گنجور

بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
 

قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند

بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

رنگ روی و نبض و قاروره بدید

هم علاماتش هم اسبابش شنید

گفت هر دارو که ایشان کرده‌اند

آن عمارت نیست ویران کرده‌اند

بی‌خبر بودند از حال درون

استعیذ الله مما یفترون

دید رنج و کشف شد بروی نهفت

لیک پنهان کرد وبا سلطان نگفت

رنجش از صفرا و از سودا نبود

بوی هر هیزم پدید آید ز دود

دید از زاریش کو زار دلست

تن خوشست و او گرفتار دلست

عاشقی پیداست از زاری دل

نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشق ز علتها جداست

عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست

عاقبت ما را بدان سر رهبرست

هرچه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگرست

لیک عشق بی‌زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمد دلیل آفتاب

گر دلیلت باید از وی رو متاب

از وی ار سایه نشانی می‌دهد

شمس هر دم نور جانی می‌دهد

سایه خواب آرد ترا همچون سمر

چون برآید شمس انشق القمر

خود غریبی در جهان چون شمس نیست

شمس جان باقیست کاو را امس نیست

شمس در خارج اگر چه هست فرد

می‌توان هم مثل او تصویر کرد

شمس جان کو خارج آمد از اثیر

نبودش در ذهن و در خارج نظیر

در تصور ذات او را گنج کو

تا در آید در تصور مثل او

چون حدیث روی شمس الدین رسید

شمس چارم آسمان سر در کشید

واجب آید چونک آمد نام او

شرح کردن رمزی از انعام او

این نفس جان دامنم بر تافتست

بوی پیراهان یوسف یافتست

کز برای حق صحبت سالها

بازگو حالی از آن خوش حالها

تا زمین و آسمان خندان شود

عقل و روح و دیده صد چندان شود

لاتکلفنی فانی فی الفنا

کلت افهامی فلا احصی ثنا

کل شیء قاله غیرالمفیق

ان تکلف او تصلف لا یلیق

من چه گویم یک رگم هشیار نیست

شرح آن یاری که او را یار نیست

شرح این هجران و این خون جگر

این زمان بگذار تا وقت دگر

قال اطعمنی فانی جائع

واعتجل فالوقت سیف قاطع

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق

نیست فردا گفتن از شرط طریق

تو مگر خود مرد صوفی نیستی

هست را از نسیه خیزد نیستی

گفتمش پوشیده خوشتر سر یار

خود تو در ضمن حکایت گوش‌دار

خوشتر آن باشد که سر دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

گفت مکشوف و برهنه بی‌غلول

بازگو دفعم مده ای بوالفضول

پرده بردار و برهنه گو که من

می‌نخسپم با صنم با پیرهن

گفتم ار عریان شود او در عیان

نه تو مانی نه کنارت نه میان

آرزو می‌خواه لیک اندازه خواه

بر نتابد کوه را یک برگ کاه

آفتابی کز وی این عالم فروخت

اندکی گر پیش آید جمله سوخت

فتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی

بیش ازین از شمس تبریزی مگوی

این ندارد آخر از آغاز گوی

رو تمام این حکایت بازگوی

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

shahin najafi نوشته:

shams jan baghist ura ams nist…..sahih mibashad

پاسخ: با تشکر از شما، «شمس جان باقی کش امس نیست» با «شمس جان باقیست کاو را امس نیست» جایگزین شد.

شکوهی نوشته:

واژه اضطرلاب در مصرع زیر درست شود:

عشق اصطرلاب اسرار خداست

پاسخ: مشکل چیست؟ به نظر درست می‏رسد.

