گنجور

بخش ۱۱۶ - بیان آنک نفس آدمی بجای آن خونیست کی مدعی گاو گشته بود و آن گاو کشنده عقلست و داود حقست یا شیخ کی نایب حق است کی بقوت و یاری او تواند ظالم را کشتن و توانگر شدن به روزی بی‌کسب و بی‌حساب

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
 

نفس خود را کش جهانی را زنده کن

خواجه را کشتست او را بنده کن

مدعی گاو نفس تست هین

خویشتن را خواجه کردست و مهین

آن کشندهٔ گاو عقل تست رو

بر کشنده گاو تن منکر مشو

عقل اسیرست و همی خواهد ز حق

روزیی بی رنج و نعمت بر طبق

روزی بی رنج او موقوف چیست

آنک بکشد گاو را کاصل بدیست

نفس گوید چون کشی تو گاو من

زانک گاو نفس باشد نقش تن

خواجه‌زادهٔ عقل مانده بی‌نوا

نفس خونی خواجه گشت و پیشوا

روزی بی‌رنج می‌دانی که چیست

قوت ارواحست و ارزاق نبیست

لیک موقوفست بر قربان گاو

گنج اندر گاو دان ای کنج‌کاو

دوش چیزی خورده‌ام ور نه تمام

دادمی در دست فهم تو زمام

دوش چیزی خورده‌ام افسانه است

هرچه می‌آید ز پنهان خانه است

چشم بر اسباب از چه دوختیم

گر ز خوش‌چشمان کرشم آموختیم

هست بر اسباب اسبابی دگر

در سبب منگر در آن افکن نظر

انبیا در قطع اسباب آمدند

معجزات خویش بر کیوان زدند

بی‌سبب مر بحر را بشکافتند

بی زراعت چاش گندم یافتند

ریگها هم آرد شد از سعیشان

پشم بز ابریشم آمد کش‌کشان

جمله قرآن هست در قطع سبب

عز درویش و هلاک بولهب

مرغ بابیلی دو سه سنگ افکند

لشکر زفت حبش را بشکند

پیل را سوراخ سوراخ افکند

سنگ مرغی کو به بالا پر زند

دم گاو کشته بر مقتول زن

تا شود زنده همان دم در کفن

حلق‌ببریده جهد از جای خویش

خون خود جوید ز خون‌پالای خویش

همچنین ز آغاز قرآن تا تمام

رفض اسبابست و علت والسلام

کشف این نه از عقل کارافزا شود

بندگی کن تا ترا پیداشود

بند معقولات آمد فلسفی

شهسوار عقل عقل آمد صفی

عقل عقلت مغز و عقل تست پوست

معدهٔ حیوان همیشه پوست‌جوست

مغزجوی از پوست دارد صد ملال

مغز نغزان را حلال آمد حلال

چونک قشر عقل صد برهان دهد

عقل کل کی گام بی ایقان نهد

عقل دفترها کند یکسر سیاه

عقل عقل آفاق دارد پر ز ماه

از سیاهی و سپیدی فارغست

نور ماهش بر دل و جان بازغست

این سیاه و این سپید ار قدر یافت

زان شب قدرست کاختروار تافت

قیمت همیان و کیسه از زرست

بی ز زر همیان و کیسه ابترست

همچنانک قدر تن از جان بود

قدر جان از پرتو جانان بود

گر بدی جان زنده بی پرتو کنون

