گنجور

بخش ۱۵ - روان شدن خواجه به سوی ده

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
 

خواجه در کار آمد و تجهیز ساخت

مرغ عزمش سوی ده اشتاب تاخت

اهل و فرزندان سفر را ساختند

رخت را بر گاو عزم انداختند

شادمانان و شتابان سوی ده

که بری خوردیم از ده مژده ده

مقصد ما را چراگاه خوشست

یار ما آنجا کریم و دلکشست

با هزاران آرزومان خوانده است

بهر ما غرس کرم بنشانده است

ما ذخیرهٔ ده زمستان دراز

از بر او سوی شهر آریم باز

بلک باغ ایثار راه ما کند

در میان جان خودمان جا کند

عجلوا اصحابنا کی تربحوا

عقل می‌گفت از درون لا تفرحوا

من رباح الله کونوا رابحین

ان ربی لا یحب الفرحین

افرحوا هونا بما آتاکم

کل آت مشغل الهاکم

شاد از وی شو مشو از غیر وی

او بهارست و دگرها ماه دی

هر چه غیر اوست استدراج تست

گرچه تخت و ملکتست و تاج تست

شاد از غم شو که غم دام لقاست

اندرین ره سوی پستی ارتقاست

غم یکی گنجیست و رنج تو چو کان

لیک کی در گیرد این در کودکان

کودکان چون نام بازی بشنوند

جمله با خر گور هم تگ می‌دوند

ای خران کور این سو دامهاست

در کمین این سوی خون‌آشامهاست

تیرها پران کمان پنهان ز غیب

بر جوانی می‌رسد صد تیر شیب

گام در صحرای دل باید نهاد

زانک در صحرای گل نبود گشاد

ایمن آبادست دل ای دوستان

چشمه‌ها و گلستان در گلستان

عج الی القلب و سر یا ساریه

فیه اشجار و عین جاریه

ده مرو ده مرد را احمق کند

عقل را بی نور و بی رونق کند

قول پیغامبر شنو ای مجتبی

گور عقل آمد وطن در روستا

هر که را در رستا بود روزی و شام

تا بماهی عقل او نبود تمام

تا بماهی احمقی با او بود

از حشیش ده جز اینها چه درود

وانک ماهی باشد اندر روستا

روزگاری باشدش جهل و عمی

ده چه باشد شیخ واصل ناشده

دست در تقلید و حجت در زده

پیش شهر عقل کلی این حواس

چون خران چشم‌بسته در خراس

این رها کن صورت افسانه گیر

هل تو دردانه تو گندم‌دانه گیر

گر بدر ره نیست هین بر می‌ستان

گر بدان ره نیستت این سو بران

ظاهرش گیر ار چه ظاهر کژ پرد

عاقبت ظاهر سوی باطن برد

اول هر آدمی خود صورتست

بعد از آن جان کو جمال سیرتست

اول هر میوه جز صورت کیست

بعد از آن لذت که معنی ویست

اولا خرگاه سازند و خرند

ترک را زان پس به مهمان آورند

صورتت خرگاه دان معنیت ترک

معنیت ملاح دان صورت چو فلک

بهر حق این را رها کن یک نفس

تا خر خواجه بجنباند جرس

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

م. احمدی نوشته:

ده مرو، ده مرد را احمق کند

بیت هایی در مذمت روستا و زندگی روستایی، برای ما که تفکر عصرمان تلقین انباشت صفا و صمیمیت در روستا، قدری عجیب و دشوار هضم است.

گویی آدم بی ادبی که ارزش طبیعت را نمی داند، تا گردن در زندگی کثیف شهری غوطه ور است و طعم هوای پاک و بوی گیاه به مشامش نرسیده، از برج عاج دود گرفته خویش در باب روستا حکم می دهد.

تصویری که از عنفوان کودکی در ذهن ما نقش بسته (« خوشا به حالت/ ای روستایی/ که شاد و خرم/ در روستایی ») کماکان توسط تمام رسانه ها و ابزارهای آموزشی ترویج و تبلیغ می شود، کماکان در صحت و سقمش خدشه ای وارد نیست و هر آن کس که اصالت آن را زیر سوال ببرد، اگر نه مجرم، دست کم کوته فکر دانسته می شود. ماجرا محدود به جماعت شهرنشین نیست، بی شک روستاییان نیز تصور مشابهی از خود دارند.

اما این ابیات نه کار هزالی مخالف خوان است و نه محصول طبع بی ذوق طبیعت ندیده ای که از سر جهل یا لج چنین می سراید. اینها چند بیتی است از دفتر سوم مثنوی معنوی، درآمد حکایت عجیب مولاناست درباره آن مرد شهری که مرد روستایی را در خانه خود پناه داد، بعد به دعوت روستایی به روستا رفت و آنجا با بی مهری و کم توجهی او مواجه شد، تا حدی که مجبور شد شب را زیر باران و توفان چشم به بیابان بدوزد و سلاح به دست مراقب حمله گرگ باشد: « آن کمان و تیر اندر دست او/ گرگ را جویان همه شب سو به سو »، و الی آخر.

تیغ حمله مولوی علیه زندگی روستایی بسیار تیز است و برنده.

طبق قاعده نانوشته بهترین مثال برای توضیح یک ایده، رادیکال ترین مثال است. او حکایتی نقل می کند که میزان قساوت مرد روستایی نمک نشناس در ان باور نکردنی است. از همین چند بیت مشخص است که مولوی انسانی شهرنشین است و شیفته شهر و فضای آن، و بیزار است از روستا و فرهنگ روستانشینی. اما نکته اصلی این است که تفکر شهری در کار او هم نمود دارد.

مثنوی معنوی را اغراق نیست اگر نخستین کتاب شهری ادبیات فارسی بدانیم، به خاطر فرمی که مولوی برای نوشتن آن اختیار کرده است. مثنوی کتابی است چهل تکه، با فقدان انسجامی کاملاً عامدانه و می توان گفت رادیکال، که هر لحظه خواننده اش را با برش های ناگهانی و حکایت در حکایت آوردن های غیرمنتظره شگفت زده می کند.