ناشناس نوشته:

با تشکر فراوان از شما. بیت اول جا افتاده است:
چون گذشت آن مجلس و خوان کرم
دست او بگرفت و برد اندر حرم
از کتاب مثنوی معنوی مولوی از روی طبع نیکلسون

مصطفی نوشته:

عاشقی گر زین سر است یا آن سر است
عاقبت مارا بدان سو رهبر است
براستی که به زیبایی حقیقت اختلاف در ادیان و مذاهب را که همگی در ظاهر است بیان میکند ادیان الهی انسانها را به رغم تفاوتهای ظاهری این ادیان به سوی خدا فرا میخوانند تنها تفاوت در زبان و طریقه بیان آنهاست

علی نوشته:

خوش تر آن باشد که حسن دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
این بیت رو اینگونه هم شنیده ام ولی مرجع موثقی برای ارائه نجستم. صرفن جهت اطلاع عرض شد.

Hossein Mansouripour نوشته:

کجا میرویم؟
نوشته ی: ح . م .رهگشا
“ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی + این ره که تو میروی به …….. است !”
در زمانیکه هنوز شاغل و سخت گرفتار کار بودم، یک روز که دیرتر از وقت معمول برای ناهار به خانه رسیدم، در کریدور نزدیک آشپز خانه، دختر خرد سالم را دیدم که با اشتهای فراوان سرگرم غذا خوردن بود.پرسیدم عزیزم تا این وقت هنوز ناهار نخورده ای؟ سر خودرا بطرف من برگرداند، در حالیکه انگشت شست را برکف دست خوابانده بود،چهار انگشتی مانند آدم بزرگها به من اشاره کرد و خیلی آرام و شمرده شمرده تذکرداد که: خورده ام اما سیر نشدم! مادرش که در آشپز خانه شگفت زده از این طرز تفهیم نه چندان کودکانه ی وی،میخندید، به تقلید از او چهار انگشتی به من اشاره کرد که:فهمیدی؟! خورده است اما سیر نشده است!
این روزها خوردن اما سیر نشدن، مسئله ی روز است. مشکل داد و ستدهای قلابی و عدم تاثیر آن در پیشگیری یا درمان دردهای اقتصادی است. قصه ی چند نوبت در روز کار کردن و تامین نشدن است. بهتر است: از مسائل روزمره ی انسان، از آنچه مربوط به رفتن، دویدن و نرسیدن است، از کوشیدنهای بی نتیجه ی عده ی کثیری از مردم،سخن بگوئیم.
“خوشتر آن باشد که سر دلبران + گفته آید در حدیث دیگران”
چهل و اندی سال پیش، ناگهان اعلام شد،کشورهای پیشرفته که دارای صنا یعی سنگین و پررونق هستند و بر جهان سلطه ی اقتصادی - تجاری دارند، میتوانند همین برتری و امتیازات صنعتی - تکنولوژیکی را اعتبار و پشتوانه ی اسکناسهای در گردش خود قرار دهند و از ذخیره کردن طلا و فلزات گرانبها برای اعتبار پولهای کاغذی، صرف نظر کنند. شگفتا! این سیاست پولی - اقتصادی را کشورهائی پیشنهاد کردند که خود دارای سیستم حکومتی، خلاف این نظریه هستند. در رژیمها و حکومتها ئی که با سیستم سرمایه داری و اقتصاد بازار آزاد، اداره میشوند، تکنولوژی، تولیدات صنعتی و رونق یا عدم رونق آنها و سرمایه و منافعی که از این طریق حاصل میشود، همه مربوط به افراد کشور و اشخاص حقیقی و حقوقی - صاحبان کمپانیهای صنعتی - است. پس پول دولتی و ملی را مستند و متکی بر رونق کار کمپانیهای شخصی و تراستهای شناخته ی بین المللی دانستن، ضرب المثل بسیار عامیانه ی فارسی را تداعی میکند که: “من آنم که رستم قوی پنجه بود!” نتیجتا اسکناس این دولتها با هر مبلغ اسمی که باشد، چک بی محل و حواله ی بی وجه است.