هیچ گفتی کافران را میتون

هین بگو که ناطقه جو می‌کند

تا به قرنی بعد ما آبی رسد

گرچه هر قرنی سخن‌آری بود

لیک گفت سالفان یاری بود

نه که هم توریت و انجیل و زبور

شد گواه صدق قرآن ای شکور

روزی بی‌رنج جو و بی‌حساب

کز بهشتت آورد جبریل سیب

بلک رزقی از خداوند بهشت

بی‌صداع باغبان بی رنج کشت

زانک نفع نان در آن نان داد اوست

بدهدت آن نفع بی توسیط پوست

ذوق پنهان نقش نان چون سفره‌ایست

نان بی سفره ولی را بهره‌ایست

رزق جانی کی بری با سعی و جست

جز به عدل شیخ کو داود تست

نفس چون با شیخ بیند کام تو

از بن دندان شود او رام تو

صاحب آن گاو رام آنگاه شد

کز دم داود او آگاه شد

عقل گاهی غالب آید در شکار

برسگ نفست که باشد شیخ یار

نفس اژدرهاست با صد زور و فن

روی شیخ او را زمرد دیده کن

گر تو صاحب گاو را خواهی زبون

چون خران سیخش کن آن سو ای حرون

چون به نزدیک ولی الله شود

آن زبان صد گزش کوته شود

صد زبان و هر زبانش صد لغت

زرق و دستانش نیاید در صفت

مدعی گاو نفس آمد فصیح

صد هزاران حجت آرد ناصحیح

شهر را بفریبد الا شاه را

ره نتاند زد شه آگاه را

نفس را تسبیح و مصحف در یمین

خنجر و شمشیر اندر آستین

مصحف و سالوس او باور مکن

خویش با او هم‌سر و هم‌سر مکن

سوی حوضت آورد بهر وضو

واندر اندازد ترا در قعر او

عقل نورانی و نیکو طالبست

نفس ظلمانی برو چون غالبست

زانک او در خانه عقل تو غریب

بر در خود سگ بود شیر مهیب

باش تا شیران سوی بیشه روند

وین سگان کور آنجا بگروند

مکر نفس و تن نداند عام شهر

او نگردد جز بوحی القلب قهر

هر که جنس اوست یار او شود

جز مگر داود کان شیخت بود

کو مبدل گشت و جنس تن نماند

هر که را حق در مقام دل نشاند

خلق جمله علتی‌اند از کمین

یار علت می‌شود علت یقین

هر خسی دعوی داودی کند

هر که بی تمییز کف در وی زند

از صیادی بشنود آواز طیر

مرغ ابله می‌کند آن سوی سیر

نقد را از نقل نشناسد غویست

هین ازو بگریز اگر چه معنویست

رسته و بر بسته پیش او یکیست

گر یقین دعوی کند او در شکیست

این چنین کس گر ذکی مطلقست

چونش این تمییز نبود احمقست

هین ازو بگریز چون آهو ز شیر

سوی او مشتاق ای دانا دلیر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جواد نوشته:

مصرع اول شعر حرف // را دوم// احتمالا اضافی است
نفس خود را کش جهانی زنده کن
به نظر از لحاظ وزنی بهتر میاد

محمد امین مروتی نوشته:

طریقت دل
محمد امین مروتی
amin-mo.blogfa.com
مولوی در دفتر سوم مثنوی در داستان دقوقی می گوید مستجاب بودن دعا مربوط به پاکی دل است. دقوقی در رویای صادقه ای کشتیی را غرق در طوفان می بیند و از خدا می خواهد مسافران کشتی را نجات دهد. از آن سوی مسافران مانند همة مردم عادی دست به دعا بر داشته بودند. اما از سر اضطرار و اجبار و در واقع این دعای دل پاک دقوقی بود که به دادشان رسید نه دعای خودشان:
اهل کشتی از مهابت کاسته
نعره ی وا ویل ها برخاسته
دست ها در نوحه بر سر می‌زدند
کافر و ملحد همه مخلص شدند
با خدا با صد تضرع آن زمان
عهدها و نذرها کرده به جان
از همه اومید ببریده تمام
دوستان و خال و عم بابا و مام
زاهد و فاسق شد آن دم متقی
همچو در هنگام جان کندن شقی
نه ز چپشان چاره بود و نه ز راست
حیله‌ها چون مرد، هنگام دعاست
چون دقوقی آن قیامت را بدید
رحم او جوشید و اشک او دوید
گفت یا رب منگر اندر فعلشان
دستشان گیر ای شه نیکو نشان
خوش سلامتشان به ساحل با زبر
ای رسیده دست تو در بحر و بر
ما ز آز و حرص خود را سوختیم
وین دعا را هم ز تو آموختیم
حرمت آن که دعا آموختی
در چنین ظلمت چراغ افروختی
همچنین می‌رفت بر لفظش دعا
آن زمان چون مادران با وفا
اشک می‌رفت از دو چشمش و آن دعا
بی خود از وی می بر آمد بر سما
مولوی کی گوید دعای بی خودانة دقوقی عامل نجات آن جماعت شد:
آن دعای بی خودان خود دیگرست
آن دعا زو نیست گفتِ داورست
آن دعا حق می‌کند چون او فناست
آن دعا و آن اجابت از خداست
و این خوی مردان حق است که مانند خدایشان بی علت و رشوت، بر خلق شفیق باشند:
بندگان حق رحیم و بردبار
خوی حق دارند در اصلاح کار
مهربان، بی‌رشوتان˚ یاری‌گران
در مقام سخت و در روز گران
هین بجو این قوم را ای مبتلا
وفق حدیث قدسی خداوند بر صافی دل آدمیان نظر می کند نه ادعاهایشان:
حق همی‌گوید نظرمان در دلست
نیست بر صورت که آن آب و گلست
تو همی‌گویی مرا دل نیز هست
دل فراز عرش باشد نه به پست
در گل تیره یقین هم آب هست
لیک زان آبت نشاید آب‌دست
زانک گر آبست مغلوب گلست
پس دل خود را مگو کین هم دلست
آن دلی کز آسمانها برترست
آن دل ابدال یا پیغامبرست
پاک گشته آن ز گل، صافی شده
در فزونی آمده وافی شده
مولانا ادامه می دهد دل، جوهر عالم است و اگر دل خوش نباشد عسل و شیر هم خوشمزه نخواهند بود:
لطفِ شیر و انگبین، عکسِ دلست
هر خوشی را، آن خوش از دل˚ حاصلست
پس بود دل˚ جوهر و عالم˚ عَرَض
سایه ی دل چون بود دل را غرض؟
مولانا در پایان قصة دقوقی نتیجه می گیرد:
هر که را دل پاک شد از اعتلال
آن دعااش می‌رود تا ذوالجلال
و به عنوان شاهد مثال ، “به حکایت آن طالب روزیِ حلال بی کسب و رنج در عهد داود علیه السلام و مستجاب شدن دعای او”، بر می گردد:
یادم آمد آن حکایت کان فقیر
روز و شب می‌کرد افغان و نفیر
وز خدا می‌خواست روزی حلال
بی شکار و رنج و کسب و انتقال
از قضای الهی گاوی به خانة او می آید. فقیر دلش گرم است که آمدن گاو به خانه اش، حاصل استجابت دعای اوست و از ذوق استجابت،گاو را می کشد و بین فقرا تقسیم می کند:
صاحب گاوش بدید و گفت هین