خواندن مثنوی به قدم زدن در شهر بی شباهت نیست، می توان آن را نمونه ای دانست برای روایت موزیل و بنیامین در باب زندگی شهری: در پیاده روهای هر کلانشهر، پیاده روی به معنای مواجهه دم به دم یا چیزهای تازه است: کالا هایی که برای اولین بار در ویترین ها می بینیم، تغییرات فضای خیابان ها و مغازه ها، و از همه مهم تر عابران پیاده. ساکن کلانشهر در هر پیاده روی صدها چهره جدید می بیند. هر قدم برای او آبستن مواجهه با چهره ای است که لحظه ای پیش انتظار مواجه با آن را نداشت.

زندگی شهری زندگی تکه پاره و فاقد انسجامی است، زندگی ای است در جریان مدام و تغییر و تحول همیشگی، تجربه دائمی شوک و غافلگیری. حال آنکه زندگی روستایی زندگی ثبات و سکون است؛

زندگی تکرار سرسختانه چشم انداز و خانه ها و آدم ها. مفهوم «پرسه زدن» در روستا هرگز محقق نمی شود، چون پرسه زدن به معنای ورود به انبوهی از آدم های ناشناس است که نفس ازدحام شان پرسه زن را در آن بین تنها بر جا می گذارد؛ اتفاقی که در روستا هرگز نمی افتد.

کتاب مثنوی، به لحاظ تعدد و تکثر ایده ها و تفکرها، و همچنین به لحاظ فقدان انسجام فرمی آن، کتابی حیرت انگیز است. از رادیکال ترین و پیشروترین ایده هایی که بسیار از زمان خود جلوترند، تا متحجرترین ایده ها در آن به وفور یافت می شود، گاه حتی به فاصله یکی دو بیت از هم. فرم تو در توی کتاب که تجربه شوک را امکان پذیر می سازد، به این تکثر کمک می کند.

حکایات مثنوی ناگهان قطع می شوند و حکایتی دیگر از میانه راه آغاز می شود، حکایت دوم هنوز به ته نرسیده حکایتی دیگر افسار کتاب را به دست می گیرد، و گاه پایان حکایت نخست به ده ها صفحه بعد موکول می شود.

خواندن مثنوی تجربه شگفت زدگی روایی بی وقفه است، و به این لحاظ می توان این کتاب عظیم را نخستین کتاب شهری ادبیات فارسی نامید.

ناشناس نوشته:

افق دید و زاویه ی نگاه:
در حدیثی آمده است که هر کس روزی در ده بماند،یک ماه احمق می شود و اگر یکماه در ده بماند،عمری احمق خواهد ماند:” مَن سَکَنَ فِی القُری یوماً ، تَحَمَّقَ شهراً و مَن سَکَنی فِی القری شهرأ ، تَحَمَّقَ دَهرأ .” (حدیث شماره۲۹) این حدیث یک دلالت جامعه شناسانه ی قوی دارد که طبق آن هر چه محیط انسان کوچک تر باشد، افق های ذهنی او محدود تر خواهد بود. لذا خداوند سیر و سفر و تعقل و تدبر در حین این سیر و سفر را توصیه می کند .مولوی در شرح این حدیث می گوید:
ده مــرو،ده مــرد را احمــق کنــد عقل را بی نـور و بـی رونـق کنــد
قــولِ پیغمبـر شنــو ای مجتبـــی گــورِ عقــل آمـد،وطـن در روستـا
هـر که در رُستـا بود روزی و شـام تـا به مـاهی عقـل او نبــود تمـام
وان که ماهی باشد انــدر روستــا روزگاری باشدش جهــل و عَمـی[۱۳]
ده چه باشد! شیخِ واصل نـا شــده دست در تقلیـد و در حجّت در زده

امین کیخا نوشته:

تهجیز می شود بسیجیدن

امین کیخا نوشته:

وطن لغتی است از فارسی و گرفتن ان از فارسی به این گونه است نخست میهن بوده است که از میتن درست شده است و از میتن به عربی موطن راه یافته است و وطن را از موطن گرفته اند و نه وارون ولی حالا دواوین محترم می نویسند وطن خانه شتر مرغ است در بیابان !

امین کیخا نوشته:

م . احمدی خردمند مردی است درود به نگاه امروزی تان

امین کیخا نوشته:

تجهیز را به اشتباه تهجیز نوشته ام

شمس الحق نوشته:

ضمن تأیید بخش عمده ای از فرمایشات جناب احمدی اضافه میکنم که مثنوی کتابی ناتمامست و این را مولوی به عمد کرده است تا با ساختار کتابش هم سخنی بگوید که ای بسا در طی کتاب بارها گفته است :
“سیر الی الله کاریست پایان پذیر اما سیر فی الله را پایانی نباشد ”
برای کسب بیشترین اطلاعات رجوع شود به کتاب ” پله پله تا ملاقات خدا ” تألیف مرحوم دکتر زرین کوب استاد دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران .
ازمقامات تبتل تا فنا / پله پله تا ملاقات خدا
درخصوص سخنان آقای احمدی با دو نقطه نظر ایشان چندان موافق نیستم :
اول اینکه مثنوی را اولین کتاب شهری ادبیات فارسی دانسته اند شاید نیاز به توضیح بیشتر دارد زیرا کتب بیشماری قبل از مثنوی تألیف شده است که نمیتوان به آنها کتب غیر شهری و روستایی اطلاق کرد .
دومین مطلب استفادۀ مکرر ایشان از کلمۀ رادیکال است در معرفی کتاب و افکار مولوی که بنظر میرسد قصدشان بدرستی پیشرو و نوپرداز است که شاید لفظ اوانگارد مناسب تر باشد زیرا رادیکال به اصولگرا گفته می شود .

