گنجور

بخش ۴۹ - اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
 

پیل اندر خانهٔ تاریک بود

عرضه را آورده بودندش هنود

از برای دیدنش مردم بسی

اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی

دیدنش با چشم چون ممکن نبود

اندر آن تاریکیش کف می‌بسود

آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد

گفت همچون ناودانست این نهاد

آن یکی را دست بر گوشش رسید

آن برو چون بادبیزن شد پدید

آن یکی را کف چو بر پایش بسود

گفت شکل پیل دیدم چون عمود

آن یکی بر پشت او بنهاد دست

گفت خود این پیل چون تختی بدست

همچنین هر یک به جزوی که رسید

فهم آن می‌کرد هر جا می‌شنید

از نظرگه گفتشان شد مختلف

آن یکی دالش لقب داد این الف

در کف هر کس اگر شمعی بدی

اختلاف از گفتشان بیرون شدی

چشم حس همچون کف دستست و بس

نیست کف را بر همهٔ او دست‌رس

چشم دریا دیگرست و کف دگر

کف بهل وز دیدهٔ دریا نگر

جنبش کفها ز دریا روز و شب

کف همی‌بینی و دریا نه عجب

ما چو کشتیها بهم بر می‌زنیم

تیره‌چشمیم و در آب روشنیم

ای تو در کشتی تن رفته به خواب

آب را دیدی نگر در آب آب

آب را آبیست کو می‌راندش

روح را روحیست کو می‌خواندش

موسی و عیسی کجا بد کآفتاب

کشت موجودات را می‌داد آب

آدم و حوا کجا بد آن زمان

که خدا افکند این زه در کمان

این سخن هم ناقص است و ابترست

آن سخن که نیست ناقص آن سرست

گر بگوید زان بلغزد پای تو

ور نگوید هیچ از آن ای وای تو

ور بگوید در مثال صورتی

بر همان صورت بچفسی ای فتی

بسته‌پایی چون گیا اندر زمین

سر بجنبانی ببادی بی‌یقین

لیک پایت نیست تا نقلی کنی

یا مگر پا را ازین گل بر کنی

چون کنی پا را حیاتت زین گلست

این حیاتت را روش بس مشکلست

چون حیات از حق بگیری ای روی

پس شوی مستغنی از گل می‌روی

شیر خواره چون ز دایه بسکلد

لوت‌خواره شد مرورا می‌هلد

بستهٔ شیر زمینی چون حبوب

جو فطام خویش از قوت القلوب

حرف حکمت خور که شد نور ستیر

ای تو نور بی‌حجب را ناپذیر

تا پذیرا گردی ای جان نور را

تا ببینی بی‌حجب مستور را

چون ستاره سیر بر گردون کنی

بلک بی گردون سفر بی‌چون کنی

آنچنان کز نیست در هست آمدی

هین بگو چون آمدی مست آمدی

راههای آمدن یادت نماند

لیک رمزی بر تو بر خواهیم خواند

هوش را بگذار وانگه هوش‌دار

گوش را بر بند وانگه گوش دار

نه نگویم زانک خامی تو هنوز

در بهاری تو ندیدستی تموز

این جهان همچون درختست ای کرام

ما برو چون میوه‌های نیم‌خام

سخت گیرد خامها مر شاخ را

زانک در خامی نشاید کاخ را

چون بپخت و گشت شیرین لب‌گزان

سست گیرد شاخها را بعد از آن

چون از آن اقبال شیرین شد دهان

سرد شد بر آدمی ملک جهان

سخت‌گیری و تعصب خامی است

تا جنینی کار خون‌آشامی است

چیز دیگر ماند اما گفتنش

با تو روح القدس گوید بی منش

نه تو گویی هم بگوش خویشتن

نه من ونه غیرمن ای هم تو من

همچو آن وقتی که خواب اندر روی

تو ز پیش خود به پیش خود شوی

بشنوی از خویش و پنداری فلان

با تو اندر خواب گفتست آن نهان

تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق

بلک گردونی ودریای عمیق

آن تو زفتت که آن نهصدتوست

قلزمست وغرقه گاه صد توست

خود چه جای حد بیداریست و خواب

دم مزن والله اعلم بالصواب

دم مزن تا بشنوی از دم ز نان

آنچ نامد در زبان و در بیان

دم مزن تا بشنوی زان آفتاب

آنچ نامد درکتاب و در خطاب

دم مزن تا دم زند بهر تو روح

آشنا بگذار در کشتی نوح

همچو کنعان کشنا می‌کرد او

که نخواهم کشتی نوح عدو

هی بیا در کشتی بابا نشین

تا نگردی غرق طوفان ای مهین

گفت نه من آشنا آموختم

من به جز شمع تو شمع افروختم

هین مکن کین موج طوفان بلاست

دست و پا و آشنا امروز لاست

باد قهرست و بلای شمع کش

جز که شمع حق نمی‌پاید خمش

گفت نه رفتم برآن کوه بلند

عاصمست آن که مرا از هر گزند

هین مکن که کوه کاهست این زمان

جز حبیب خویش را ندهد امان

گفت من کی پند تو بشنوده‌ام

که طمع کردی که من زین دوده‌ام

خوش نیامد گفت تو هرگز مرا

من بری‌ام از تو در هر دو سرا

هین مکن بابا که روز ناز نیست

مر خدا را خویش وانباز نیست

تا کنون کردی واین دم نازکیست

اندرین درگاه گیرا ناز کیست

لم یلد لم یولدست او از قدم

نه پدر دارد نه فرزند و نه عم

ناز فرزندان کجا خواهد کشید

ناز بابایان کجا خواهد شنید

نیستم مولود پیراکم بناز

نیستم والد جوانا کم گراز

نیستم شوهر نیم من شهوتی

ناز را بگذار اینجا ای ستی

جز خضوع و بندگی و اضطرار

اندرین حضرت ندارد اعتبار

گفت بابا سالها این گفته‌ای

باز می‌گویی بجهل آشفته‌ای

چند ازینها گفته‌ای با هرکسی