اسکناس و نشر آن، برای آنکه پول ملی، حامی تجارت و معاملات اقتصادی مردم هر کشور باشد، باید پشتوانه ی تعریف شده ی خودش را داشته باشد که انصافا داشت و آن طلا و فلزات گرانبها بود. اما این پشتوانه ی معتبر و به رسمیت شناخته ی جهانی را با همین سیاست نادرست اقتصادی، غفلتا هدر دادیم و اسکناس بی پشتوانه، اعتبار پول را بشدت مخدوش کرد. در هر کشور، پول با پشتوانه ی معتبر، مادر مهربان اقتصاد پر رونق و اسکناس بی پشتوانه ی طلا، پول مادر مرده است.
ظرف چهل سال، آن مثلا منطق اقتصادی، چنان تیشه ای بر ریشه ی تجارت، صنعت، تلاشهای تولیدی و گردش سرمایه دراقتصاد جهان، زد که ورشکستنهای پی در پی، تعطیل بانکها و کمپانیهای عمده ی صنعتی و ضعف تجارت جهان را بدنبال داشت. اسکناسهای بی پشتوانه، تبدیل به کاغذ پاره ی بی اعتبار و معاملات تجاری “هیاهوی بسیار برای هیچ” شد. این منطق نادرست اما فریبنده، به مذاق کشورهائی چند، خوش آمد. ظرف مدت کوتاهی اندوخته های اعتباری و پشتوانه ی سرمایه های تجاری را که تا آن روز، به صورت طلا و فلزات گرانبها، راکد و بی حرکت، در بانکها قفل شده بودند، از قید پشتوانه بودن و رکود، آزاد کردند. قفل شده بودند تا مانند امروز، درجریان معاملات روزمره ی طلا و سود و زیان معمول داد وستد ها، قرار نگیرند. تا به ثبات اعتباری و پشتوانه ی معتبر ماندن آنها، خدشه وارد نیاید. قفل شده بودند تا از مخازن بانکی بیرون نیایند و راهی بازار آزاد نشوند. تا احترام و اعتبار پشتوانه بودن آنها برای اقتصاد جهان، در معرض خرید و فروش قرار نگیرد. قفل و راکد شده بودند تا اقتصاد جهان از حیطه ی نیرومند علم الا قتصاد خارج و در ورطه ی هولناک زدوبندهای سیاست اقتصادی، غرق نشود. امروز که نتایج چهل ساله ی آن سیاست پولی و اقتصادی را بر میرسیم، به اشتباه بزرگ خود پی میبریم. میبینیم که طراحان بسیار توانمند آن سیاست، خود بدهکاران بزرگ امروز هستند.
بی ثباتی ارزشهای پولی، ظرف چند روز، عده ای را ثروتمند و گروهی را از هستی ساقط میکند. نسبت به ارزش پر نوسان طلا و ارز، ناگهان ذخیره های بانکی مردم، نصف میشود. آنکه تا دیروز میتوانست با اندوخته ی بانکی خود مثلا صد دلار ارز بخرد، امروز نمیتواند باهمان اندوخته حتی پنجاه دلار بدست آورد. یعنی با جیب مردم جهان بازی میشود. متاسفانه نام این فاجعه ی معاملاتی را، سیاست پولی و اقتصادی گذارده ایم!! تجارت جهانی، اقتصاد جهان را اشباع نمیکند. تورم و گرانی قیمتها، با درآمد اکثریتی از مردم جهان،سازگار نیست. میخورند اما سیر نمیشوند!
فرض کنیم کشور یا سازمانی مثلا سازمان بانک جهانی یا صندوق بین المللی پول، بخواهد برای پیشگیری از ورشکستن کشوری دیگر، به آن کشور فلک زده، وام بدهد و نیز فرض کنیم که وام را داد و موثر هم واقع شد، بالاخره روزی که بخواهد طلب خود را به صورت اقساط یا هر صورت دیگر وصول کند، از چه منبعی با کدام پول معتبر، میتواند پرداختهای خود را با بهره یا بی بهره، دریافت کند؟ آیا اسکناسهای نا معتبر و چاپ شده در کشور بدهکار را میپذیرد؟؟