ناشناس نوشته:

زبان مولوی زبان قرآن است. در قرآن ده (قریه) به جایی گفته میشود که افراد با ایمان حضور ندارند:
سوره یس
وأضرب لهم مثلاً اصحاب القریة اذ جائها المرسلون (۱۳)
میبینید که به یک شهر بزرگ (أنطاکیه) که اهالی آن کافرند میگوید ده (قریه) ولی چند آیه بعد وقتی در همین ده یک نفر (حبیب نجار) ایمان می آورد به آن می گوید شهر:
و جاء من أقصا المدینة رجل یسعی قال یا قوم إتبعوا المرسلین (۲۰)

در همین شعر اخیر نیز همین استعاره وجود دارد

هادی نوشته:

زبان مولوی زبان قرآن است. در قرآن ده (قریه) به جایی گفته میشود که افراد با ایمان حضور ندارند:
سوره یس
وأضرب لهم مثلاً اصحاب القریة اذ جائها المرسلون (۱۳)
میبینید که به یک شهر بزرگ (أنطاکیه) که اهالی آن کافرند میگوید ده (قریه) ولی چند آیه بعد وقتی در همین ده یک نفر (حبیب نجار) ایمان می آورد به آن می گوید شهر:
و جاء من أقصا المدینة رجل یسعی قال یا قوم إتبعوا المرسلین (۲۰)

در همین شعر اخیر نیز همین استعاره وجود دارد

امین کیخا نوشته:

به عربی مصر یعنی شهر افزون بر مدینه

شمس الحق نوشته:

عالی بود آقای هادی ناشناس متشکرم

بهروز نوشته:

از اینکه انسان موجودی اجتماعی است کمالش در گرو اجتماع بودنش است , در اجتماع است که جهات متفاوت عقل ذهور می کند در صورت رشد متناسب ره به سوی کمال می پیماید روستا اجتماعی کوچک است لذا خیلی از جهات ذهنی ذهور و بلوغ نمی یابند.

علی اقا نوشته:

من تماسهای زیادی با روستائیان داشته ام و اکثر قریب به اتفاق ایشان را افرادی بی اعتقاد به مبانی مذهبی/شرور /بی ادب و فاسد یافته ام لذا به سروده این شاعر اسمانی ایمان کامل دارم

ناشناس نوشته:

تماس های شما برادر کافی نیست روستاییان جهان زیادند و نیز شهر های جهان و من و شما بسیار کوچکیم برادر .

یونس نوشته:

ده مرو ده مرد را ابله کند عقل را بی نور و بی رونق کند
البته که سخن بسیار بجا و پسندیده ای است ولی باید قبول کرد که ده ۵۰ سال پیش هم با دهات امروزی خیلی فرق داره چرا که هم اکنون عصر ارتباطاته و هر خبری که تو دنیا باشه دیگه روستایی و شهری نمیشناسه و بدست همه میرسه (جز عده ای که کلاً تو این فازها نیستن) فارغ از اینکه در ایران اینترنت و ماهواره در چه شرایطی هست که اون موضوعی دیگه س

حیدری نوشته:

با اینکه پدربزرگ بنده هم حتی در شهر به دنیا آمده اند ولی اصالتی روستایی دارم و به همین علت مناطق روستایی زیاد رفتم، با رفتار و اخلاق و شخصیت روستاییان آشنا هستم. راستش اعتقادم بر این بود که همه انسان ها یکسانن و اینکه بخوایم به کسی برچسب روستایی بزنیم که اون رو تحقیر کنیم کار بسیار غیراخلاقی و غیر انسانی میدونستم. هر موقع هم که اشتباه یا رفتار بدی میدیدم از این قشر پای روستایی بودنشون نمیذاشتم. ولی از وقتی باغی در روستای خودمون خریداری کردیم و بیشتر بینشون زندگی کردیم فهمیدم که واقعا روستایی ها خیلی بی فرهنگ هستند و واقعا از انسانیت به دورند. طوری شد که من از روستایی ها متنفر شدم! این موضوع رو وقتی به یکی از کسایی که خیلی قبولشون دارم در میون گذاشتم، این شعرو برام خوندند! چه حق گفته حضرت مولانا…

رضا نوشته:

سلام خدمت دوستان
بنده چون در دانشگاه مدرس درس روستا هستم خدمتتان عرض می کنم که تفسیرهای شما ناتمام است تا وقتی که متوجه یک نکته ی مهم نباشید و آن نکته این است که مولوی و امثال ایشان در دوره ی سنت می زیسته اند و قیاس ده و شهر را در آن دوره انجام داده اند یعنی قیاس دهی در اصفهان با اصفهان، دهی در یزد با یزد، ده شیرازی با شیراز ، ده نیشابوری با خود شهر نیشابور و …؛ شهرهایی که هیچکدام از آلودگی ها و مسائل شهر امروز را نداشته اند و خود بسیار به روستای امروزی شبیه بوده اند و فقط به لحاظ علمی و سیاسی و نظامی و … پیشرفته تر بوده اند. یعنی حال و هوای کوچه های شهر همان حال و هوای کوچه های امروز روستاهای خوب بوده در ضمن امکانات هم بوده؛ در آن زمان اصلا تصور نمی شده که شهر آلوده تر، بی اخلاق تر و … از روستاست چون تمام فضای زیستی آنها پاک و مذهبی و طبیعی و سالم و… بوده از این رو قیاس فقط قیاس علم و امکانات بوده و نه قیاس دیگر؛ بی شک اگر مولوی در زمان معاصرزندگی می کرد، شهر امروز را زیر باد فحش و ناسزا می گرفت. با تحولاتی که برای شهرها به وجود آمده، رجوع به شعر مولوی فقط این را می رساند که در زمان ایشان، علم در روستا ناچیز بوده و نه هر نتیجه ای که دوستان می خواهند بگیرند. در بعضی موارد روستا بهتر است و در برخی موارد شهر و هر بخش باید با تحقیق معلوم شود و حکم کلی نباید داد. مثلا ما الان روستاهای بسیار فاسد هم داریم، اما در کل فساد، طلاق، بی اخلاقی و … در شهرها بیشتر است….
یا حق

شمس الحق نوشته:

استاد محترم بیسوادی حقیر را عفو بفرمایید ، اگر ممکن است در خصوص ” درس روستا ” که حضرتعالی مدرس آنید چند کلمه ای توضیح مرقوم بفرمایید که بدانم چگونه درسیست . قبلاً متشکرم .