تا جواب سرد بشنودی بسی

این دم سرد تو در گوشم نرفت

خاصه اکنون که شدم دانا و زفت

گفت بابا چه زیان دارد اگر

بشنوی یکبار تو پند پدر

همچنین می‌گفت او پند لطیف

همچنان می‌گفت او دفع عنیف

نه پدر از نصح کنعان سیر شد

نه دمی در گوش آن ادبیر شد

اندرین گفتن بدند و موج تیز

بر سر کنعان زد وشد ریز ریز

نوح گفت ای پادشاه بردبار

مر مرا خر مرد و سیلت برد بار

وعده کردی مر مرا تو بارها

که بیابد اهلت از طوفان رها

دل نهادم بر امیدت من سلیم

پس چرا بربود سیل از من گلیم

گفت او از اهل و خویشانت نبود

خود ندیدی تو سپیدی او کبود

چونک دندان تو کرمش در فتاد

نیست دندان بر کنش ای اوستاد

تا که باقی تن نگردد زار ازو

گرچه بود آن تو شو بیزار ازو

گفت بیزارم ز غیر ذات تو

غیر نبود آنک او شد مات تو

تو همی دانی که چونم با تو من

بیست چندانم که با باران چمن

زنده از تو شاد از تو عایلی

مغتذی بی واسطه و بی حایلی

متصل نه منفصل نه ای کمال

بلک بی چون و چگونه و اعتلال

ماهیانیم و تو دریای حیات

زنده‌ایم از لطفت ای نیکو صفات

تو نگنجی در کنار فکرتی

نی به معلولی قرین چون علتی

پیش ازین طوفان و بعد این مرا

تو مخاطب بوده‌ای در ماجرا

با تو می‌گفتم نه با ایشان سخن

ای سخن‌بخش نو و آن کهن

نه که عاشق روز و شب گوید سخن

گاه با اطلال و گاهی با دمن

روی با اطلال کرده ظاهرا

او کرا می‌گوید آن مدحت کرا

شکر طوفان را کنون بگماشتی

واسطهٔ اطلال را بر داشتی

زانک اطلال لئیم و بد بدند

نه ندایی نه صدایی می‌زدند

من چنان اطلال خواهم در خطاب

کز صدا چون کوه واگوید جواب

تا مثنا بشنوم من نام تو

عاشقم برنام جان آرام تو

هرنبی زان دوست دارد کوه را

تا مثنا بشنود نام ترا

آن که پست مثال سنگ لاخ

موش را شاید نه ما را در مناخ

من بگویم او نگردد یار من

بی صدا ماند دم گفتار من

با زمین آن به که هموارش کنی

نیست همدم با قدم یارش کنی

گفت ای نوح ار تو خواهی جمله را

حشر گردانم بر آرم از ثری

بهر کنعانی دل تو نشکنم

لیکت از احوال آگه می‌کنم

گفت نه نه راضیم که تو مرا

هم کنی غرقه اگر باید ترا

هر زمانم غرقه می‌کن من خوشم

حکم تو جانست چون جان می‌کشم

ننگرم کس را وگر هم بنگرم

او بهانه باشد و تو منظرم

عاشق صنع توم در شکر و صبر

عاشق مصنوع کی باشم چو گبر

عاشق صنع خدا با فر بود

عاشق مصنوع او کافر بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حامد نوشته:

دم مزن تا بشنوی از دم ز نان
آنچ نامد در زبان و در بیان

دم مزن تا بشنوی از دم زنان
آنچ نامد در زبان و در بیان

زَنان بَیان

kiomars نوشته:

عاشق صنع خدا با فر بود عاشق مصنوع او کافر بود
این بیت در واقع ناهی پیروی از نفس و تشویق به علم و علم آموزی است. چون آنکه عاشق صنع خدا باشد دچار شگفتی میشود و در این شگفتی برایش سوال پیش می آید و البته هما یافته های علمی با سوال و کنجکاوی شروع می شوند.

kiomars نوشته:

نمی توانم میزان حظ خود را از بیت کتمان کنم ، به نظرم اوج این شعر همین است و جقدر در عصر کنونی و بخصوص در کشور ما این بیت لازم است مورد تدبر واقع شود، به کار گرفته شود، همه چه متدین و چه روشنفکر نیاز مبرم داریم این بیت طلایی را به خود یادآوری کنیم:

سخت گیری و تعصب خامی است
تا جنینی کار خون آشامی است

ریشه همه خون آشامی ها ، جنگ ها، کینه ها تعصب است .

مجید نوشته:

صنع یعنی آفرینندگی و مصنوع یعنی آفریده شده. عاشق صنع خدا بودن یعنی لذت بردن از قدرت آفرنندگی او که در این لحظه در اطراف ما و در همه جهان به هزاران گونه اتفاق می افتد و تکراری نیست. مصنوع حاصل آفرینندگی است و چسبیدن به آن و مجذوب آن شدن ما را از یاد خدا باز می دارد.(نقل به مضمون از سخنان پرویز شهبازی در شبکه گنج حضور).

suprem نوشته:

«تا جنینی کار خون آشامی است» یعنی خون خوردن برای مرحله جنینی است و برای جنین ضرر که هیچ ،لازم هم هست.نه اینکه «خون آشامی» به معنای فساوت،ریشه در،«جنینی» به معنای خامی،دارد.

ادروک نوشته:

Suprem عزیزم کاش نام فارسی برگزینی و جانمان را شاد کنی برای چون تویی سزد . جنین را رویان هم می گوییم یعنی روینده بعضی ها چند هفته اول را جنین سپس رویان می گیرند زیرا انگلیسی ها اول emberyo و سپس fetus را دارند

ادروک نوشته:

مجید جانم ملاصدرای بزرگ یک دیدگاه دارد به نام حرکت جوهری و تا قبل از او کسی باورمند به حرکت و گردش و تغییر در جوهر نبود بعد از او چنین به نظر می اید که فیلسوفان ما باور دارند افرینش پیوسته است و ذات مبارک الهی پیوسته در فیض و دهشمندی و افزایندگی کیهان را بپا داشته است .