ای به ظلمت گاو من گشته رهین
هین چراکشتی بگو گاو مرا
ابله طرار انصاف اندر آ؟
گفت من روزی ز حق می‌خواستم
قبله را از لابه می‌آراستم
آن دعای کهنه‌ام شد مستجاب
روزی من بود؛ کِشتم، نَک جواب
صاحب گاو عصبانی می شود و دعوا نزد داوود نبی می برد:
او ز خشم آمد گریبانش گرفت
چند مشتی زد به رویش ناشکفت
می‌کشیدش تا به داود نبی
که بیا ای ظالم گیج غبی
و هوچی گری آغاز می کند که اگر به دعا کار بر می آمد همة گدایان، به مکنت می رسیدند و هر کس به مال دیگری دست دراز می کرد و سنگ روی سنگ بند نمی شد:
ای مسلمانان دعا مال مرا
چون از آن او کند بهر خدا
گر چنین بودی همه عالم بدین
یک دعا املاک بردندی به کین
گر چنین بودی گدایان ضریر
محتشم گشته بدندی و امیر
و این ادعا هیچ حجت شرعی ندارد. نه با تو معامله ای کرده ام و نه بخششی در کار بوده است:
این دعا کی باشد از اسبابِ ملک
کی کشید این را شریعت خود به سلک
بیع و بخشش یا وصیت یا عطا
یا ز جنسِ این شود ملکی تو را
در کدامین دفترست این شرع نو
گاو را تو باز ده یا حبس رو؟
فقیر هم به خدا استغاثه می کرد تو که حال من و دلم را بهتر می دانی:
او به سوی آسمان می‌کرد رو
واقعهی ما را نداند غیر تو
در دل من آن دعا انداختی
صد امید اندر دلم افراختی
ذوق خطاب خداوند در روز الست با بندگانش در دل بندگان حقیقی هست و باعث می شود شداید و محنت ها را به هیچ انگارند:
همچنانک ذوق آن بانگ الست
در دل هر مؤمنی تا حشر هست
تا نباشد در بلاشان اعتراض
نه ز امر و نهی حقشان انقباض
هر که خوابی دید از روز الست
مست باشد در ره طاعات مست
مولانا به دنبالة قصه می پردازد و می گوید:
چون ندارد شرحِ این معنی، کران
خر به سوی مدعیِ گاو ران
داوود صحبت طرفین دعوا را می شنود:
چونک داود نبی آمد برون
گفت هین چونست این احوال چون؟
مدعی گفت ای نبی الله، داد
گاو من در خانه او در فتاد
کشت گاوم را بپرسش که چرا
گاو من کشت او، بیان کن ماجرا
گفت داوودش بگو ای بوالکرم
چون تلف کردی تو ملک محترم؟
هین پراکنده مگو، حجت بیار
تا به یک سو گردد این دعوی و کار
گفت ای داود بودم هفت سال
روز و شب اندر دعا و در سؤال
این همی‌جستم ز یزدان کای خدا
روزیی خواهم حلال و بی عنا
بعد این جمله دعا و این فغان
گاوی اندر خانه دیدم ناگهان
چشم من تاریک شد، نه بهر لوت
شادی آن که قبول آمد قنوت
کُشتم آن را تا دهم در شکر آن
که دعای من شنود آن غیب‌دان
اما این احتجاجات با ظاهر شرع منافات دارد و داوود از روی ظواهر علیه فقیر حکم می دهد:
گفت داود این سخن ها را بشو
حجت شرعی درین دعوی بگو
تو روا داری که من بی حجتی
بنهم اندر شهر، باطل˚ سنتی؟
رو بده مال مسلمان، کژ مگو
رو بجو وام و بده باطل مجو
فقیر آه از نهادش بر آمد که و از خدا خواست که داوود را به حقیقت ماجرا واقف کند.داوود هم از طرفین خواست تا با خدایش خلوت کند :
گفت ای شه تو همین می‌گوییم
که همی‌گویند اصحاب ستم؟
سجده کرد و گفت کای دانای سوز
در دل داود انداز آن فروز
در دلش نه آنچ تو اندر دلم
تا دل داود بیرون شد ز جای
گفت هین امروز، ای خواهان گاو!