ناشناس نوشته:

سلام بر دوستان
همانطور که قبلا ذکر شد، روستا پدیده ای متعلق به دوره ی سنت است که باید با همان معیارها مورد قضاوت قرار گیرد اما انسان مدرن برای شناخت آن دست به دامان علوم امروزی که ذاتا علومی جرء نگر هستند شده و از این رو شناخت پدیده های دوره ی سنت برای انسان مدرن به صورت کلی میسر نیست. با این مقدمه عرض می کنم که امروزه در رشته های برنامه ریزی، جامعه شناسی و معماری به روستا پرداخته می شود؛ بنده از منظر دروس معماری روستایی با شما صحبت می کنم که در دانشکده های معماری سراسر کشور تدریس می شود. در این درس که در دو ترم و ۶ واحد ارائه می شود، ابتدا تعاریف مختلف صاحبظران از روستا بررسی می شود و وجوه مختلفی که ایشان در تعاریف خود از روستا به آنها اشاره کرده اند مورد واکاوی قرار می گیرد؛ مانند وسعت، جمعیت، نوع معیشت، روابط اجتماعی و … در ادامه سیر تاریخی روستا نشینی مورد مطالعه قرار می گیرد و تطورات این پدیده در طول تاریخ بررسی می شود با تاکید بر دوره ی معاصر و سیاستهای دولتها قبل و بعد انقلاب در مورد روستاها؛ در ادامه دانشجویان سفر چند روزه ای به روستاهای اتنخاب شده در طول ترم خواهند داشت و طبق چک لیست مفصلی که در اختیار دارند برداشتهایی از روستا خواهند داشت و تعدادی قابل توجهی از نقشه خانه های روستا را برداشت خواهند نمود پس از برگشت تا انتهای ترم مشغول تدوین و ارائه اطلاعات برداشت شده به صورت سمینار و آلبوم به کلاس خواهند بود. در ترم بعد تمام انرژی کلاس صرف معاصر سازی داشته های اصیل معماری روستایی بر اساس تئوری های توسعه خواهد شد که هم ما به روز شویم و هم ارزشهای معماری مان از دست نرود؛ کاری که کشورهای توسعه یافته انجام داده اند؛ روستاهای آنان نه نماد عقب ماندگی هستند و نه از حالت روستایی خود خارج شده و به شهر تبدیل شده اند.
متاسفانه روستائیان ما درآمد مناسبی ندارند و از طرفی مدام از طریق رسانه ها زرق و برق زندگی شهری به آنها تزریق شده و برای آنان یک زندگی رویایی در شهر ترسیم میشود و از آن طرف هم امکانات امروزی به او داده نمی شود؛ مانند معتادی که معتادش کنی و مواد به او نرسانی؛ طبیعی است که او یا مهاجرت می کند به شهر و یا اگر نکند انواعی از عقده ها دارد که بر سر شهر نشینانی که به زعم او از امکانات بهره بیشتری برده و برای خوشگذرانی به روستاها آمده و بعضا ویلا می خرند، خالی می کند و اینگونه بی اخلاق می شود.
این مختصری بود از درس روستا در دانشکده های معماری
در مورد دوستانی هم که راجع به قریه در قرآن صحبت کرده اند ارجاعشان می دهم به تفاسیر مختلف و مقالات متعدد راجع به این موضوع؛ قریه در لسان قرآنی مفهومی عام دارد و هر نوع شهر و روستا و آبادی دیگری را شامل می شود.

رضا نوشته:

جناب شمس الحق توضیح درس روستا مربوط به بنده است که اسم ندارد.

شمس الحق نوشته:

متشکرم آقا ! نمی فرمودید هم از تشابه این نثر خوب معلومست که جناب رضا و آقای هادی و حضرت ناشناس یک تن اند ، با اندوخته ای سترگ از دانش ، ممنونم از توضیحتان ، اغلب فرمایشات شما را می خوانم مؤید باشید .

رضا نوشته:

جناب شمس الحق
بنده گذرم به طور اتفاقی به این بلاگ افتاد و متنی نوشتم؛ فقط توی همین صفحه و همین سه پیام به اسم رضا و ناشناس مربوط به بنده است؛ نسبت به همه ی دوستان موافق و مخالف ارادت داریم.

شمس الحق نوشته:

حقیر هم به شما ارادت دارد ، پس ارادتمند همگان است .

سلام نوشته:

گسترش افق دید، افزایش فعالیت های مغز ی، بهره گیری از توان ذهنی، و طوفان فکری در میان ازدحام جمعیت باعث افزایش قدرت ذهنی می شود. در مقابل انجام فعالیت‌های بدنی و درگیری با سختی های طبیعت، کم بودن جمعیت اطراف باعث آرامش روحی و اتکا به توان جسمی می شود. و عدم مواجه با مشکلات فکری در سایه آرامش ذهنی طبیعت، مجال فعالیت های ذهنی را کم می کند. این مثل دو سلیقه بشری (فعالیت ذهنی یا فعابیت بدنی) را در بر میگیرد.

اسفند نوشته:

باید قبول کرد که در طول تاریخ همواره روستا و ده مورد استثمار و بهره کشیمراکز قدت که در شهر ها قرار گرفته اند،شده است و نی=تیجه آن هم همان هست که شاعر به آن خوب اشاره می کند .

سید محسن نوشته:

سلام خدمت همه علاقه مندان به شعر و ادب فارسی ،
مذمت روستایی در بعضی از روایات وارده از حضرات معصومین علیه السلام نیز آمده است و علت این مذمت بخاطر بخاطر ذات روستایی نیست بلکه بخاطر آن است که در آن دوره روستا چند صفت مذموم داشت
اول اینکه سواد در روستا وجود نداشت و گر هم داشت بسیار اندک بود و علاقه به علم آموزی رونق نداشت و در روایتی آمده است انسان یا عالم است یا متعلم(دانش آموز) و از گروه سوم بعنوان همج رعا یاد شده است یعنی گوسفندان سرگردان
دوم اینکه تعصب در روستا شدید بود و جایی که تعصب باشد از پذیرش حق استنکاف می شود همانطور که در بیان روایات ما از عرب ها بعنوان قوم متعصب یاد می شود و حتی آمده است که اگر اسلام در غیر عرب ظهور میکرد عربها از پذیرش آن امتناع می کردند
بنا بر این بخاطر وجود این دو خصیصه یعنی بی سوادی و عصبیت در میان اهالی روستا مورد مذمت بودند و هرجا که این دو صفت باشد مورد مذمت خواهد بود و البته این دو صفت در روستا رخت بر بسته و بسیاری از اهالی روستا اهل علم بوده و فرزندان خود را نیز به علم آموزی و طی مدارج عالیه ترغیب می کنند
لذا این شعر باید در محدوده زمانی قدیم تفسیر شود و امروز موضوعیت ندئارد