شکوه نوشته:

سنایی برای نخستین بار در شعر فارسی تمثیل فیل در شهر کوران را آورده
بود شهری بزرگ در حد غور…میشود گفت از نظر مضمون یکی هستند ولی از نظر عناصر داستان تفاوت دارند چون در اینجا تاریکی داریم ولی ولی سنایی کوری را آورده.وجالب به نظر من اینکه هر دو به نتیجه یکسانی میرسند خطایی که ناشی از جز را کل انگاشتن است شاید میخواسته اند گوشزد کنند که ادراک ادمی محدود است

شکوه نوشته:

البته کتابی هم هست با همین مضمون تقریبا به نام کوری از ژوزه ساراماکو .یک رمان اجتماعی نسبتا قوی که پیشنهاد میکنم به دوستان هم گنجم !

شکوه نوشته:

با اقتباس سر و کار داریم یا توارد؟

وحـ_‗ـیـ‗_ـد نوشته:

اقتباس یاشد یا توارد
برادر مهم عبرت گرفتن از این داستان است.

حمید رضا گوهری نوشته:

با درود به شکوه گرامی که مرا بیاد کتاب بسیار قوی کوری انداخت ودرحیرتم با آنکه این داستان پیل درتاریکی را تقریباً ازبردارم وکتاب خوب کوری را هم چند سالی بیش نیست که خوانده ام ، چگونه است که خود بفکرقیاس این دو نیافتادم. البته شکوه عزیز اگراین حکایت را دنبال کند خواهد دید که مقصود مولوی صرفاً ازاینکه چند تن کورنمی توانند شکل پیل که نمادی ازحقیقت یکتاست را ببینند وبا کف دست درتشخیصشان به اشتباه میافتد بسیارفرا تراست واین بواقع آغازیک مبحث عمیق فلسفی ازسوی مولوی است . یادتان میاید که بعد درادامه میگوید :
چشم حس همچون کف دست است وبس
والخ ….
بواقع میخواهد بگوید چشم هم یکی ازاحساس پنجگانه دیدن است که کف دست حس لامسه را دارد واین ۵ حس را کم وبیش تفاوتی نیست ومیشود همه چشم داشته با شند وبازهم درتشخیص حقیقت پیل یا فیل خطا کنند ، که خطا میکنند ومیکنیم وصد تا کامپیوترهم که به دقت این ۵ حس بیافزاید بازاحتمال خطا هست ، اما درجای دیگرسخن از۵ حس دیگری میکند جدای این ۵ حی
پنج حسی هست جزاین پنج حس
آن چو زرسرخ واین حس ها چومس
اندرآن بازار کیشان ماهرند
حس مس را چون حس زر کی خرند .
اگراین حکایت را تا پایان خواندید ومایل بودید میتوانیم مبحث عمیق فلسفی ای را دراین باب داشته باشیم مثلاً با پاسخ به این سؤال که اگرفرض کنیم هرپنج حس انسانی را ازاوبگیرند واوکماکان زنده باشد آیا او به وجود جهان پیرامون ازجمله خودش پی خواهد برد ؟ وعکس این فرضیه است که بحث را شیرین ترمیکند . زنده باشید .

شکوه نوشته:

با دردو به حمید رضای بزرگوار و با پوزش به خاطر تاخیر در پاسخ که ناشی از عدم دسترسی به شبکه بود ..
چکیده رمآن کوری را برای آن دسته از دوستانم که ممکن است دسترسی نداشته باشند می آورم هر چند که خلاصه کردن یک اثر کار شایسته ای نیست
در رمان کوری، راننده ای که پشت چراغ قرمز ایستاده خود را میان شعاع سپیدی میبیند کاملا ناگهان و بدون هیچ زمینه ای به هر طرف نگاه میکند سپیدی میبیند وقتی به چشم پزشک مراجعه میکند در میابد که نابینا شده بعد از آن افراد دیگری هم نابینا میشوند و اپیدمی شکل میگیرد همه شخصیت ها به جز پزشک زن کور میشوند اما این کوری سفیدیست و و از طرفی هم چشم ها سالم هستند ولی میبینند و این کوری آغاز یک بیداریست و بینایی انگار باید بینایی انسان به نقطه صفر برسد تا کامل شود و بهتر ببیند و به روز شود! نکته ای که هیچ وقت در نیافتم این بود که چرا کارکتر ها اسم ندارند و به واسطه شکل ظاهری یا گفتشان یا اغلبشان شناخته میشوند جایی خواندم که به خاطر اینکه خواننده به حاشیه نپردازد و غرق متن بماند ولی توجیه نشدم .
حمید رضای عزیز مشتاقانه آماده آموزش و یادگیری از شما و دیگر گنجان هستم و خود را کمتر از آن میبینم که بحث فلسفی کنم آن هم با شما! ولی با کمال میل و اشتیاق چشم به راه گوهر افشانیتان هستم و ممنون که میبینیم و می خوانی ام

شکوه نوشته:

در سطر ششم کلمه اول شغلشآن بوده که به اشتباه اغلبشان تایپ شده و به این ترتیب اصلاح میشود

حمید رضا گوهری نوشته:

سلام برشکوه عزیز که عرایض حقیررا قابل خواندن دیده باید خدمتشان عرض کنم که سخن سرایی با همچون شما ذهن تیز بین ونکته سنج موجب افتخارحقیراست وبیاد آوردم که سخن ازحافظ بود وآنکه دوستان عزیزهریک نقلی براودارند ویکی شراب خوار ویکی بی دین ویکی شیعه و… می پندارندش حقیررا بیاد حکایت پیل درتاریکی مثنوی انداخت که با کمال تأسف وپوزش ازهمۀ بزرگان وتلنگرزنان !! که حقیرغلط کرده ودرسرداب های مخوف خانۀ پدری درمحله عودلاجان وزیرداغ ودرفش وشلاغ وساواک وسی آی اِ این قصه را بطورکامل غلط کرده وازبرکرده ام وحال ازگذشتۀ خود پشیمانم وتوبه میکنم بدرگاه خدایتعالی که این چه بود که من کردم ودبگرنمیکنم ، سخن ازحافظ بزرگ سازکرده بودیم که حقیرپیشنهاد کرد آن قصۀ ملعون را بخوانیم وشما مرا بیاد رمان کوری که خود کتاب فلسفی عمیقی است انداختید . حال مانده ام که چگون شما را وآقای کیخا را ودوست ناشناس تلنگرزن خود را با ساراماگو ومولوی وفیل درتاریکی وفلسفۀ وجود جهان هستی پیرامون وحس بینایی وکوری حس لامسه وپنج حس دیگری که مولوی مبگوید غیرازاین پنج حس هست ووجود دارد ، با هم جمع کنم ؟!! تا ازدل همۀ اینها دوکلمه حرف حسابی بیرون بیاید که اولین خاصیتش این باشد که نتوان ازبرش کرد ودرحافظۀ فضول خود ذخیره نمود .
چشم جناب شکوه َشکوهتان افزون باد . شما را فراموش نخواهم کرد و درخدمت خواهم بود ، زود .