این سرگذشت ورشکستنهاست، سرگذشت تورم است. قصه ی بیکاری جوانان و اعتراضات خیابانی است. داستان اعتصابات پی در پی برای اضافه حقوق و دستمزد است. این درد بزرگ جهان و نیازمند درمان فوری است. چرا خودمان را بازی میدهیم؟ هرچه از این اسکناسهای بی پشتوانه بیشتر چاپ کنیم، بیشتر در گرداب بدهکاریهای میلیاردی، بیلیونی و تریلیونی غرق میشویم!
“روان تشنه بیاساید از کنار فرات + مرا فرات زسر برگذشت و تشنه ترم!”
کجا میرویم؟ جهان را با خود به کجا میبریم؟ آیا برای جلو گرفتن از سقوط هرچه بیشترجهان و اقتصاد آن، چاره ای اندیشیده ایم؟ چاره گر کجاست و کیست؟ چرا آنان که ناظر و متصدی امور مالی جهان هستند،بیدار نمیشوند؟! چرا اقرار به اشتباه نمیکنیم؟ چرا اعتبار پول را که غفلتا دور ریخته ایم، به خزانه ی جهان بر نمیگردانیم؟؟ آنچه بنام طلا و فلزات گرانبها فروخته ایم، گرانبها نبوده اند. آنچه گرانبها بوده و ازدست رفته است، پشتوانه ی پولهای رایج و اعتبار اقتصاد جهان بوده است. پول را بی اعتبار کرده ایم. طلاها را خیلی گرانتر از ارزش راستین آنها نسبت به فلزات دیگر، فروخته ایم اما اعتبار طلا را مفت از دست داده ایم!! برخیزیم! درد پول و اقتصاد را درمان کنیم. بایک پول معتبر جهانی که ترتیب خواهیم داد، نیازهای اقتصادی جهان را رفع کنیم. امروز بعد از چهل سال دریافته ایم که پول کاغذی که پشتوانه و اعتبار خود را از دست داده است، خوراک نامناسبی است که شکم اقتصاد جهان را سیر نمیکند. هست،انگار که نیست!!
“ای تهیدست رفته در بازار + ترسمت پرنیاوری دستار!”
چرا برای حذف آن سیاست وارونه و غلط، تلاش نمیکنیم؟ دیر خواهد بود اگر امروز به چاره ی آن نپردازیم.
“درختی که اکنون گرفته است پای + به نیروی مردی درآید زجای”
“ورش همچنان روزگاری هلی + به گردونش از بیخ بر نگسلی”
اصولا چرا در جهان مدرن و درقرن بسیار مترقی بیست و یکم، تلاش نمیشود تا دو مسئله ی بزرگ پول واحد و زبان واحد جهانی را برای همیشه حل کنیم؟ ما که امروز در آسمان و سیارات دیگر، برای رفع حاجات انسان، خود را به آب و آتش میزنیم، ما که برای رفع نیازهای آینده ی انسان، چاره را در مریخ، ماه و دیگر سیارات می جوییم، چرا مسائل زمینی خودرا در زمین حل نمیکنیم؟ انسان امروز با آنهمه امکانات که در اختیار دارد، میتواند بسادگی معضلات زیستی خودرا چاره کند. چرا با کمک دانشهای بسیار پیشرفته ی امروز و به کمک دانشمندان رشته های گوناگون علوم و اساتید بسیار بر جسته، که در جهان از هر رشته فراوان و موجب افتخار انسانیت هستند، دست بکار نمیشویم؟ این انتظار بشریت و نیاز جهانی است!! چه خواهد شد اگر یک پول جهانی از هر جهت معتبر و یک زبان منسجم و کامل جهانی، درست کنیم؟ از خودمان بپرسیم که: فرضا اگر در سیاراتی که تا کنون انسان آنها را نشناخته است، حیات زمینی و موجودات انسانی وجود داشته باشند و روزی از ما بپرسند: شما انسانها که چند صد هزار سال در زمین زیسته اید، چگونه است که هنوز نمیتوانید زبان یکدیگر را بدون مترجم بفهمید؟! چگونه است که هنوز برای راحت زیستن و رفع نیازها و ضرورتهای زیستی خود، اقتصادی معتبر و منسجم ندارید؟ چه پاسخی خواهیم داشت؟ پرندگان و چرندگان وحشی و اهلی، زبان و اشارات نوع خود را درهر جای زمین میفهمند و میشناسند. شرممان باد!!
Comments
Anonymous
Add a comment