روفیا نوشته:

پس از برخواندن همه دلایل مذمت روستا از دیدگاههای گوناگون ، یک روستایی به اقتضای شغلش که با آب و گل کلنجار میرود فرصت کنش و واکنش با آدمیان را کمتر در اختیار داشته و طبیعی است که اندیشه هایش به سبب طبیعت ساده و انفرادی کار و زندگی اش بالغ نشوند . به عبارتی premature باقی مانده و developed نمی شود .
فرض کنید در کلانشهری مثل تهران اگر رانندگی ندانید دشواری هایی خواهید داشت .اگر رانندگی بدانید ولی مسلط نباشید بدون شک تصادف خواهید کرد . پس ناگزیرید در آن مسلط شوید . اگر با وجود تسلط راننده نامسلط دیگری موجبات تصادفتان را فراهم آورد ناچارید با او گفتگو کنید . اگر اصول اولیه یک گفتمان منطقی و پیچیدگی های جامعه شناختی شهر تهران را ندانید در حل این اختلاف نه چندان مهم به مشکلات جدی بر خواهید خورد . این در حالی است که یک روستایی شاید به هیچ یک از این مهارتها نیاز چندانی نداشته باشد و بقایش بدون کسب این مهارتها نیز تامین شود .
صرفنظر از مقایسه شهر جغرافیایی و روستای جغرافیایی بر این باورم مولانا در اینجا به مقایسه شهر وجود و روستای وجود پرداخته است . و روستای وجود هر آنجاست که ما جز آب و گل در آن چیز دیگری نبینیم . بسان آن روستایی که صدای خر خود را از میان صاعقه و طوفان شناخت ولی انسانی را که بارها مهر او شامل حالش شده بود نشناخت ! و شهر وجود هر جاییست که ما در آن در تعامل با انسانها حقیقت و خدا را ببینیم .

دکتر ترابی نوشته:

ای کاش دوستان پیش از آلودن قلم به ناسزا ، اندکی می اندیشیدند و پاره ای از این پرسشها را پاسخ میگفتند.

فردوسی، بیرونی، رودکی، ناصر خسرو و…

در کدام شهر دیده به جهان گشوده اند؟

خواجگان و میرزایان تاریخمان از کدام شهر برخاسته اند؟

نیاکان طاهرین یکی از سادات حاشیه نویس چطور؟

آیا در آن روزگار شهر به مفهوم امروزی یا آنروزی در زادگاهشان وجود داشته است ؟.

مسولیت جنگهای خانمانسوزی که صدها هزار کرور مردم را در طول تایخ به کام مرگ فرستاده است بر عهده‌ی کیست؟

دور نرویم، چه کسانی بزرگترین فاجعه‌ی زیست بومی جهان را ایجاد کرده اند؟

و بسیار پرسشهای دیگر ازین گونه.

کلاهتان را به داوری بخوانید !

روستاییان بسیار بیش از فیلسوفان ، عارفان، زاهدان و….در باره‌ی جهان میدانند ، جهان واقعی
پرماسیدنی در باره‌ی چرخه‌ی جاوید زندگی ، پاسداری از آب و خاک ، همان که شهریان کمر به نابودی آن بسته اند .

روفیا نوشته:

آقای دکتر ترابی گرامی
سلام
در جهان تنها یک رویارویی بیش نمی بینیم .
رویارویی دانایی و نادانی …
کسی با روستایی دشمنی ندارد . اگر هم برخی دارند با جهل روستایی دشمنی دارند . جهل هر کجا باشد ناخوشایند است . چه از جانب روستایی چه شهری .
هر جا نیز شاهد اختلافی هستیم حتما یا یکی از دو سوی نزاع جهل دارند یا هر دو سو . وگرنه دانایی و دانایی هرگز در تعامل با یکدیگر به ورطه نزاع کشیده نمی شوند .
اگر روستایی رفتار و گفتار بخردانه از خود نشان دهد چه کسی به او خرده میگیرد ؟
جای دوستان خالی چند روزی در مزرعه ای در خطه شمال سرگرم باغداری بودم .
در بازدیدهای فراوانی که از این ناحیه داشتم بندرت روستاییان را در حال پاسداری از آب و خاک دیدم جز یک ماه در سال که پژواک همهمه شالیکاران موسیقی زندگی را در چین و شکن دره ها می پراکند .
با خود اندیشیدم پس کدام قشر از ایرانیان براستی کار می کند ؟!
کارمندان ، روستاییان ، ادبا ، پزشکان یا دولتمردان ؟!
کدامیک از ما توانستیم چیزی به نظم و هارمونی دنیای پیرامونمان بیفزاییم یا دست کم نظم موجود را بفهمیم و آنرا حفظ کنیم؟

mehr نوشته:

دکتر ترابی گرامی و بانو روفیای عزیز

بنازم به قلمتان که هر سازی میزنید نوایی خوش است
لعنت بر آن عللی که من دهاتی ر ا از گلزار ده به لجنزار شهر کشاند که هم طبیعت را تخریب کنم و هم آن صفای باغ و در و دشت را وآن خلوص پاک و طینت بی آلایش و درویش منشی را با روح حرص و کنج تاریک کارگاه های آلوده هوا عوض کنم
هم در روستا و هم در شهر انسان سالم سالم است و انسان شرّ شرّ
جناب ترابی حظ وافر بردم از منطق شما
و بنازم به عشقی که در نگاه بانو روفیا ست که از هر دری سخن بگویی پنجره ای به صفای روحش باز میشود
همین ها مرا بس
خلوص نیت تو گوهر نسفته ی توست
به هوش باش که این گو هر یست لالایی

مهری

روفیا نوشته:

مهری بانوی عزیز
سپاسگزارم که میخوانی و می اندیشی .
اگر حاشیه های خواهرت را خوانده باشی حتما شور و اشتیاق او را برای سر در آوردن از اسرار جهان حس کردی !
یکی از این اسرار که پیشینیان هوشمند ما آن را دریافته و در اختیار ما گزارده اند راز ” نابرده رنج گنج میسر نمی شود ” است …
البته این تنهادر مورد گنج صدق نمی کند .
بلکه هر دستاوردی در جهان بدون شک با پرداخت هزینه آن میسر است .
ما به شوقی به شهر آمدیم . ارتباطات ، تسهیلات ، شغل ، نمایشگاه های هنری ، جنب و جوش و تکاپوی شهر نشینی ، بیمارستان ، مدرسه خوب و … همه از جاذبه های شهری اند .
ولی برای برخورداری از آنها ناچار از پرداخت هزینه ایم .
هزینه آن تنفس در هوای آلوده و تحمل ترافیک و ناامنی و … است .
این rule of universe همه جا بدون استثنا کار میکند .
اگر انسان منظمی باشید از نظم خود لذت می برید اما بهایش را با رنج کشیدن از بی نظمی های ناخواسته می پردازید .
اگر هنرمند شدید زیبایی را بهتر میفهمید ولی زشتی ها و ناهنجاریها بیش از آن مقداری که یک انسان بی بهره از هنر را می آزارد شما را رنجور میکند .
اگر پاکیزه باشید از بهداشت و پاکیزگی بهره مند میشوید ولی دیگر قادر نیستید در مواقع اضطرار در یک رستوران نه چندان پاکیزه غذا میل کنید .
اگر ساکن روستا شدید از هوای فرحبخش و آرامش آن بهره مند خواهید شد ولی دیگر نمی توانید توقع داشته باشید در میان مردم اطرافتان احمد شاملو و محمد رضا شجریان و سیمین بهبهانی و رخشان بنی اعتماد را ببینید .
نه اینکه آنها الزاما شهری زاده اند . بلکه به همان دلایلی که شما مهاجرت کردید آنها هم همان کرده اند .
پوزش میخواهم از اینکه با سخنان ظاهرا پیش پا افتاده صفحه های گنجور عزیز را سیاه می کنم .
میخواهم بگویم من وجود یک پدر مهربان و عادل را حس میکنم که زیر سایه اش تا آنجا که من میفهمم قوانینی خدشه ناپذیر حاکم است .
که من میتوانم بر مبنای آن قوانین پدیده های جهان را بهتر بفهمم و تصمیمات درست تری در زندگی بگیرم .
دوست دارم این حس امنیت را با شمای دوست سهیم شوم .
کل عالم صورت عقل کل است
اوست بابای هر آنکو عاقل است
چون کسی با عقل کل کفران فزود
صورت کل پیش او هم سگ نمود
صلح کن با این پدر عاقی بهل
تا که فرش زر نماید آب و گل
من که صلحم دایما با این پدر
این جهان چون جنت استم در نظر
شاخه ها بینم مثال ماهیان
برگها کف زن مثال مطربان

mehr نوشته:

درودی دوباره روفیا بانوی عزیز و سلام به آقای دکتر ترابی
منظور از من در نوشته ی قبلی من نوعی بود
تا آنجا که اجدادم را می شناسم تا هشت پشت زاده ی تهران بوده اند
و قبل از آن هم گویا اهل مازندران
روفیای عزیز
همانطور که جناب دکتر ترابی فرمودند آیا همه ی بزرگان ما اهل شهر بوده اند ؟
و آیا هزینه ای که در قبال شهر نشینی می پردازیم مساوی آنچه که از دست داده ایم هست؟ آیا اجداد ما مهندس نبوده اند قناتهای پر آب را آیا شهر نشینان دایر کردند . آیا ادیب نبوده اند .؟ که ما به دنبال شاملو ها به شهر کوچ کنیم .آیافرخی سیستانی را با آن نظم دلاویز و فاخرش میتوان با شاملو مقایسه کرد . مردم قدر آنچه که دارند نمیدانند . از روستا به شهر میآیند تا درس بخوانند مهندس شوند و از صبح تا شب کنج کارخانه یا دفتر به صفحه ی کامپیوتر خیره شوند تا طرح جاروبرقی بهتری را بریزند و بعد برای تحلیل نرفتن عضلات ، تعطیلاتشان را در باشگاههای ورزشی بگذرانند. و هزاران کارگر روستایی آزاد از ده گریخته لابلای پیچ و مهره های و دستگاهها بلولند تا سرمایه داران کرورکرور بر سود سالیانه ی خود بیافزایند ، آیا از دست دادن آزادی مساوی هزینه ی بردگی ست . کدام تسهیلات را نمیتوان در روستا بوجود آورد که در شهر میتوان
. کوتاهی و حرص استثمارگران را دستاورد محسوب کردن کم لطفی ست
زندگی ساده ی ما را گرفته اند و رستوران و نمایشگاه نقاشی و تجمل پرستی را ارزش کرده اند . چرا نباید روستا همطراز شهر باشد؟ به کشورهای اسکاندیناوی سفر کرده اید ؟ تمام روستاها همان امکانات را دارا هستند که شهرها .
این rule of universe همه جا بدون استثنا کار نمیکند
اغلب کسانی استثمار میشوند که به امیدی و خیره به زرق و برقی و خدای ناکرده به حرصی راهی شهرهایند. آسایش طلبی را نیز به آنها اضافه بفرمایید.
من قلمم قاصر است از پرداختن به آنچه در خاطرم میگذرد . از دکتر ترابی گرامی میخواهم نظرشان را بفرمایند.
آن بیتی هم که از غزلی آوردم به خاطر بی آلایشی و خلوص نیتی ست که در هردو شما بزرگوران دیده ام .
باتشکر که به این شاگردتان بها داده اید
مهری

روفیا نوشته:

نه اینکه نشود مهری بانو !
میشود …
ولی باید هزینه اش را بپردازیم ،
چرا ما چنین نمیکنیم ؟
آیا برای منافع سرمایه داران ؟
نه ،
برای خودمان ، هیچ دیاری کاری را برای منافع دیگران انجام نمی دهد ،
ما این وضعیت فعلی را ترجیح میدهیم ،
ما لذت کمتر با درد کمتر را برگزیدیم ،
ما آماده تحمل درد بیشتر با لذت بیشتر نیستیم !