الهه نوشته:

با درود
وقتی از هستی حرف میزنیم به نظر شما او را چه خطاب کنیم ؟ مبدآ ؟ خالق ؟ …یا اینروز ها مد شده آگاهی یا awareness .اینها همه او را در تعریف و کلیشه میگنجانند .و آیا اساسا مبدآ و source درست خواهد بود .چون پس یک شروع خواهد دا شت که با تعریف هستی مطابقت ندارد.

مازیار نوشته:

سخت گیری و تعصب خامی است
تا جنینی کار، خون آشامی است
اوج شعر در این بیت است و به نظر معنای درست با توجه به کل شعر این است که انسان خام را به جنین تشبیه کرده است که هنوز تکامل نیافته و به بند ناف متصل است و از این طریق زنده می ماند و در واقع با خوردن و آشامیدن و تنفس فقط از این طریق فکر میکند تمام دنیا همین است. مانند انسان خام یا همین افرادی که در تاریکی هر کدام تفسیری از پیل داشته اند بنا بر آن بخش کوچکی که در دسترس آنها بوده است.

مینا نوشته:

به شکوه:
به نقل از دکتر حسن نصیری جامی در مقاله «ماخذی نویافته بر تمثیلی کهن»:
اوّلین روایت فارسی این تمثیل از آنِ غزالی است در «کیمیای سعادت». از آنجا که کیمیای سعادت خلاصه و گزیده ای از مباحث و موضوعات احیاء علوم الدین وی است، طبعاً این تمثیل نیز - با همان اسلوب و کلیّت ِ داستانی - به کیمیای سعادت منتقل شده است.
این تمثیل در بخشِ«در شناختن حق»-فصلِ ششم:وجه خلاف در میانِ خلق-ذکر شده است و این گونه آغاز می گردد:
«بیشتر خلاف در میان خلق چنین است که همه از وجهی راست گفته باشند و لکن بعضی بینند، پندارند که همه بدیدند.
و مثالِ ایشان چون گروهی نابینا اند که شنیده باشند که به شهر ایشان پیل آمده است، شوند تا وی را بشناسند و پندارند که وی را بتوان شناخت . دستها در وی مالَند…
::
برای خواندن کام این مقاله میتوانید به این آدرس مراجعه کنید:
https://rasekhoon.net/article/print-63189.aspx

اثبات وجود خدا با قانون دوم ترمودینامیک نوشته:

[…] را دیده جان بین باید // وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل موتوا قبل ان تموتوا العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزهها عن کل ما یبعدها؛ […]

مسعود نوشته:

تفسیر اشعار مولوی و حافظ و صائب تبریزی و عرفای اهل تصوف رو از رادیو پستو (سید محمد حسینی) دنبال کنید تا روشن بشود همه چیز!
همه در تاریکی هستیم!

درویش نوشته:

دوستان این شعر دارد ادیان را نقد میکند .که هر دین و فرقه ای از زاویه خود نگاه میکنند .یهود و مسیحیت و اسلام و فرقه های دنباله شان که از زاویه خود که محدود انگارانه است میخواهند به خدا برسند اما مولوی راه دیگری را نشان میدهد و آن صوفیه و عرفان است.

پیامبر نوشته:

با درود

لطف کنید برنامه ری استارت اقای حسینی رو گوش کنید کل شعر در مورد دین ۷۳ هست

احمد آذرکمان نوشته:

فرهنگ ما:
درود و فراوان درود بر رستگارانِ دانشی و فرهنگ دوست که همراه با اون ها بر سرِ سفره ای مشترک ، گوشه یِ نان می شکنیم .
 
■ امشب سَرِ این داریم که در مورد (ذهنیت ایرانی) چند خطی را با شما در میان بگذاریم .

✓ مولوی یِه قصه داره به نام (فیل در تاریکی ) . تویِ  این قصه عده ای یِه فیل رو که در (اتاقی تاریک) قرار گرفته لمس می کُنَن . یکی گوشِ فیل رو لمس می کُنه می گِه این بادبِزنه . یکی پشتِ فیل رو لمس می کُنه می گِه این مثلِ تخت می مونه . دیگری خرطومِ فیل رو لمس می کُنه می گه این شبیه ناودونه .
✓ خلاصه تویِ این قصه ، هر فرد بر اساسِ تصوری که در ذهنش داره فیل رو به یِه چیزی تشبیه می کُنه . البته ذهنی که این تشبیه ها رو انجام می دِه ، تویِ (تاریکی) قرار گرفته . در آخر هم که نوری به این فیل تابیده می شه ، حرف از (کُلِّ) فیله . نه فیلی که از اجزا تشکیل شده . انگار شِدّت اون نورِ تابانده شده این قد زیاده که جزئیات رو مَحو می کُنه و فقط زوم می شِه رو کُلِّ فیل .