مهلتم ده وین دعاوی را مکاو
تا روم من سوی خلوت در نماز،
پرسم این احوال از دانای راز
مردان خدا مانند دقوقی و داوود در حین مناجات به حقایق پنهان عالم دست می یابند و اصل و جوهرِ دیانت چیزی جز روزن گشودن جان به سوی حقایق نیست:
خوی دارم در نماز این التفات
معنی قرة عینی فی الصلوة
روزن جانم گشادست از صفا
می‌رسد بی واسطه، نامه ی خدا
دوزخست آن خانه کان بی روزنست
اصل دین ای بنده، روزن کردنست
داوود می گوید خلوت کردن من در نماز برای تعلیم مردم و مانند نوعی تاکتیک جنگی است و گرنه کیفیت این نماز متفاوت از نماز مردمان است:
رفتنم سوی نماز و آن خلا
بهر تعلیمست ره مر خلق را
کژ نهم تا راست گردد این جهان
“حَربُ خُدعَه” این بود ای پهلوان
در فرو بست و برفت آنگه شتاب
سوی محراب و دعای مستجاب
حق نمودش آنچ بنمودش تمام
گشت واقف بر سزای انتقام
روز دیگر جمله خصمان آمدند
پیش داود پیمبر صف زدند
داوود که اکنون بر حقیقت ماجرا واقف شده ، می داند باید مانند خدا ستارالعیب و راز پوش باشد و آبروی مدعی را نبرد. لذا از مدعی می خواهد از ادعایش دست بدارد که با هوچی گری او مواجه می شود:
گفت داودش: خمش کن رَو، بهل
این مسلمان را ز گاوت کن بِحِل
چون خدا پوشید بر تو ای جوان
رو خَمُش کن، حقّ ِستاری بدان
گفت واویلی! چه حکم ست این؟ چه داد؟
از پیِ من شرع نو خواهی نهاد؟
همچنین تشنیع می‌زد برملا
کالصلا هنگام ظلمست الصلا
داوود این بار می گوید همه اموالت و حتی زنت از آن اوست.
بعد از آن داود گفتش کای عنود
جمله مال خویش او را بخش زود
ورنه کارت سخت گردد گفتمت
تا نگردد ظاهر از وی استمت
خاک بر سر کرد و جامه بر درید
که به هر دم می‌کنی ظلمی مزید
یک‌دمی دیگر برین تشنیع راند
باز داودش به پیش خویش خواند
گفت چون بختت نبود ای بخت‌کور
ظلمت آمد اندک اندک در ظهور
رو که فرزندان تو با جفت تو
بندگان او شدند افزون مگو
سنگ بر سینه همی‌زد با دو دست
می‌دوید از جهل خود بالا و پست
خلق هم اندر ملامت آمدند
کز ضمیر کار او غافل بدند
مردم هم با او در تشنیع داوود، همصدا شدند:
عامه ی مظلوم‌کشِ ظالم‌پرست
از کمین ، سگشان سوی داود جست
روی در داود کردند آن فریق
کای نبی مجتبی بر ما شفیق
این نشاید از تو کین ظلمیست فاش
قهر کردی بی‌گناهی را بلاش
داوود دیگر حقیقت ماجرا را بازگفت که این مدعی بندة جد آن فقیر بوده. خواجه را کشته و اموال او را به تملک خود در آورده. شاهد هم آن که کارد و جسد را در زیر فلان درخت پنهان کرده است:
گفت ای یاران زمان آن رسید
کان سر مکتوم او گردد پدید
جمله برخیزید تا بیرون رویم
تا بر آن سر نهان واقف شویم
در فلان صحرا درختی هست زفت
شاخه اش انبُه و بسیار و چفت
سخت راسخ خیمه‌گاه و میخ او
بوی خون می‌آیدم از بیخ او
خون شدست اندر بن آن خوش درخت
خواجه راکشتست این منحوس‌بخت
از آن جا که این مدعی لیاقت حلم و ستاری خدا را نداشت، در این مدت حالی از زن خواجه و فرزندان او نپرسید و به درگاه خدا استغفار نکرد. خدای هم دعای آن فقیر را استجابت کرد و راز اورا فاش کرد:
تا کنون حلمِ خدا پوشید آن
آخر از ناشکری آن قلتبان