عبدالمنان فطرت افغانستان نوشته:

ببخشید اشعارراتعبیرمیکنید یانرخ تورم درایران را؟

حامد از خرم آباد نوشته:

هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن

در جی دیگر اینطور آمده:
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل “گردم”از آن

غلام نوشته:

لطفا کسی محبت کند معانی وتفسیر ابیات عربی را برای بنده ارسال نماید
سپاس ودرود
دژمخوی

حسین ملیحی شجاع نوشته:

لاتکلفنی فانی فی الفنا

کلت افهامی فلا احصی ثنا

کل شیء قاله غیرالمفیق

ان تکلف او تصلف لا یلیق
معنی کلمه به کلمه به در خواست غلام عزیز: لا تکلفنی بر من تکلیفی وا مگزار
فانی فی الفنا : من در فنا و نیستی هستم
کلت افهامی: چیزی نمی فهمم
فلا احصی ثنا:احصی از احصا و بر شمردن میاید نمی توانم ثنای او را برشمارم
کل شیء: همه چیز ء قاله غیرالمفیق: مفیق از افاقه ریشه میگیرد همه اشیا گفتاری غر مفید دارند
تکلف به زحمت افتادن وتصلف لاف زدن
لا یلیق : لایق نیستند

ناشناس نوشته:

پس از مصرع”چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت”ادامه:
چون سخن در وصف این حالت رسید**هم قلم بشکست و هم کاغذ درید

روفیا نوشته:

سلام
از وی ار سایه نشانی می دهد
شمس هر دم نور جانی می دهد
این حقیقتی شگرف است که گرچه ما غالبا سایه را در مقابل افتاب به کار می بریم ول سایه خودش هستی اش را مرهون نور است . اگر نور نباشد سایه ای نیز نخواهد بود .
لطفا این سخن شکسپیر سلام ا… علیه را بخوانید :
What is your substance, whereof are you made,
That millions of strange shadows on you tend?
Since every one hath, every one, one shade,
And you, but one, can every shadow lend
شکسپیر نیز پدیده ها را به سایه هایی تشبیه میکند که وجود های ظاهرا متفاوت خود را وامددار ان نور یگانه هستند !

روفیا نوشته:

ببخشید در جمله اخر :
وام دار اویند .

روفیا نوشته:

دید از زاریش کو زار دلست
تن خوشست و او گرفتار دلست
مولانا کمابیش به بیماری های روان تنی یا psycosomatic اشاره می کند که ریشه در نابسامانی روح و روان داشته ولی نشانگان جسمی مثل زردی و بی اشتهایی و بی نظمی ضرباهنگ قلب از خود برجای میگذارند .
ولی مولانا می گوید تن خوشست و …
حال آنکه چنین بیمارانی چندان تن خوش نیستند بلکه براستی تنشان هم نا خوش می شود !

گیوه چی نوشته:

سلام،
حضرت مولانا هر پند و قصه ای را ختم به شمس که میکند، مانند شمع خود سوزی مکند. از دید پیامبر گونه مولوی، عشق گوهر پدیده های روزگار ما انسانها است. من هم چو خوب فکر میکنم، جانم دراید چو به شمس میرسم و چه حال خوبی بدست می اورم.
چه خوش صید دلم کردی، بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوش تر نمی گیرد .
از حضرت مولانا متشکرم که عشق را به من هدیه داد.
…. که درویش سر کوی ات دری دیگر نمی داند، رهی دیگر نمی گیرد.