✓ یکی از ویژگی های (ذهنِ ایرانی) کُل گرایی و کُل نِگریه . ذهنِ ایرانی غالبا به جزئیات توجه نمی کنه و این باعث می شِه نَتونه گذشته و حالِ فرهنگِ خُودی و غیرِ خُودی رو به صورت دُرُست توصیف کُنه . پس در شکل گرفتنِ (دانایی ایرانی) ، امرِ جزئی اعتبار نداره و همیشه یِه سایه ، یِه تاریکی بر سَرِ جزئیاته . این بی توجهی به جزئیات ، امر شناخت رو دشوار می کُنِه .
✓ برای همینه که هر کس (جزئی) از تاریخ ایران رو لمس می کُنِه اون رو سرایت می دِه به (کُلّ) تاریخ ایران . یکی فقط به جُزءِ دین می پردازه ، یکی تنها به جُزءِ پالایشِ زبان می پردازه ، دیگری به جُزءِ باستان گرایی و یا …
✓ در مجموع باید بِگیم ایران از اجزایی رنگارنگ و گوناگون ساخته شده و اگر فقط به یِه جُزءِ اون توجه کنیم نمی تونیم اون رو بشناسیم .

✓ اگه بخوایم یه خوانشِ بُرون متنی از این قصه ی مولوی داشته باشیم باید بِگیم در پایان داستان که نور تابیده می شه ، به جای این که جزئیاتِ فیل محو بشه و نادیده گرفته شِه باید از (ارتباط بین اجزا) صحبت بشه ، چون اون فیل بدونِ اون اجزا اصلا موجودیت پیدا نمی کُنه .

● منبع : ” کمی درباره ی ذهنیت ایرانی / معصومه علی اکبری ”
● با دخل و تصرف در لحن ، شیوه ی نگارش و استخدام کلمه : احمد آذرکمان
@farhangema110

ش.ن نوشته:

کسانی که از اسرارآگاهن دم زنان منضورهمان انسان کامل است همان کسی که خود مولانا هم مرید آن است و تمام عالم دراختیارونظراوست

پرویز اشکان نوشته:

بنام آنکه اندیشیدن آموخت

امروزه از باورهای مردم اینست که در قرآن گفته شده ؛ پسر نوح سوار کشتی نشد و غرق شد اما در تورات گفته شده که همه پسران نوح سوار بر کشتی شدند ونجات یافتند و با این وصف کلام خدا را دارای تناقض می دانند!؟

هرگز تناقضی در کلام خدا نیست و این ایراد تنها به کسانی وارد است که در پی نتیجه گرفتن از قرآنند و به پیام قرآن توجهی نمی کنند در حالیکه بارها در کتاب قرآن گفته شده که به روح القدس ایمان بیاورید تا او هدایتتان کند و قرآن را برای شما بخواند و آشکار کند و مولوی نیز همین سخن را به نظم می گوید:

دم مزن تا بشنوی زان آفتاب * آنچ نامد درکتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح * آشنا بگذار در کشتی نوح
همچو کنعان کشنا می‌کرد او * که نخواهم کشتی نوح عدو

اما داستان در این دو کتاب هیچ تناقضی با هم ندارد و با مشخص شدن اینکه داستان نوح در کتاب قرآن مانند تورات است و پسران نوح همه سوار کشتی شده بودند ، ملاحظه خواهید کرد که میلیاردها نفر تا کنون بخاطر عدم ایمان به روح القدس در غفلت مانده اند بجر اندکی که به او ایمان آورده اند از جمله مولوی که این عدم تناقض را به نظم در آورده اما باز بسیاری متوجه این عدم تناقض نشده اند
طبق قرآن وقوع تمامی عذاب های الهی یا سنت الله به علت انکار و دروغ دانستن حضرت روح القدس که رحمتی برای جهانیان و هدایت گر بشریت به صراط مستقیم است ،می باشد از جمله طوفان نوح هم دقیقأ بخاطر انکار و دروغ دانستن روح خدا یا همان آیات الله توسط قوم نوح بوده :

و خبر نوح را بر آنان بخوان، آنگاه که به قوم خود گفت: «اى قوم من، اگر ماندن من و هشدار دادن من به آیات الله ، بر شما گران آمده است، بر الله توکّل کرده‌ام. * و اتل علیهم نبأ نوح إذ قال لقومه یا قوم إن کان کبر علیکم مقامی و تذکیری بآیات الله فعلى الله توکلت [ یونس ۷۱ ]

دقت کنید ؛ آیات الله با آیات کتاب قرآن متفاوت است و حضرت روح القدس بیشتر بنام آیات الله نام برده شده اما همانطور که گفته شد اینکه آیات الله را همان آیه های کتاب قرآن در نظر میگیرند یا معجزات میدانند، بعلت عدم ایمان مردم به آن حضرت است در حالیکه نوح معجزه ای نداشت و کتاب قرآن هم در آن زمان نازل نشده بود :

اما آنان او را دروغ دانستند!؟ و ما او و از آنان که با او در کشتی بودند را نجات دادیم و آنان را خلیفه قرار دادیم و کسانى که « آیات ما » را دروغ دانستند ،غرق کردیم. پس بنگر که فرجام هشدار ‌داده‌ شدگان چگونه بود * فکذبوه فنجیناه و من معه فی الفلک و جعلناهم خلائف و أغرقنا الذین کذبوا بآیاتنا فانظر کیف کان عاقبة المنذرین [ یونس ۷۳ ]

اما داستان نوح را با این آیه شروع میکنیم که به نوح گفته میشه ؛ کسانی که ایمان آورنده هستند و همچنین خانواده اش رو سوار کشتی بکنه ، بجز کسی که به او مجوز داده نشده :
تا آنگاه که امر ما دررسید و تنور فوران کرد، فرمودیم: در آن از هر کدام دو جفت، با اهلت مگر کسى که قبلا در باره او سخن رفته است و کسانى که ایمان آورده‌اند، حمل کن!* حتى إذا جاء أمرنا وفار التنور قلنا احمل فیها من کل زوجین اثنین وأهلک إلا من سبق علیه القول ومن آمن وما آمن معه إلا قلیل [هود ۴۰ ]

شخصی که به او مجوز داده نشده ظاهرأ پسر نوح است که از کافرین بوده لذا نوح به اون نصیحت میکنه که دست از کفرش برداره چون میدونست کسانی که ایمان بیاورند ، اجازه سوار شدن در کشتی را دارند:

هی بیا در کشتی بابا نشین **** تا نگردی غرق طوفان ای مهین
و آن کشتی، آنها را از میان امواجی همچون کوه‌ حرکت میداد؛ نوح پسرش را که در گوشه‌ای بود صدا زد: «پسرم! همراه ما سوار شو و با کافران مباش!» وهی تجری بهم فی موج کالجبال ونادى نوح ابنه وکان فی معزل یا بنی ارکب معنا ولا تکن مع الکافرین [هود ۴۲ ]

اما پسر قبول نمیکنه و همچنان به کفر گوئی ادامه میده و میگه من خودم هدایتگر دارم و احتیاجی به هدایتگر تو ندارم و نوح میگه ؛ تنها این شمع حق پایدار است و در برابر امر الله (روح خدا) هیچکس نمی تونه هدایتگر و نگهدار تو باشه :

گفت نه من آشنا آموختم **** من به جز شمع تو، شمع افروختم
باد قهرست و بلای شمع ، کش **** جز که شمع حق نمی‌پاید ، خمش
گفت نه رفتم برآن کوه بلند **** عاصمست آن که مرا از هر گزند
هین مکن که کوه کاهست این زمان ** جز حبیب خویش را ندهد امان
گفت من کی پند تو بشنوده‌ام * ***که طمع کردی که من زین دوده‌ام
اندرین گفتن بدند و موج تیز **** بر سر کنعان زد وشد ریز ریز

گفت: «بزودی به کوهی پناه میبرم تا مرا از آب حفظ کند!» گفت: «امروز هیچ نگهداری در برابر امر الله نیست؛ مگر آنکه را او روح و رحمت عطا کرده !» در این هنگام، موج در میان آن دو حایل شد و او در زمره غرق‌ شدگان قرار گرفت * قال سآوی إلى جبل یعصمنی من الماء قال لا عاصم الیوم من أمر الله إلا من رحم وحال بینهما الموج فکان من المغرقین [هود ۴۳ ]

نوح که پسرش را در حال غرق شدن میبینه دلش برای او می سوزه و به خداوند میگه : چون پسرم از اهل منه پس طبق وعده ای که به من دادی پس اونم باید سوار کشتی بشه حتی اگر ایمان نیاورده باشه:

نوح گفت ؛ ای پادشاه بردبار **** مر مرا خر مرد و سیلت برد بار
وعده کردی ، مر مرا تو بارها **** که بیابد اهلت از طوفان رها
دل نهادم بر امیدت ، من سلیم **** پس چرا بربود ، سیل از من گلیم

و نوح پادشاه خود را آواز داد و گفت: اعلیحضرت ، پسرم از اهل من است، و قطعاً وعده تو راست است و تو بهترین داورانى* ونادى نوح ربه فقال رب إن ابنی من أهلی وإن وعدک الحق وأنت أحکم الحاکمین [هود ۴۵ ]

و چون نوح عهد و وعده خداوند را زیر سوال میبره لذا خداوند حقیقتی را برای او آشکار میکند :

گفت او از اهل و خویشانت نبود **** خود ندیدی تو سپیدی او کبود
چونک دندان تو کرمش در فتاد **** نیست دندان بر کنش ای اوستاد
تا که باقی تن نگردد زار ازو **** گرچه بود آن ، تو شو بیزار ازو

فرمود: اى نوح، او در حقیقت از اهل تو نیست، او عملی غیر صالح است. پس چیزى را که بدان علم ندارى از من مخواه. من به تو اندرز مى‌دهم که مبادا از نادانان باشى* قال یا نوح إنه لیس من أهلک إنه عمل غیر صالح فلا تسألن ما لیس لک به علم إنی أعظک أن تکون من الجاهلین [هود ۴۶ ]

میبینیم که مولوی هم دقیقأ به مولود خیانت بودن این شخص اشاره می کنه و البته این شخص چون مولود خیانت بود ،غرق نشد!؟ بلکه اگر ایمان آورنده بود همراه با دیگرایمان آورندگان ، سوار کشتی میشد وهرگز این اسرار فاش نمی شدند !!! لذا با روشن شدن این موضوع ، نوح بخاطر جهل و تردیدش از وفای به عهد خداوند، توبه میکند:
گفت بیزارم ز غیر ذات تو **** غیر نبود آنک او شد مات تو

گفت: اعلیحضرت، من به تو پناه مى‌برم که از تو چیزى بخواهم که بدان علم ندارم و اگر مرا نیامرزى و به من روح ورحمت عطا نکنى از زیانکاران باشم * قال رب إنی أعوذ بک أن أسألک ما لیس لی به علم وإلا تغفر لی وترحمنی أکن من الخاسرین [هود ۴۷ ]

و این آیه هم تأییدیست براینکه زن نوح به شوهرش خیانت کرده که حاصلش پسری است که آنرا به نوح بسته بود و همچنین این آیه صادق بودن وعده خداوند را می رساند، با اینکه زن نوح کافر بوده ولی چون از اهل نوح بحساب می آمد نجات پیدا کرد:

الله براى کسانى که کفر ورزیده‌اند، زن نوح و زن لوط را مَثَل آورده هر دو در نکاح دو بنده از بندگان صالح ما بودند و به آنها خیانت کردند ولی در برابر الله نتوانستند کارى کنند و گفته شد: «با داخل شوندگان داخل آتش شوید.»* ضرب الله مثلا للذین کفروا إمرأة نوح و إمرأة لوط کانتا تحت عبدین من عبادنا صالحین فخانتاهما فلم یغنیا عنهما من الله شیئا و قیل ادخلا النار مع الداخلین [ تحریم ۱۰]

پس هیچکدام از پسران نوح غرق نشدند و هیچ تناقضی در این داستان بین تورات و قرآن نیست این مطلب در چند آیه دیگر نیز تأیید شده مثل این آیه که می فرماید ، نوح با اهلش نجات داده شدند!؟ که همان فرموده خداوند در تورات است و همچنین علت غرق شدن قوم نوح را انکار و دروغ دانستن حضرت روح القدس ، آیات الله می داند:

و نوح را ،هنگامی که ندا داد ، پس اجابتش کردیم و او و اهلش را از بلاى بزرگ نجات دادیم واو را در برابر قوم کسانی که آیات ما را دروغ می دانستند، پیروزى بخشیدیم، چرا که آنان قوم بدى بودند، پس همه ایشان را غرق کردیم * ونوحا إذ نادى من قبل فاستجبنا له فنجیناه وأهله من الکرب العظیم ( ۷۶ ) ونصرناه من القوم الذین کذبوا بآیاتنا إنهم کانوا قوم سوء فأغرقناهم أجمعین [ ۷۷ انبیاء]

با تشکر از همراهی شما

نادر.. نوشته:

دوست عزیز
در این ایات به وضوح “ارتکاب پسر نوح به عمل غیر صالح” موجب عدم امکان نجات وی، و در عین حال ارائه تذکری از سوی خدا به نوح به دلیل یادآوری نابجای قراری که با خدا داشت شده است..
ضمنا اگر علاقمند باشید تلاوت بی نظیر این آیات از سوره هود به خصوص از: “و قیل یا ارض …” با صدای زنده یاد مصطفی اسماعیل در مقام نهاوند بی نهایت شنیدنی و اثرگذار است..