که عیال خواجه را روزی ندید
نه به نوروز و نه موسم های عید
بی‌نوایان را به یک لقمه نجست
یاد ناورد او ز حق های نخست
تا کنون از بهرِ یک گاو این لعین
می‌زند فرزند او را در زمین
خدا جرم اورا پوشیده بود ولی این خودِ نفس ظالم است که با زیاده خواهی، آبروی خودش را می برد. هم چنان که در قیامت دست و پای بشر علیه او گواهی می دهند:
او به خود برداشت پرده از گناه
ورنه می‌پوشید جرمش را اله
کافر و فاسق درین دور گزند
پرده خود را به خود بر می‌درند
ظلم˚ مستورست در اسرارِ جان
می‌نهد ظالم به پیشِ مردمان
پس همینجا دست و پایت در گزند
بر ضمیر تو گواهی می‌دهند
مولانا می گوید این خود افشایی و حق پوشی ، خاصه در زمان خشم و مجادله ظاهر می شود:
خاصه در هنگام خشم و گفت و گو
می‌کند ظاهر سرت را مو بمو
ظلم مانند یک مامور و موکل الهی به جوارح می گوید مرا افشا کنید:
چون موکل می‌شود ظلم و جفا
که هویدا کن مرا ای دست و پا
نفس جزئی از آتش است و در روز قیامت با پای خود به سمت اصل خود یعنی آتش می رود و بدان ملحق می گردد:
نفس تو هر دم بر آرد صد شرار
که ببینیدم منم ز اصحاب نار
جزو نارم سوی کل خود روم
من نه نورم که سوی حضرت شوم
همچنان کین ظالمِ حق ناشناس
بهر گاوی کرد چندین التباس
مولانا می گوید از این نفسانیت که از فرط رعونت، توبه و استغفار و استغاثه و زاری به درگاه خدا نمی کند ، ببُر:
او ازو صد گاو برد و صد شتر
نفس اینست ای پدر از وی ببُر
نیز روزی با خدا زاری نکرد
یا ربی نامد ازو روزی به درد
کای خدا خصم مرا خشنود کن
گر منش کردم زیان، تو سود کن
گر خطا کُشتم، دیت بر عاقله‌ست
عاقله ی جانم تو بودی از الست
چون برون رفتند سوی آن درخت
گفت ای سگ جد او را کشته‌ای
تو غلامی! خواجه زین رو گشته‌ای
خواجه را کُشتی و بردی مال او
کرد یزدان آشکارا حال او
آن زنت او را کنیزک بوده است
با همین خواجه جفا بنموده است
تو غلامی کسب و کارت ملک اوست
شرع جستی؟ شرع بستان؛ رو نکوست
همچنان کردند چون بشکافتند
در زمین آن کارد و سر را یافتند
ولوله در خلق افتاد آن زمان
هر یکی زنار ببرید از میان
بعد از آن گفتش بیا ای دادخواه
داد خود بستان بدان روی سیاه
هم بدان تیغش بفرمود او قصاص
کی کند مکرش ز علم حق خلاص
حلم حق گرچه مواساها کند
لیک چون از حد بشد، پیدا کند
خون نخسپد درفتد در هر دلی
میل جست و جوی و کشف مشکلی
اقتضای داوریّ ِ ربِ دین
سر بر آرد از ضمیر آن و این
چونک پیدا گشت سرّ ِ کار او
معجزه داود شد فاش و دوتو،
خلق جمله سر برهنه آمدند
سر به سجده بر زمین ها می‌زدند
ما همه کوران اصلی بوده‌ایم
از تو ما صد گون عجایب دیده‌ایم
مولانا در پایان نتیجه می گیرد که مدعی، همان نفس بشر است که کتمان حقایق و حق کشی می کند. حق را کشته و خود بر جای ان نشسته و وانمود می کند که بر جای حق نشسته. فقیر همان عقل است که در بند نفس اسیر است و عشق و پیر همان داوود است که دست فقیر را می گیرد و او را نجات می دهد:
نفس خود را کُش جهانی را زنده کن
خواجه را کُشته ست، او را بنده کن
مدعیّ گاو، نفس توست، هین
خویشتن را خواجه کردست و مِهین
و در دفاع از عقل می گوید نفس تن پرور است و کشتن گاو، در واقع کشتن تن و کنترل تن پروری است:
آن کشنده ی گاو، عقل توست رو
بر کشنده ی گاوِ تن، منکر مشو
فقیر از خدا می خواهد تا او را روزی بی زحمت بدهد. مولانا می گوید منظور از “روزی بی زحمت” زمانی حاصل می شود که اصل همة مرارت ها یعنی تن و نفس را سر ببری. از تن رها شوی و جمله جان گردی. پس “روزی بی زحمت” ربطی به کاهلی و تن پروری متعارف صوفیان متقدم ندارد:
عقل اسیرست و همی خواهد ز حق
روزیی بی رنج و نعمت بر طَبَق
روزی بی رنج، او موقوف چیست؟
آنک بکشد گاو را؛ کاصل بدی است
نفس گوید چون کشی تو گاو من؟
زانک گاوِ نفس باشد؛ نقش تن
خواجه‌زاده ی عقل، مانده بی‌نوا
نفسِ خونی، خواجه گشت و پیشوا
در واقع روزی بی رنج غذای ارواح است و به عالم معنا برمی گردد و مستلزم کشتن گاو نفس است:
روزی بی‌رنج، می‌دانی که چیست؟
قوت ارواحست و ارزاق نبیست
لیک موقوفست بر قربان گاو
گنج اندر گاو دان، ای کنج‌کاو
مولانا نتیجة دیگری هم از این داستان می گیرد و آن این که کار اولیاء و انبیاء به اذن خداوند، خارج از دائرة علت و معلول است. در این داستان به ظاهر همة شواهد عقلی و شرعی علیه فقیر است ولی حقیقت چیز دیگری است:
چشم بر اسباب از چه دوختیم
گر ز خوش‌چشمان کرشم آموختیم؟
هست بر اسباب، اسبابی دگر
در سبب منگر، در آن افکن نظر
مولانا ادامه می دها همة معجزات انبیاء در نفی اسباب است:
انبیا در قطع اسباب آمدند
معجزات خویش بر کیوان زدند
بی‌سبب مر بحر را بشکافتند
بی زراعت چاش گندم یافتند
جمله قرآن هست در قطع سبب
عزّ درویش و هلاک بولهب
همچنین ز آغاز قرآن تا تمام
رفض اسبابست و علت والسلام
در واقع راه دل از راه عقل ابزاری و جزئی که اسیر نفس است، جداست و از تصفیه و تزکیه دل حاصل می شود.چنان که در مورد داوود و دقوقی دیدیم:
کشف این نه از عقل کارافزا شود
بندگی کن تا ترا پیداشود
مولانا طعنه ای هم به فلاسفه می زند که از شهود و راه دل بی خبرند. عقل کارافزا همان عقل جزئی و ابزاری است ولی عقلِ عقل یعنی حقیقت عقل، عقل کلی است که به انسان صفی و حقیقت بین سواری می دهد و کارگزار و آلت دست نفسانیت نیست:
بندِ معقولات آمد فلسفی
شهسوارِ عقلِ عقل آمد صفی
عقلِ عقلت مغز و عقلِ توست˚ پوست
معده ی حیوان، همیشه پوست‌جوست
مغزجوی از پوست دارد صد ملال
مغز، نغزان را حلال آمد حلال
چونک قشرِ عقل، صد برهان دهد
عقل کل، کَی گام بی ایقان نهد
عقل دفترها کند یک سر سیاه
عقل عقل، آفاق دارد پر ز ماه
مولانا به خود خطاب می کند که سخنان من سخنان آینده است و به مثابة کندنِ جویی است که در آینده آبی در آن جاری می شود. مولانا می گوید درست است که وفق حدیث نبوی هر صد سال مصلحی می آید تا دین مرا تجدید و احیا کند؛ اما سخنان من هم به این مجددان ، در کارشان یاری خواهد رساند:
هین بگو که ناطقه جو می‌کند
تا به قرنی بعد ما آبی رسد
گرچه هر قرنی، سخن‌آری بود
لیک گفت سالفان یاری بود
این سخن مولانا درخور توجه بیشتری است که در احیا و تجدید دین تلفیقی از فکر سلف و خلف را راهگشا می داند.