روفیا نوشته:

گفتمش پوشیده خوشتر سر یار
خود تو در ضمن حکایت گوش‌دار
خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
گفت مکشوف و برهنه بی‌غلول
بازگو دفعم مده ای بوالفضول
پرده بردار و برهنه گو که من
می‌نخسپم با صنم با پیرهن
گفتم ار عریان شود او در عیان
نه تو مانی نه کنارت نه میان
آرزو می‌خواه لیک اندازه خواه
بر نتابد کوه را یک برگ کاه
آفتابی کز وی این عالم فروخت
اندکی گر پیش آید جمله سوخت

روفیا نوشته:

در ادبیات برمیخوریم به زنهار از نزدیکی زیاد به حقیقت !
ز رام میکده یاران عنان بگردانید
که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
اسطوره ای یونانی به نام ایکاروس وجود دارد که با بالهای مومین از زندان به سوی خورشید پرواز کرد ولی بالهایش ذوب شدند و در دریا افتاد …
خرد مومین قدم وین راه تفته است
خدا میداند و آنکس که رفته است
فیلمی هم با عنوان i as in icarus ساخته شد که در آن نقش اول در پیگیری پرونده ترور رییس جمهور بقدری به حقیقت نزدیک می شود که خود ترور می شود !!
براستی این حقیقت چیست که همواره ما را از نزدیک شدن به آن میترسانند ؟؟

ناشناس نوشته:

هشدار دوستان
روی خطوط قرمز نوشته ی بالا {عالی بود }کلیک نکنید
سایتی ست که به اسرار شما دسترسی پیدا می کند
مثل کد ها و ایمیل ها
از گردانندگان گنجور خواهش می کنم این حاشیه را حذف کنند

پاسخ: با تشکر از اطلاع شما، حذف شد.

کمال نوشته:

بقولی:از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که دراین کنبددرگاربماند
یابقول دیگری:یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور کلبه اخزان شودروزی گلستان غم مخور
ممنون ازگنجوریان

بهنام نوشته:

مدتیه با خودم دارم کلنجار میرم،
بوی هر هیزم پدید آید ز دود!
ز دود بوی هر هیزم پدیدار میشه مثلا!؟
لطفا راهنمایی کنید
عجله هم نیست،

علی عباسی نوشته:

شاهکار شاهکارها

منصور پویان نوشته:

عاشقی گر زین سر است یا آن سر است
عاقبت مارا بدان سو رهبر است
به رغم همه تفاوتهای صوری میان عشقهای مَـنیت-دار، تنها تفاوت اصلی همانا مَـنویـّـات و اظهارات فکری-عاطفی در بین آنهاست. در وصف عشق عرفانی که مأ به اذاء فردی و شخصیتی ندارد، کافی ست از وضعیت سایه در قبال نور استفاده کنیم و به تمثیل بگوئیم که سایه بمثابه عشقهای دنیوی؛ هستی اش را مرهون نور یعنی شمس ِحضور یا عشق ِجانان می باشد. در یک کلام: اگر نور ِعشق جانان نباشد، سایه ای از عشقهای لامکانی نیز موجود نخواهد بود. عشقهای بشری بعنوان پدیدار همانا به سایه هایی تشبیه می شوند که موجودیت خویش را مرهون و وام-دار ِآن نور یگانهء هستی-زا هستند.
باری، آن پزشک و عارف ربـّـانی، بیماری کنیزک را امری روان-تنی یا psycosomatic تشخیص داد که ریشه در نابسامانی روح و روان آدمی دارد. حضرت مولانا در ثنای عشق “بی من و مائی”، می گوید: چو عریان شود چنان عشقی در عیان؛ نه تو مانی و نه اثر و نشانی از تو بر جای بماند.
آرزو می‌خواه لیک اندازه خواه
بر نتابد کوه را یک برگ کاه
آفتابی کز وی این عالم فروخت
اندکی گر پیش آید جمله سوخت
در ادبیات اسطوره ای یونان باستان، ایکاروس سالکی بود که با بالهای یدکی و مُوم شده اش؛ یعنی به مدّد ابزار عقلانی و ذهنیتی؛ بر آن شد تا سوی خورشید یعنی عشق حقیقی پرواز کند. بالهای ایکاروس در این ارتکاب ِهویتی؛ در فضا ذوب شدند و در نتیجه؛ او و ساختارش در دریا سرنگون شد. براستی حقیقت جز حصول به ماورای مُدعیات ِزمان/ مکانی یعنی انکار ِخودیت و ارتقا به ساحت ِلاهوت نیست

امیدی نوشته:

بوی هر هیزم پدید آید ز دود
یعنی با استنشاق دود هیزم در حال سوختن، بوی آن هیزم و از طریق بوی آن به نوع و کیفیت آن می توان پی برد. بر همین قیاس از روی علایم هر بیماری می توان به نوع آن بیماری پی برد.