زضازاده نوشته:

من با کلیه ی نظرات دوستان و اساتید محترم موافقم و اساسا چیزی که مایه ی تمایز است
نگاه و وسعت فکر انسان است که اورا شکل می دهد و در این میان
هیچ فرقی نیست بین شهری و دهاتی
اگر شما انبساط نظر نداشته باشی و به پیرامونت با نگاهی بسته و محدود بنگری
همان آدمی می شوی که در قصه ی مولوی می باید از آن شدن و همسایگی اش پرهیز کرد
چه
او شما را به آن محدودیت می خواند و پر و بال شمارا می چیند
دنیایتان را دنیایی کوچک و حقیر می کند
و چون در روستا ایده ی استفاده از صنعت و تکنولوژی کم و دور از دسترس و پرزخمت به نظر می آید
تعامل حیوانات و نباتات
و رابطه ی این دو با انسان
بیشتر به دیده می آید
پندار این که این تعامل
کوچک و مهجور است
در ذهن متبادر می شود
و هر گاه که انسان وسعت فکر و صعه ی صدر می یابد و طوری دیگر و خارج از قایده ی روستا می اندیشد و اندیشه های متعالی و فراپیرامونی می یابد
خود با محیط روستا در تضاد می شود و پیشرفت و ترقی ی خود را در ترک روستا می بیند
ما نمی توانیم منکر این شویم که آب خرد ماهی ی خرد پرورد

شاهرخ نوشته:

مراد مولانا از ده در بیت ده مرو، ده مرد را احمق کند. جامعه بسته است. اگر به کتاب جامعه باز ودشمنان آن اثر کارل پوپر مراجعه کنید، ویژگیهای جوامع بسته را که منجر به حماقت پروری می شود، در خواهید یافت.

دکتر ترابی نوشته:

مهر بانوی گرامی،

دیریست واژگان را از مانا تهی کرده اند، روفیا میگوید
گفتگو از دانایی و نادانی است، راست می گوید، اما
آیا دانایان اند که توانایان اند، یا دارایان؟ که توانایی را نیز از مانا تهی ساخته اند؟

ده امروز دارایی است و ده مردم دهقان ، که این یکی نیز نه آزاد که رعیت خوانده میشود.
چنان که شهر که دیگر مانای سرزمین و میهن ندارد
جنگلی است از سیمان و آهن که مردمان را به بردگی گرفته است.
ورزش گویا برای ورزیدگی تن و جان بوده است، ورزشکاران امروز گلادیاتوران اند در ورزشگاه هایی که از کلوسیوم گرده برداری شده اند به جان یکدیگر می افتند و اربابان اجاره خرید و فروش آنان را در قرار داد گنجانیده اند!
دموکراسی ؟؟ داستان انتخابات یونان را خوانده اید؟

که به قرار زادگاه دموکرسی است ، و فرمایش وزیر دارایی آلمان که فاتحه آنرا خواند : اجازه نخواهیم داد نتیجه انتخاب مردم کوچکترین تغییری در مقررات بدهد
(نقل به مضمون).
دانشگاه ها که می پنداشتیم برای تغییر جهان ، بهزیستی مردمان و انداختن طرحی نو بی شکافتن سقف فلک دانشجو می پذیرند، امروز آنان را برای نگهبانی از نظم موجود تربیت می کنند، در سراسر گیتی، از کران تا به کران، به فرمان لشگر جور.
دوستی که میفرماید از آب خرد ماهی خرد خیزد ، نمی گوید کوسه از دریاست که بر میخیزد و نه از زلال چسمه سار
ببخشایید پر گفتم و گزیده نگفتم پراکنده گویی کردم
درد دل کردم ، دردی که دیرگاهی است در دل دارم.

” دیریست ، تا دروازه دل
به فراخ سترون دشت گشوده ایم
در درازنای سده های سرد سبر، سکوت، سده های سوگوار
دیریست تا چشم به راه سوارانیم
سواران موعود، سواران موهوم
در غبارین آیینه ها، آیینه های زنگارین
دیریست تا گوش جان به سروشان دروغین سپرده ایم
به ندای شب اندیشان، روز پوشان
به غوغای نگهبانان لاله در رهگذار باد

دیریست تا میهمانی مهر، تا خوان خرد مینوی
به سفره دروغ ، به نواله خرافه فروخته ایم
تا الماس سحر به سفالینه شام
تا مروارید بام به شبه شب سودا نموده ایم

سوداگرانی چنین که ماییم!
دیر نخواهد پایید،
که چون ” تندیسی گچین ” خواهیم فسرد
فرو خواهیم ریخت، جان خواهیم داد، خاک خواهیم شد

و بادمان به خاطره تاریخ خواهد سپرد
سوداگرانی چنین که ماییم “

merce نوشته:

عزیزان
مهری بانو ، کوکب بانو ، لیام ، ایزدجو ، ناباور ، ناآشنا ،خواهش می کنم با ایمیل یکبار مصرف بنده چه باایمیل خودتان و چه مثل این یکبار مصرف ، تماس بگیرید تا باهم گفتگو کنیم
merce.merce.merce@gmail.com
ممنون می شوم

merce نوشته:

عزیزان
مهربانو ، کوکب نانو ، لیام ،ایزدجو ، ناباور ، ناآشنا
ایمیل تغییر کرد به
mercedesmerce888@gmail.com
ممنون

محدث نوشته:

دوستی داشتم که روزی می گفت فرمایش مولانا به اینکه: ده مرو ده مرد را احمق کند، مرتبط با مقولۀ امامت است. ده رفتن یعنی از امام دور شدن و شهر نشستن بودن یعنی بر گرد امام بودن؛ و الکلام ذو شجون.

محدث نوشته:

اصلاح: شهر نشین بودن.