خرم روزگار نوشته:

ظاهرا حضرات نوح و لوط بسیار اهل تسامح بوده اند
و داستان ” پسر نوح با بدان بنشست ” نیز
از بیخ و بن نادرست ، چه طرف پسر جناب نوح نبوده است بل به ریششان بسته شده بوده است
و خداوند آگاهترین است.

نادر.. نوشته:

دوست عزیز
از کل این ماجرا نکته ای که جذابیت دارد این است که معیار ارزشمندی انسان (حتی اگر پیامبر خدا و یا پسر پیامبر و .. باشد) نیکوکاریست..
مابقی ماجرا، از ساخت آنگونه کشتی و … تا بالا زدن سطح آب از بلندترین نقاط خشکی (و این که این همه آب قبلا کجا بوده!؟) و … بماند

خرم روزگار نوشته:

امید که مراد از نیکو کاری رفتار مردم دوستانه همسران این جنابان نبوده باشد
ار چه در سیره دیگر پیامبران نیز دیده شده است . ازابراهیم در سفر مصر همسر خویش را خواهر معرفی کرد مبادا فرعون احساس گناه کند ، حدیث روح القدس و درودگر ، تا برسیم به صفوان ابن معطل سهمی.
(نمونه ای از آن کشتی خیالی در ایالت کانزاس آمریکا به هزینه چندین کرور دلار ساخته شده و روزانه هزاران زوار دارد.)

خرم روزگار نوشته:

در چله گاه هم نشانی نیست

محمد نوشته:

یه حالتی هست که بهش میگن سکوت درون, inner silent
شما با در نظر گرفتن وجود این حالت یک بار دیگه شعر رو کامل بخونین. تا متوجه بشین مولوی از چه دنیایی خبر داده.

پرویز اشکان نوشته:

باسلام
هدف مولوی در داستان پیل درتاریکی اینست که بگوید انسانها از نظر حس و درک ، کامل نیستند واز آنجا که شناخت ما نسبت به دنیا محدود به حس های ما میشود لذا نظر ها و برداشتهای مردم از هر چیزی با هم متفاوته مخصوصأ از کلام خدا و تکیه هر کسی بر حس ها و شناخت خودش منجر به اشتباهاتی فاحش می شود

پیل اندر خانهٔ تاریک بود * عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی * اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود * اندر آن تاریکیش کف می‌بسود
همچنین هر یک به جزوی که رسید * فهم آن می‌کرد هر جا می‌شنید
از نظرگه گفتشان شد مختلف * آن یکی دالش لقب داد این الف

بدین خاطر مولوی ، طبق قرآن ما را دعوت به ایمان آوردن به حضرت روح القدس توسط اشعار و مثال هایش می کند
در کف هر کس اگر شمعی بدی * اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دستست و بس * نیست کف را بر همهٔ او دسترس
چشم دریا دیگرست و کف دگر * کف بهل وز دیدهٔ دریا نگر
جنبش کفها ز دریا روز و شب * کف همی‌بینی و دریا نه عجب

شمع = نور = بینائی برتر که بواسطه تکامل میتوان به آن رسید و بینائی ما مانند دیگر حس هایمان ناقص است همچنانکه قرآن می فرماید انسانها کامل نیستند بلکه نابینا و نا شنوا هستند وباید به تکامل برسند

چرا در زمین جستجو نکردند، پس باید ذهن هائی داشته باشند که با آن بیندیشند یا گوشهایى که با آن بشنوند؟ در حقیقت، چشمها کور نیست لیکن ذهن هاست که در ادراک کورند [ حج ۴۶ ]

ما چو کشتیها بهم بر می‌زنیم * تیره‌چشمیم و در آب روشنیم
ای تو در کشتی تن رفته به خواب * آب را دیدی نگر در آب آب
آب را آبیست کو می‌راندش * روح را روحیست کو می‌خواندش

و رسیدن به این تکامل برای خودمان مقدور نیست مگر اینکه هدایتگر و بیناگر انسانها یعنی نور حق تعالی،حضرت روح القدس به ما کمک کند به همین خاطر بارها در قرآن حکم شده که به آن حضرت ایمان بیاورید تا او هدایتتان کند و به شما دانش و حکمت و فرقآن عطا کند و چیزهائی را که نمیدانید به شما آموزش داده و قرآن را برای شما بخواند و آشکار کند تا به تکامل برسید و دارای بینائی برتر و شنوائی برتر و ادراکی بالاتر شوید و به شما از روح خودش عطا کند
سپس به تکامل رساندش و از روح خود در او دمید و برای شما شنوائی و بینش ها و ادراک قرار داد، چه اندک سپاس مى ‌گزارید؟ [ سجدة ۹ ]

ای تو در کشتی تن رفته به خواب * آب را دیدی نگر در آب آب
موسی و عیسی کجا بد کآفتاب * کشت موجودات را می‌داد آب

موسی و عیسی که نبی و رسول و هدایتگر و امامانی برجسته و دارای درجات عالی و معجزات بزرگ در زمان خود بودند و هم اکنون ازصالحین و روح هستند و نزد سرور خود زندگی می کنند تنها بواسطه یاری و تأیید حضرت روح القدس بود که به آنها قدرت و حکمت و دانش عطا کرده بود [انعام ۱۱۰]