... نوشته:

شگفت انگیزه این ابیات…
خیلی جالبه، داره داستان تعریف می کنه، تا وقتی که به «آفتاب آمد دلیل آفتاب…» می رسه. مثل عاشقی که با هر نشانه ای به یاد معشوقش میفته، به محض گفتن لفظ آفتاب، شمس میاد تو ذهنش. دیگه نمیتونه از فکرش بیاد بیرون. دائم با لفظ شمس بازی می کنه تا بی قرار میشه و به شمس الدین اشاره می کنه: «چون حدیث روی شمس الدین رسید…»
واجب میدونه با اومدن اسم شمس الدین «رمزی از انعام او» شرح کنه. ولی باز میگه «لا تکلفنی فانی فی الفنا…» و ناتوانی خودش رو بیان می کنه و میگه «این زمان بگذار تا وقت دگر…»
در ادامه باز هم با خودش درگیره ولی می فهمه که اگه بخواد از شمس بگه، حرفاش تمومی نداره. به محض اینکه باز حرف آفتاب میشه: «آفتابی کز وی این عالم فروخت…» دوباره یاد شمس میفته و می ترسه نتونه جلوی خودش رو بگیره. برای همین بالاخره این بحث رو تموم می کنه: «بیش از این از شمس تبریزی مگوی…»
یاد آدمی میفتم که یه فکر آزارش میده و هرکاری می کنه که از این فکر رها بشه نمی تونه و آشفته میشه.
واقعا عجیبه، بعد از گذشت حدود ۱۳-۱۴ سال از نبودن شمس، وقتی این ابیات رو می سروده به چه درجه ای از آشفتگی می رسه. تکلیفش با خودش روشن نیست. نه دلش میاد از شمس نگه، نه توان گفتن داره. به قدری آشفته و پریشان میشه که نمی دونه باید چیکار کنه.
چون قلم اندر نوشتن می شتافت / چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
شگفت انگیزه این عشق…
شگفت انگیزه این مرد…

... نوشته:

بخشی از تشریح مرحوم فروزانفر در شرح مثنوی شریف در مورد این قسمت:
«…این بحث ضمنا انتقادی است از روش اهل استدلال و متکلمین که از اثر می خواهند به موثر پی ببرند. ولی مولانا این نقد لطیف را بسط نمی دهد، زیرا لفظ آفتاب که معادل شمس است به زبان عربی، او را به یاد معشوقش که از دست رفته است یعنی شمس تبریز می اندازد و از باب حق صحبت سالها، به حسب ظاهر و یا از باب جوشش عشق نهانی ناچار باید که از شمس تبریزی که نور حق است یاد کند. لیکن از فرط مستی و اضطراب قادر نیست که آنچه در دل دارد بگوید و شرح این هجران را به وقت دیگر می گذارد. وقت دیگری که در تمام مثنوی چند نوبت بیشتر میسر نشده است تا به اجمال از هجران شمس ناله برآرد. زیرا غیرت معشوقیت حسام الدین که جاذب اسرار است او را به معشوق نخستین باز نمی هلد و با وجود اصرار باطنی خود مولانا یا بعضی یارانش که مایل بوده اند پرده از راز شمس برگیرد و با تعبیرات صوفیانه از قبیل: الوقت سیف قاطع و الصوفی ابن الوقت، که مفاد آن انصراف از مستقبل و اشتغال به موجب حال است تقاضا را تکرار کرده اند. باز مولانا به عذر بیم فتنه و خونریزی، حدیث شمس را در باقی می گذارد و به سر داستان می رود…»

کانال رسمی گنجور در تلگرام