مولانا باز برای احتراز از سوء تفاهم بیکارگی،معنای رزق بی زحمت را توضیح می دهد که این رزق، از جنس جان است و بر روی سفرة اولیاء الهی یافت می شود. در عالم ماده است که اکتساب و تلاش لازم است. درعالم جان، نخواستن و ندویدن کارگشاست:
ذوق پنهان، نقش نان، چون سفره ای است
نان بی سفره ولی را بهره‌ایست
رزقِ جانی کَی بری با سعی و جست
جز به عدل شیخ کو داود تست
نفس وقتی ببند دستت در دست یک ولی واقعی است، رام می شود و زبانش که پیش از آن دراز بود، کوتاه می گردد:
نفس چون با شیخ بیند کام تو
از بنِ دندان شود او رامِ تو
چون به نزدیک ولی الله شود
آن زبان صد گزش کوته شود
صد زبان و هر زبانش صد لغت
زرق و دستانش نیاید در صفت
مدعیّ ِ گاو ، نفس آمد فصیح
صد هزاران حجّت آرد، ناصحیح
شهر را بفریبد الا شاه را
ره نتاند زد شه آگاه را
نفس در پشت شرع و دین پنهان می شود ولی مرد خدا را نمی تواند فریب دهد:
نفس را تسبیح و مصحف در یمین
خنجر و شمشیر اندر آستین
مصحف و سالوس او باور مکن
خویش با او هم‌سر و هم‌سر مکن
سوی حوضت آورد بهر وضو
واندر اندازد ترا در قعر او
باز هم مولانا از عقل در برابر نفس دفاعی جانانه می کند و می گوید عقل شیری است که سگ نفس آن را مخلوع کرده و بر جایش نشسته:
عقل، نورانی و نیکو طالبست
نفس ظلمانی برو چون غالبست
زانک او در خانه، عقلِ تو غریب
بر درِ خود سگ بود شیر مهیب
مردان خدا – برغم عوام- از الهام و وحی قلبی برخوردارند:
مکر نفس و تن نداند عامِ شهر
او نگردد جز به وحی القلب، قهر
هر که جنس اوست یار او شود
جز مگر داود کان شیخت بود
مردم بیمارند و به این علت از سلامتی حقیقی بی خبرند و جانب ظاهر را می گیرند:
خلق، جمله علتی‌اند از کمین
یارِ علت می‌شود علت یقین
هر خسی دعوی داودی کند
هر که بی تمییز کف در وی زند
هر صدایی ولو صفیر شکارچیان آن ها را از راه به در می برد؛ چرا که بستة نقل عاریتی اند نه عقل نقد:
از صیادی بشنود آواز طیر
مرغ ابله می‌کند آن سوی سیر
نقد را از نقل نشناسد غوی است
هین ازو بگریز اگر چه معنویست
عقل نوعی رویش از خود است و نقل نوعی بربستن عاریتی سخنان دیگران بر خود:
رُسته و بر بسته پیش او یکی است
گر یقین دعوی کند او در شکی است
این چنین کس گر ذکیّ ِ مطلق است
چونش این تمییز نبود احمق است
مولانا در ادامه و به عنوان شاهد مثالی دیگر و بر سبیل تداعیات مالوفش حکایت گریختن عیسی (ع) از انسان های احمق را شرح می دهد.
مولوی در این حکایت چندین لطیفة عرفانی را به تصویر می کشد:
نخست آن که شرط استجابت دعا و بلکه شرط درستی همة اعمال، و بلکه شرط یک زندگی معنوی، درستی دل و پاکی آن است. و حقیقت دین روزن گشودن از جان به سوی حقیقت از راه تطهیر دل است.
دوم آن که شرع و عقل به ظاهر حکم می کنند ولی باطن امور یا به عبارت دیگر حقیقت امور ممکن است با ظاهر آن یکی نباشد.
سوم آن که نفس، عقل را اسیر مطامع خود می کند و عشق است که عقل را نجات می دهد.
چهارم آن که سخنان من مولوی فراتر از زمان خودم می رود و هر قرنی مصلح خود را دارد که آموزه های سلف و من جمله مرا در تجدید معارف دینی به نیکی به کار می گیرد. و به راستی که تاریخ بر این سخن مولانا مهر تایید زده است و سخن او همچنان چون برگ زر خانه به خانه می رود و خانة دلِ دوست دارانش را معطر می کند.

رضا نوشته:

مروتی جان دست مریزاد که نیکو تفسیری آوردی!

کانال رسمی گنجور در تلگرام