گنجور

بخش ۱۱۸ - مراعات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفتهٔ خویش

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
 

زن چو دید او را که تند و توسنست

گشت گریان گریه خود دام زنست

گفت از تو کی چنین پنداشتم

از تو من اومید دیگر داشتم

زن در آمد ازطریق نیستی

گفت من خاک شماام نی ستی

جسم و جان و هرچه هستم آن تست

حکم و فرمان جملگی فرمان تست

گر ز درویشی دلم از صبر جست

بهر خویشم نیست آن بهر تو است

تو مرا در دردها بودی دوا

من نمی‌خواهم که باشی بی‌نوا

جان تو کز بهر خویشم نیست این

از برای تستم این ناله و حنین

خویش من والله که بهر خویش تو

هر نفس خواهد که میرد پیش تو

کاش جانت کش روان من فدا

از ضمیر جان من واقف بدی

چون تو با من این چنین بودی بظن

هم ز جان بیزار گشتم هم ز تن

خاک را بر سیم و زر کردیم چون

تو چنینی با من ای جان را سکون

تو که در جان و دلم جا می‌کنی

زین قدر از من تبرا می‌کنی

تو تبرا کن که هستت دستگاه

ای تبرای ترا جان عذرخواه

یاد می‌کن آن زمانی را که من

چون صنم بودم تو بودی چون شمن

بنده بر وفق تو دل افروختست

هرچه گویی پخت گوید سوختست

من سپاناخ تو با هرچم پزی

یا ترش‌با یا که شیرین می‌سزی

کفر گفتم نک بایمان آمدم

پیش حکمت از سر جان آمدم

خوی شاهانهٔ ترا نشناختم

پیش تو گستاخ خر در تاختم

چون ز عفو تو چراغی ساختم

توبه کردم اعتراض انداختم

می‌نهم پیش تو شمشیر و کفن

می‌کشم پیش تو گردن را بزن

از فراق تلخ می‌گویی سخن

هر چه خواهی کن ولیکن این مکن

در تو از من عذرخواهی هست سر

با تو بی من او شفیعی مستمر

عذر خواهم در درونت خلق تست

ز اعتماد او دل من جرم جست

رحم کن پنهان ز خود ای خشمگین

ای که خلقت به ز صد من انگبین

زین نسق می‌گفت با لطف و گشاد

در میانه گریه‌ای بر وی فتاد

گریه چون از حد گذشت و های های

زو که بی گریه بد او خود دلربای

شد از آن باران یکی برقی پدید

زد شراری در دل مرد وحید

آنک بندهٔ روی خوبش بود مرد

چون بود چون بندگی آغاز کرد

آنک از کبرش دلت لرزان بود

چون شوی چون پیش تو گریان شود

آنک از نازش دل و جان خون بود

چونک آید در نیاز او چون بود

آنک در جور و جفااش دام ماست

عذر ما چه بود چو او در عذر خاست

زین للناس حق آراستست

زانچ حق آراست چون دانند جست

چون پی یسکن الیهاش آفرید

کی تواند آدم از حوا برید

رستم زال ار بود وز حمزه بیش

هست در فرمان اسیر زال خویش

آنک عالم مست گفتش آمدی

کلمینی یا حمیرا می‌زدی

آب غالب شد بر آتش از لهیب

زآتش او جوشد چو باشد در حجیب

چونک دیگی حایل آمد هر دو را

نیست کرد آن آب را کردش هوا

ظاهرا بر زن چو آب ار غالبی

باطنا مغلوب و زن را طالبی

این چنین خاصیتی در آدمیست

مهر حیوان را کمست آن از کمیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سید عباس جعفری نوشته:

بیت چهارم از آخر به همه این اشکال آمده. با یکی از اینها جایگزین کنید که روان تر باشد چون در نهایت همه هم معنی هستن(÷یشنهاد من بیت اول است)
آب غالب شد بر آتش از لهیب***زآتش او جوشد چو باشد در حجیب
آب غالب شد بر آتش از نهیب *** ز آتش او جوشد چو باشد در حجیب
آب غالب شد بر آتش از نهیب ***آتشش جوشد چو باشد در حجاب

پاسخ: روایت پیشنهادی شما با نقل اولیه جایگزین شد. نقل اولیه این بود:
آب غالب شد بر آتش از نهیب
ز آتش او جوشد چو باشد در حجاب

امین کیخا نوشته:

سپاناخ را به جای اسفناج اورده است مولانا

شهاب نوشته:

چونکه دیگی حایل آمد آن دو را

کوروش گرامی نوشته:

آنکه عالم مست گفتارش بدی
کلمینی یا حمیرا میزدی
این چنین خاصیتی در آدمیست
مهر حیوان را کم است آن از کمی است

مولانا در اینجا این نکته را توضیح میدهد، اینکه پیامبر اسلام (ص) به همسر جوان خود (عایشه ) علاقه داشت و او را میخوانده تا با او صحبت کند ، نقصانی در وجود پیامبر نیست و نباید گفت که ایشان که نبی بوده است باید فارغ از نیازهای مادی باشد ، بلکه مولانا میگوید عشق ورزیدن نه تنها نشان نقصان نیست بلکه نشان کمال آدمی است و هر چه کسی آدم تر باشد ، عاشق تر است و لذا انبیای الهی عاشق ترین آدمیان بوده اند .

زهرا نوشته:

بر «کلمینی یا حمیرا میزدی» میتوان اینطور شرح زد که پیامبر وجودی سبک داشتند و هر آینه ممکن بود در اثر وحی و مکاشفات روح از بدن ایشان بگریزد چنان که آب بر آتش که بیفتد بخار میشود و می‌گریزد. حمیرا نقش وزنه ای از جنس این عالم مادی را داشته است تا برای پیامبر حایلی میان آتش معرفت او و روح او باشد. پیامبر از حمیرا میخواست که سخن بگوید تا به این عالم متصل بداند و البته الله اعلم و یهدی بالصواب

کانال رسمی گنجور در تلگرام