آدم و حوا کجا بد آن زمان * که خدا افکند این زه در کمان

زه در کمان = شدید القوا (نجم ۵) = ذی قوة (تکویر۲۰ ) = روح القدس که دستان پرقدرت خداست و ارسال کننده رسولان و کتابها و پشتوانه مؤمنین است

فرمود: اى ابلیس، چه چیزمانع تو شد تا آنرا که بوسیله دستان خویش خلق کردم را سجده نکنى ؟ تکبر نمودى یا از برترى‌ جویانى؟ * قال یا إبلیس ما منعک أن تسجد لما خلقت بیدی استکبرت أم کنت من العالین [ص ۷۵]

این سخن هم ناقص است و ابترست * آن سخن که نیست ناقص آن سرست

و احادیث و سخنان غیر الهی ناقص و بی ریشه و بی محتوا هستند که هیچ بار و میوه ای از خود نمیدهند ، همچون درختى بی ریشه وخبیث است که از روى زمین کنده شده و قرارى ندارد [إبراهیم ۲۶]
اما کلام خدا که همان سخن روح القدس است، سخنانی حق و دارای ریشه ای طیبه و استوار و شاخه‌ اش در آسمان است و میوه‌اش را هر دم به اذن رب العالمین مى‌دهد [ إبراهیم ۲۴ ]
چون کنی پا را حیاتت زین گلست * این حیاتت را روش بس مشکلست
چون حیات از حق بگیری ای روی * پس شوی مستغنی از گل می‌روی

همچنین زمانیکه توسط روح القدس به هدایت برسیم و در صراط مستقیم قرار بگیریم و از روح و نور خود به ما عطا کند ، آنگاه به حیات جاودانه خواهیم رسید

و به رسول حق تعالی ایمان آورید تا از رحمت خود به شما دو بهره عطا کند و براى شما نورى قرار دهد که بوسیله آن به حیات و زندگی جاودانه برسید و شما را آمرزش دهد و الله متعال آمرزنده و روح دهنده است [ حدید ۲۸ ]

حرف حکمت خور که شد نور ستیر * ای تو نور بی‌حجب را ناپذیر
تا پذیرا گردی ای جان نور را * تا ببینی بی‌حجب مستور را

ای مردم! حجتی از خداوندتان برای شما آمد و نوری روشنگر به سوی شما نازل کردیم امّا آنها که به الله ایمان آوردند و به او چنگ زدند، بزودی همه را در روح و فضل خود، وارد خواهد ساخت و در صراط مستقیم ، به سوی خودش هدایت می‌کند [نساء:۱۷۵]

این جهان همچون درختست ای کرام * ما برو چون میوه‌های نیم خام
سخت گیرد خامها مر شاخ را * زانک در خامی نشاید کاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لب‌گزان * سست گیرد شاخها را بعد از آن
چون از آن اقبال شیرین شد دهان * سرد شد بر آدمی ملک جهان

این دنیا به درختی مثال زده شده و انسانها میوه های خام این درختند و زمانیکه انسانی از خامی در آید و به تکامل برسد حیات این دنیا برایش بی ارزش می شود و در صدد رسیدن به حیات جاودانه ای که موازی با این جهان فانیست ، می شود

سخت‌گیری و تعصب خامی است * تا جنینی کار خون‌آشامی است

انسان خام به جنینی نهفته در رحم مادر تشبیه شده که هنوز تکامل نیافته و وابسته به بند ناف است و در یک فرایند تکاملی اگر به اقتضاء و نیاز خود عمل و از مواهب موجود به خوبی تغذیه کند، در مقطعی که کامل شود از بند ناف جدا می گردد و به صورت انسان ، پا به عرصه وسیع طبیعت و حیاتی بهتر می¬گذارد بدیهیه جنین¬هایی که به هر علت نتوانند اقتضائات طبع خویش را تأمین نمایند و از آنچه فضای زندگی برای آنها فراهم آورده به خوبی تغذیه کنند، به تکامل نمی رسند و چون مردار در مقطعی سقط می شوند

ما انسان را از نطفه مختلطی آفریدیم و او را می‌آزماییم؛ پس او را شنوا و بینا قراردهیم! * إنا خلقنا الانسان من نطفة أمشاج نبتلیه فجعلناه سمیعا بصیرا [انسان:۲]

چیز دیگر ماند اما گفتنش * با تو روح القدس گوید بی منش
نه تو گویی هم بگوش خویشتن * نه من ونه غیرمن ای هم تو من

و نهایتأ این نور خدا و معلم اعظم کتاب و حکمت یعنی حضرت روح القدس است که ناگفته ها را به ما میگوید و غیر از او هیچ کس دیگری نمی تواند حق را برای ما روشن سازد

روح القدس از سرورت آورنده حق تعالی نازل شد ، تا کسانى که باورش کنند را تثبیت کند و براى مسلمانان هدایتگر و بشارتگر است [نحل:۱۰۲]

باد قهرست و بلای شمع کش * جز که شمع حق نمی‌پاید خمش
شمع حق = نور حق تعالی = حضرت روح القدس هدایتگری است که هرگز نمیتوانند او را خاموش کنند

آنها می‌خواهند نور الله را با حرف های خود خاموش کنند؛ اما الله جز این نمی‌خواهد که نور خود را کامل کند، هر چند کافران کراهت داشته باشند [ توبة ۳۲ ]

و در ادامه یکی از برداشتهای اشتباه مردم بواسطه عدم ایمان به حضرت روح القدس از قرآن را در قالب نظم برای ما شرح میدهد و آن داستان طوفان نوح است که قبلا بر آن حاشیه ای نوشتم

با تشکر از همراهی شما

نادر.. نوشته:

دوست عزیز..
“روح القدس” می تواند نوعی نام گذاری برای “مرتبه ای” از آگاهی انسان باشد که به علت زدودن حجابها و موانع (که در اساس نمودهای گوناگونی از خودخواهی و تنگ نظری است) در او ایجاد می شود و در آن زمان ابزار و توفیق دریافت و درک حقایق عمیق تری را خواهد داشت..

کانال رسمی گنجور در تلگرام