هادی نوشته:

■ سلام بر دوست خوبمان آقای ملک،

این بیت در دفتر سوم مثنوی و در حکایت “فریفتن روستایی شهری را و به دعوت خواندن و با لابه و الحاح بسیار” آمده است، که حکایتی است زیبا و خواندنی … . ابیات بعدی را می آورم، تا مقصود مولانا روشن شود.
“ده مرو ، ده مرد را احمق کند
عقل را بی نور و بی رونق کند
قول پیغامبر شنو ای مجتبی
گور عقل آمد وطن در روستا
هر که را در رستا بود روزی و، شام
تا به ماهی عقل او نبود تمام …
ده چه باشد، شیخ واصل ناشده
دست در تقلید و حجت در زده …”

● زبان مولانا، زبان قرآن است. در قرآن ده (قریه) به جایی گفته می شود که افراد با ایمان حضور ندارند:
سوره یس: وأضرب لهم مثلاً اصحاب القریة اذ جائها المرسلون (آیه ۱۳). می بینید که به یک شهر بزرگ (أنطاکیه) که اهالی آن کافرند می گوید ده (قریه)، ولی چند آیه بعد وقتی در همین ده یک نفر (حبیب نجار) ایمان می آورد به آن می گوید شهر: و جاء من أقصا المدینة رجل یسعی قال یا قوم إتبعوا المرسلین (آیه ۲۰) در همین شعر اخیر نیز همین استعاره وجود دارد.
● بیت دوم، اشارت است به حدیث پیامبر(ص): “در روستا منزل مگزین که ساکن در روستا همچون ساکن در قبر است”.
● بیت سوم، بیانی است مبالغه آمیز از مضرت اقامت در “خراب آباد دنیا” که در این ابیات به روستا تشبیه شده است.
● و در بیت چهارم، مولانا منظور از ده را در این حکایت معلوم می کند: ده، شیخی است که به کوی حقیقت نرسیده و تنها دست به دامن تقلید و مغالطه شده است، و خود را در زمره مردان الاهی و راهنمایان حقیقی جا زده اند.

■ این بود مقصود مولانا از “روستا”، در این حکایت. /تمام/

سید حبیب نوشته:

باسلام.

در اینجا خود جناب مولانا صریحا بعد از گفتارش درباره ,ده, یا روستا,
توضیح میدهد ,
که این صورت ماجراست, و شما باطن را در نظر بگیرید.
حتی اگر کژ فهم بودید و فقط صورت و ظاهر قضیه روستا را متوجه شدید , لکن در آخر خواهید فهمید که باطن و پیام چیست.

این را یک محصل دوران متوسطه هم میفهمد.

امان از اظهار نظر نابجا و کژ فهمی و قضاوت نادرست.

مگر میشود , شخصی با این کمالات مثل مولانا,,
اینگونه روستا و روستاییان را تحقیر کند؟؟؟؟!

حتی در تخیلات هم نمیگنجد.

حتی از پیامبر هم بدور است اینگونه روستا و روستاییان را تحقیر کند.

مگر اینکه در آن زمان روستا نشینان یهودی و غیره که از پذیرش اسلام امتناع میکردند و متعصبانه بر کیش خود پایبند مانده بودند .

والا اگر روستاییانی که مسلمان بودند , از صدر اسلام تا کنون , چه زیانی برای مردم داشته اند؟؟؟؟؟!

اصلا مگر شهرها چگونه بوجود آمدند؟؟؟؟

مگر نه اینکه روستاها کم کم به شهر تبدیل شدند.

نمیتوانید بگویید که یک عده شهری آمدند در ناکجا آبادی , یکدفعه یک شهر کامل درست کردند.

همین تهران , مگر اول یک روستا بیش نبوده. ,بروید تاریخ را بخوانید.

یا چرا دور برویم.
ببینید در زمان جنگ چند درصد شهدای ما از روستاییان بوده اند.

یا حکیم ملا صدرا را که همه میشناسید.

میدانید منزلگاهش کجا بود؟؟؟؟

در یکی از روستاهای قم. به اسم کهک.
تقریبا پنج شش سالی میشود , شهرستان شده.
گرچه هنوز بوی روستا میدهد.

البته بسیارند بزرگانی که روستا زاده اند.

خلاصه اینکه جناب مولانا ,, یا پیامبر ,, بزرگتر,,
دانا تر ,, و با ادب تر از این بوده اند که مستقیما به روستا یا روستاییان , اهانت کنند.

شنونده باید عاقل باشد و اصل کلام را در یابد.

نقل این حدیث از پیامبر , با این تفسیر ,, در شان پیامبر نیست.
و به نوعی بی احترامی به مرام ایشان محسوب میشود.

اگر هم چنین حدیثی و یا آیه ای در قران هست ,
فی الواقع تفسیری دیگر دارد, و میتوان آن را بر حسب زمان و مکان , به نحوی احسن تر تفسیر نمود.

……………………
گر چه باشد در نوشتن , شیر , شیر.

کمی بیشتر تامل کنیم در خواندن و تفسیر اشعار.

ببخشایید اگر زیاده گویی کردم.
کوچکترین شاگرد شما هستم , بزرگواران.
.

گمنام-۱ نوشته:

آسید حبیب،
به قول خواجه شیراز؛
نه به هفت آب، که رنگش به صد آتش برود
آنچه با خرقه زاهد، می انگوری کرد
سعی در توجیه این ناسزا گویی ها نفرمایید
مانا ی آنچه گفته همانست که همه میدانیم .

گمنام-۱ نوشته:

ببخشایید ، رنگش به صد آتش نرود

شهرام بنازاده نوشته:

تمام نظرات در باره ده و روستا ناشی از این است که ظاهرا مثنوی را با چشم بسته میخوانیم
خود مولانا این تمثیلش را توضیح میدهد
“چیست ده شیح واصل ناشده”

شهرام بنازاده نوشته:

ده چه باشد شیخ واصل ناشده
دست در تقلید و حجت در زده

شاهرخ نوشته:

در اغلب ، داستانهای مثنوی، ردپای دو فضا و کیفیت متمایز ومجزا دیده میشود.

در این قصه هم سعی شده آن دو حالت ، به نحوی مشخص تبیین گردد .

ابتدا ،فضای عقلانیت و ثمر اندیش فکر و ،
دیگری فضای بیخودی و متصل به خرد کل .

شهر نمادی از ارتباط صحیح انسان با ذات و فطرت او ، که همان بعد خدائیت اوست ، می باشد .

و ده ، نماینده نفس و تمایلات محدود مادی و ارضای غرایز مبتذل موجود در (( گِل )) ، انسانی است .

از نقطه ای که فرد شهری، فریب ظاهر و تملق روستایی را میخورد ، ارتباط صحیح و سالم خود را از زندگی ( بخوانید خدا ) میگسلد و به امید ( بَر ) خورداری و کسب نتیجه و ثمر ، آرامش و آسایش خود را بازیچه وعده و وعیدهای ( روستایی = نفس ) . مینماید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام