شد مرورا می‌هلد

بستهٔ شیر زمینی چون حبوب

جو فطام خویش از قوت القلوب

حرف حکمت خور که شد نور ستیر

ای تو نور بی‌حجب را ناپذیر

تا پذیرا گردی ای جان نور را

تا ببینی بی‌حجب مستور را

چون ستاره سیر بر گردون کنی

بلک بی گردون سفر بی‌چون کنی

آنچنان کز نیست در هست آمدی

هین بگو چون آمدی مست آمدی

راههای آمدن یادت نماند

لیک رمزی بر تو بر خواهیم خواند

هوش را بگذار وانگه هوش‌دار

گوش را بر بند وانگه گوش دار

نه نگویم زانک خامی تو هنوز

در بهاری تو ندیدستی تموز

این جهان همچون درختست ای کرام

ما برو چون میوه‌های نیم‌خام

سخت گیرد خامها مر شاخ را

زانک در خامی نشاید کاخ را

چون بپخت و گشت شیرین لب‌گزان

سست گیرد شاخها را بعد از آن

چون از آن اقبال شیرین شد دهان

سرد شد بر آدمی ملک جهان

سخت‌گیری و تعصب خامی است

تا جنینی کار خون‌آشامی است

چیز دیگر ماند اما گفتنش

با تو روح القدس گوید بی منش

نه تو گویی هم بگوش خویشتن

نه من ونه غیرمن ای هم تو من

همچو آن وقتی که خواب اندر روی

تو ز پیش خود به پیش خود شوی

بشنوی از خویش و پنداری فلان

با تو اندر خواب گفتست آن نهان

تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق

بلک گردونی ودریای عمیق

آن تو زفتت که آن نهصدتوست

قلزمست وغرقه گاه صد توست

خود چه جای حد بیداریست و خواب

دم مزن والله اعلم بالصواب

دم مزن تا بشنوی از دم ز نان

آنچ نامد در زبان و در بیان

دم مزن تا بشنوی زان آفتاب

آنچ نامد درکتاب و در خطاب

دم مزن تا دم زند بهر تو روح

آشنا بگذار در کشتی نوح

همچو کنعان کشنا می‌کرد او

که نخواهم کشتی نوح عدو

هی بیا در کشتی بابا نشین

تا نگردی غرق طوفان ای مهین

گفت نه من آشنا آموختم

من به جز شمع تو شمع افروختم

هین مکن کین موج طوفان بلاست

دست و پا و آشنا امروز لاست

باد قهرست و بلای شمع کش

جز که شمع حق نمی‌پاید خمش

گفت نه رفتم برآن کوه بلند

عاصمست آن که مرا از هر گزند

هین مکن که کوه کاهست این زمان

جز حبیب خویش را ندهد امان

گفت من کی پند تو بشنوده‌ام

که طمع کردی که من زین دوده‌ام

خوش نیامد گفت تو هرگز مرا

من بری‌ام از تو در هر دو سرا

هین مکن بابا که روز ناز نیست

مر خدا را خویش وانباز نیست

تا کنون کردی واین دم نازکیست

اندرین درگاه گیرا ناز کیست

لم یلد لم یولدست او از قدم

نه پدر دارد نه فرزند و نه عم

ناز فرزندان کجا خواهد کشید

ناز بابایان کجا خواهد شنید

نیستم مولود پیراکم بناز

نیستم والد جوانا کم گراز

نیستم شوهر نیم من شهوتی

ناز را بگذار اینجا ای ستی

جز خضوع و بندگی و اضطرار

اندرین حضرت ندارد اعتبار

گفت بابا سالها این گفته‌ای

باز می‌گویی بجهل آشفته‌ای

چند ازینها گفته‌ای با هرکسی

تا جواب سرد بشنودی بسی

این دم سرد تو در گوشم نرفت

خاصه اکنون که شدم دانا و زفت

گفت بابا چه زیان دارد اگر

بشنوی یکبار تو پند پدر

همچنین می‌گفت او پند لطیف

همچنان می‌گفت او دفع عنیف

نه پدر از نصح کنعان سیر شد

نه دمی در گوش آن ادبیر شد

اندرین گفتن بدند و موج تیز

بر سر کنعان زد وشد ریز ریز

نوح گفت ای پادشاه بردبار

مر مرا خر مرد و سیلت برد بار

وعده کردی مر مرا تو بارها

که بیابد اهلت از طوفان رها

دل نهادم بر امیدت من سلیم

پس چرا بربود سیل از من گلیم

گفت او از اهل و خویشانت نبود

خود ندیدی تو سپیدی او کبود

چونک دندان تو کرمش در فتاد

نیست دندان بر کنش ای اوستاد

تا که باقی تن نگردد زار ازو

گرچه بود آن تو شو بیزار ازو

گفت بیزارم ز غیر ذات تو

غیر نبود آنک او شد مات تو

تو همی دانی که چونم با تو من

بیست چندانم که با باران چمن

زنده از تو شاد از تو عایلی

مغتذی بی واسطه و بی حایلی

متصل نه منفصل نه ای کمال

بلک بی چون و چگونه و اعتلال

ماهیانیم و تو دریای حیات

زنده‌ایم از لطفت ای نیکو صفات

تو نگنجی در کنار فکرتی

نی به معلولی قرین چون علتی

پیش ازین طوفان و بعد این مرا

تو مخاطب بوده‌ای در ماجرا

با تو می‌گفتم نه با ایشان سخن

ای سخن‌بخش نو و آن کهن

نه که عاشق روز و شب گوید سخن

گاه با اطلال و گاهی با دمن

روی با اطلال کرده ظاهرا

او کرا می‌گوید آن مدحت کرا

شکر طوفان را کنون بگماشتی

واسطهٔ اطلال را بر داشتی

زانک اطلال لئیم و بد بدند

نه ندایی نه صدایی می‌زدند

من چنان اطلال خواهم در خطاب

کز صدا چون کوه واگوید جواب

تا مثنا بشنوم من نام تو

عاشقم برنام جان آرام تو

هرنبی زان دوست دارد کوه را

تا مثنا بشنود نام ترا

آن که پست مثال سنگ لاخ

موش را شاید نه ما را در مناخ

من بگویم او نگردد یار من

بی صدا ماند دم گفتار من

با زمین آن به که هموارش کنی

نیست همدم با قدم یارش کنی

گفت ای نوح ار تو خواهی جمله را

حشر گردانم بر آرم از ثری

بهر کنعانی دل تو نشکنم

لیکت از احوال آگه می‌کنم

گفت نه نه راضیم که تو مرا

هم کنی غرقه اگر باید ترا

هر زمانم غرقه می‌کن من خوشم

حکم تو جانست چون جان می‌کشم

ننگرم کس را وگر هم بنگرم

او بهانه باشد و تو منظرم

عاشق صنع توم در شکر و صبر

عاشق مصنوع کی باشم چو گبر

عاشق صنع خدا با فر بود

عاشق مصنوع او کافر بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حامد نوشته:

دم مزن تا بشنوی از دم ز نان
آنچ نامد در زبان و در بیان

دم مزن تا بشنوی از دم زنان
آنچ نامد در زبان و در بیان

زَنان بَیان

kiomars نوشته:

عاشق صنع خدا با فر بود عاشق مصنوع او کافر بود
این بیت در واقع ناهی پیروی از نفس و تشویق به علم و علم آموزی است. چون آنکه عاشق صنع خدا باشد دچار شگفتی میشود و در این شگفتی برایش سوال پیش می آید و البته هما یافته های علمی با سوال و کنجکاوی شروع می شوند.

kiomars نوشته:

نمی توانم میزان حظ خود را از بیت کتمان کنم ، به نظرم اوج این شعر همین است و جقدر در عصر کنونی و بخصوص در کشور ما این بیت لازم است مورد تدبر واقع شود، به کار گرفته شود، همه چه متدین و چه روشنفکر نیاز مبرم داریم این بیت طلایی را به خود یادآوری کنیم:

سخت گیری و تعصب خامی است
تا جنینی کار خون آشامی است

ریشه همه خون آشامی ها ، جنگ ها، کینه ها تعصب است .

مجید نوشته:

صنع یعنی آفرینندگی و مصنوع یعنی آفریده شده. عاشق صنع خدا بودن یعنی لذت بردن از قدرت آفرنندگی او که در این لحظه در اطراف ما و در همه جهان به هزاران گونه اتفاق می افتد و تکراری نیست. مصنوع حاصل آفرینندگی است و چسبیدن به آن و مجذوب آن شدن ما را از یاد خدا باز می دارد.(نقل به مضمون از سخنان پرویز شهبازی در شبکه گنج حضور).

suprem نوشته:

«تا جنینی کار خون آشامی است» یعنی خون خوردن برای مرحله جنینی است و برای جنین ضرر که هیچ ،لازم هم هست.نه اینکه «خون آشامی» به معنای فساوت،ریشه در،«جنینی» به معنای خامی،دارد.

ادروک نوشته:

Suprem عزیزم کاش نام فارسی برگزینی و جانمان را شاد کنی برای چون تویی سزد . جنین را رویان هم می گوییم یعنی روینده بعضی ها چند هفته اول را جنین سپس رویان می گیرند زیرا انگلیسی ها اول emberyo و سپس fetus را دارند

ادروک نوشته:

مجید جانم ملاصدرای بزرگ یک دیدگاه دارد به نام حرکت جوهری و تا قبل از او کسی باورمند به حرکت و گردش و تغییر در جوهر نبود بعد از او چنین به نظر می اید که فیلسوفان ما باور دارند افرینش پیوسته است و ذات مبارک الهی پیوسته در فیض و دهشمندی و افزایندگی کیهان را بپا داشته است .

شکوه نوشته:

سنایی برای نخستین بار در شعر فارسی تمثیل فیل در شهر کوران را آورده
بود شهری بزرگ در حد غور…میشود گفت از نظر مضمون یکی هستند ولی از نظر عناصر داستان تفاوت دارند چون در اینجا تاریکی داریم ولی ولی سنایی کوری را آورده.وجالب به نظر من اینکه هر دو به نتیجه یکسانی میرسند خطایی که ناشی از جز را کل انگاشتن است شاید میخواسته اند گوشزد کنند که ادراک ادمی محدود است

شکوه نوشته:

البته کتابی هم هست با همین مضمون تقریبا به نام کوری از ژوزه ساراماکو .یک رمان اجتماعی نسبتا قوی که پیشنهاد میکنم به دوستان هم گنجم !

شکوه نوشته:

با اقتباس سر و کار داریم یا توارد؟

وحـ_‗ـیـ‗_ـد نوشته:

اقتباس یاشد یا توارد
برادر مهم عبرت گرفتن از این داستان است.

حمید رضا گوهری نوشته:

با درود به شکوه گرامی که مرا بیاد کتاب بسیار قوی کوری انداخت ودرحیرتم با آنکه این داستان پیل درتاریکی را تقریباً ازبردارم وکتاب خوب کوری را هم چند سالی بیش نیست که خوانده ام ، چگونه است که خود بفکرقیاس این دو نیافتادم. البته شکوه عزیز اگراین حکایت را دنبال کند خواهد دید که مقصود مولوی صرفاً ازاینکه چند تن کورنمی توانند شکل پیل که نمادی ازحقیقت یکتاست را ببینند وبا کف دست درتشخیصشان به اشتباه میافتد بسیارفرا تراست واین بواقع آغازیک مبحث عمیق فلسفی ازسوی مولوی است . یادتان میاید که بعد درادامه میگوید :
چشم حس همچون کف دست است وبس
والخ ….
بواقع میخواهد بگوید چشم هم یکی ازاحساس پنجگانه دیدن است که کف دست حس لامسه را دارد واین ۵ حس را کم وبیش تفاوتی نیست ومیشود همه چشم داشته با شند وبازهم درتشخیص حقیقت پیل یا فیل خطا کنند ، که خطا میکنند ومیکنیم وصد تا کامپیوترهم که به دقت این ۵ حس بیافزاید بازاحتمال خطا هست ، اما درجای دیگرسخن از۵ حس دیگری میکند جدای این ۵ حی
پنج حسی هست جزاین پنج حس
آن چو زرسرخ واین حس ها چومس
اندرآن بازار کیشان ماهرند
حس مس را چون حس زر کی خرند .
اگراین حکایت را تا پایان خواندید ومایل بودید میتوانیم مبحث عمیق فلسفی ای را دراین باب داشته باشیم مثلاً با پاسخ به این سؤال که اگرفرض کنیم هرپنج حس انسانی را ازاوبگیرند واوکماکان زنده باشد آیا او به وجود جهان پیرامون ازجمله خودش پی خواهد برد ؟ وعکس این فرضیه است که بحث را شیرین ترمیکند . زنده باشید .

شکوه نوشته:

با دردو به حمید رضای بزرگوار و با پوزش به خاطر تاخیر در پاسخ که ناشی از عدم دسترسی به شبکه بود ..
چکیده رمآن کوری را برای آن دسته از دوستانم که ممکن است دسترسی نداشته باشند می آورم هر چند که خلاصه کردن یک اثر کار شایسته ای نیست
در رمان کوری، راننده ای که پشت چراغ قرمز ایستاده خود را میان شعاع سپیدی میبیند کاملا ناگهان و بدون هیچ زمینه ای به هر طرف نگاه میکند سپیدی میبیند وقتی به چشم پزشک مراجعه میکند در میابد که نابینا شده بعد از آن افراد دیگری هم نابینا میشوند و اپیدمی شکل میگیرد همه شخصیت ها به جز پزشک زن کور میشوند اما این کوری سفیدیست و و از طرفی هم چشم ها سالم هستند ولی میبینند و این کوری آغاز یک بیداریست و بینایی انگار باید بینایی انسان به نقطه صفر برسد تا کامل شود و بهتر ببیند و به روز شود! نکته ای که هیچ وقت در نیافتم این بود که چرا کارکتر ها اسم ندارند و به واسطه شکل ظاهری یا گفتشان یا اغلبشان شناخته میشوند جایی خواندم که به خاطر اینکه خواننده به حاشیه نپردازد و غرق متن بماند ولی توجیه نشدم .
حمید رضای عزیز مشتاقانه آماده آموزش و یادگیری از شما و دیگر گنجان هستم و خود را کمتر از آن میبینم که بحث فلسفی کنم آن هم با شما! ولی با کمال میل و اشتیاق چشم به راه گوهر افشانیتان هستم و ممنون که میبینیم و می خوانی ام

شکوه نوشته:

در سطر ششم کلمه اول شغلشآن بوده که به اشتباه اغلبشان تایپ شده و به این ترتیب اصلاح میشود

حمید رضا گوهری نوشته:

سلام برشکوه عزیز که عرایض حقیررا قابل خواندن دیده باید خدمتشان عرض کنم که سخن سرایی با همچون شما ذهن تیز بین ونکته سنج موجب افتخارحقیراست وبیاد آوردم که سخن ازحافظ بود وآنکه دوستان عزیزهریک نقلی براودارند ویکی شراب خوار ویکی بی دین ویکی شیعه و… می پندارندش حقیررا بیاد حکایت پیل درتاریکی مثنوی انداخت که با کمال تأسف وپوزش ازهمۀ بزرگان وتلنگرزنان !! که حقیرغلط کرده ودرسرداب های مخوف خانۀ پدری درمحله عودلاجان وزیرداغ ودرفش وشلاغ وساواک وسی آی اِ این قصه را بطورکامل غلط کرده وازبرکرده ام وحال ازگذشتۀ خود پشیمانم وتوبه میکنم بدرگاه خدایتعالی که این چه بود که من کردم ودبگرنمیکنم ، سخن ازحافظ بزرگ سازکرده بودیم که حقیرپیشنهاد کرد آن قصۀ ملعون را بخوانیم وشما مرا بیاد رمان کوری که خود کتاب فلسفی عمیقی است انداختید . حال مانده ام که چگون شما را وآقای کیخا را ودوست ناشناس تلنگرزن خود را با ساراماگو ومولوی وفیل درتاریکی وفلسفۀ وجود جهان هستی پیرامون وحس بینایی وکوری حس لامسه وپنج حس دیگری که مولوی مبگوید غیرازاین پنج حس هست ووجود دارد ، با هم جمع کنم ؟!! تا ازدل همۀ اینها دوکلمه حرف حسابی بیرون بیاید که اولین خاصیتش این باشد که نتوان ازبرش کرد ودرحافظۀ فضول خود ذخیره نمود .
چشم جناب شکوه َشکوهتان افزون باد . شما را فراموش نخواهم کرد و درخدمت خواهم بود ، زود .

الهه نوشته:

با درود
وقتی از هستی حرف میزنیم به نظر شما او را چه خطاب کنیم ؟ مبدآ ؟ خالق ؟ …یا اینروز ها مد شده آگاهی یا awareness .اینها همه او را در تعریف و کلیشه میگنجانند .و آیا اساسا مبدآ و source درست خواهد بود .چون پس یک شروع خواهد دا شت که با تعریف هستی مطابقت ندارد.

مازیار نوشته:

سخت گیری و تعصب خامی است
تا جنینی کار، خون آشامی است
اوج شعر در این بیت است و به نظر معنای درست با توجه به کل شعر این است که انسان خام را به جنین تشبیه کرده است که هنوز تکامل نیافته و به بند ناف متصل است و از این طریق زنده می ماند و در واقع با خوردن و آشامیدن و تنفس فقط از این طریق فکر میکند تمام دنیا همین است. مانند انسان خام یا همین افرادی که در تاریکی هر کدام تفسیری از پیل داشته اند بنا بر آن بخش کوچکی که در دسترس آنها بوده است.

مینا نوشته:

به شکوه:
به نقل از دکتر حسن نصیری جامی در مقاله «ماخذی نویافته بر تمثیلی کهن»:
اوّلین روایت فارسی این تمثیل از آنِ غزالی است در «کیمیای سعادت». از آنجا که کیمیای سعادت خلاصه و گزیده ای از مباحث و موضوعات احیاء علوم الدین وی است، طبعاً این تمثیل نیز - با همان اسلوب و کلیّت ِ داستانی - به کیمیای سعادت منتقل شده است.
این تمثیل در بخشِ«در شناختن حق»-فصلِ ششم:وجه خلاف در میانِ خلق-ذکر شده است و این گونه آغاز می گردد:
«بیشتر خلاف در میان خلق چنین است که همه از وجهی راست گفته باشند و لکن بعضی بینند، پندارند که همه بدیدند.
و مثالِ ایشان چون گروهی نابینا اند که شنیده باشند که به شهر ایشان پیل آمده است، شوند تا وی را بشناسند و پندارند که وی را بتوان شناخت . دستها در وی مالَند…
::
برای خواندن کام این مقاله میتوانید به این آدرس مراجعه کنید:
https://rasekhoon.net/article/print-63189.aspx

اثبات وجود خدا با قانون دوم ترمودینامیک نوشته:

[…] را دیده جان بین باید // وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل موتوا قبل ان تموتوا العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزهها عن کل ما یبعدها؛ […]

مسعود نوشته:

تفسیر اشعار مولوی و حافظ و صائب تبریزی و عرفای اهل تصوف رو از رادیو پستو (سید محمد حسینی) دنبال کنید تا روشن بشود همه چیز!
همه در تاریکی هستیم!

کانال رسمی گنجور در تلگرام