زد قدم هرکس به گیتی پیشه دیگر گرفت
وقت رندی خوش که در دیر آمد و ساغر گرفت
در هوای گلشن آن مرغ به خاک افتادهام
کاتشم از گرم پروازی به بال و پر گرفت
جور کمتر کن مبین کوتاه دستم را که هست
عاجز اما میتواند دامن داور گرفت
نیست در عالم جوانمردی چو پیر میفروش
کو بر من می ز زاهد خرقه و دفتر گرفت
در خرابات مغان کی زیردست غم شویم
تا ز دستی میتواند دست ما ساغر گرفت
هیچکس لب تا دم مردن نبست از حرف عشق
این حکایت را بپایان چون رساند از سر گرفت
شعلهگر از ازل از آه گرمی برنخاست
آسمان بهر چه یارب رنگ خاکستر گرفت
آه گرمی بر لب مشتاق دوش از دل رسید
رفت تا در خود کشد دم پای تا سر درگرفت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بررسی حال و هوا و تجربههای انسانی در مواجهه با عشق و زندگی میپردازد. شاعر با اشاره به گذر زمان و تغییر پیشهها، به لذتهای رندی و نوشیدن ساغر در مراسمها اشاره میکند. احساسات عاشقانه و ناامیدی در تقابلی با دنیای مادی به تصویر کشیده شده است. همچنین، شاعر بر این نکته تأکید دارد که در دنیای عاشقان، هیچکس از محبت و عشق بیخبر نیست و همه در جستجوی معنا و ارتباط با دیگران هستند.
در نهایت، سفر روحی و احساسات عمیق انسانی در مواجهه با عشق و دشواریها به زیبایی توصیف شده است، و به نوعی از امید و ناامیدی در زندگی میگوید.
هوش مصنوعی: هر کس که وارد زندگی دنیا شد، به فعالیت و شغف جدیدی روی آورد. زمانی که تحت تأثیر حال و هوای شاد قرار بگیرد، به مشاهده و لذت بردن از زندگی میپردازد و از خوشیهای آن بهره میبرد.
هوش مصنوعی: در فضایی زیبا و دلنشین، من همچون پرندهای که بر زمین افتاده، احساس میکنم. آرزو داشتم از دلبستگیها و مشکلات رهایی یابم و به ارتفاعات اوج بپروازم.
هوش مصنوعی: لطفاً کمتر به من سخت بگیر و به ناتوانیام توجه نکن، زیرا حتی اگر ضعیف هستم، میتوانم کمک و حمایت خداوند را از خود بگیرم.
هوش مصنوعی: در این دنیا هیچ جوانمردی مانند پیر فروشنده شراب نیست که از زاهد، جام شراب و دفترش را گرفته است.
هوش مصنوعی: در میخانهی مغان، هرگز زیر دست غم نخواهیم رفت، چرا که تنها با دست خود میتوانیم جام می را از دیگران بگیریم و از آن لذت ببریم.
هوش مصنوعی: هیچکس تا مرز مرگ از عشق سخن نگفته و هیچکس نتوانسته این داستان را به پایان برساند، زیرا با یادآوری عشق، دوباره زندگی آغاز میشود.
هوش مصنوعی: شعلهای که از ابتدا وجود داشته، هیچ وقت از حسرت و آه خود گرم نشده است. حالا آسمان چرا رنگ خاکستر به خود گرفته؟
هوش مصنوعی: نالهای عمیق از دل عاشق برخاست و تا دمی بر لبان او نشست، سپس به درون خود بازگشت و همه وجودش را در بر گرفت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون ره اندر برگرفتم دلبرم در برگرفت
جان به دل مشغول گشت و تن ز جان دل برگرفت
خواست تا او پایهای من بگیرد در وداع
پای ها زو در کشیدم دست ها بر سر گرفت
گاه در گردنش دستم همچو چنبر حلقه شد
[...]
یاد باد آن شب که یارم دل ز منزل برگرفت
بار در بست و ره منزلگه دیگرگرفت
تا کشیده رنج داغِ هجر بر جانم نهاد
ناچشیده می خمار مستی اندر سرگرفت
چنبر زلفش ز من بربود چرخ چنبری
[...]
عشق ازین معشوقگان بی وفا دل بر گرفت
دست ازین مشتی ریاست جوی دون بر سر گرفت
عالم پر گفتگوی و در میان دردی ندید
از در سلمان در آمد دامن بوذر گرفت
اینت بی همت که در بازار صدق و معرفت
[...]
بلعجب بادی است در هنگام مستی باد فقر
کز میان خشک رودی ماهیان تر گرفت
ابتدا غوّاص ترک جان و فرزندان بگفت
پس بدریا در فروشد تا چنین گوهر گرفت
سالها مجنون طوافی کرد در کهسار و دشت
[...]
کار ملک و دین بحمدالله نظام از سرگرفت
مصطفی بطحا گشاد و مرتضی خیبر گرفت
رایت منصور شاه از عون یزدان هر زمان
لشکری دیگر شکست و کشوری دیگر گرفت
خسرو جمشید فر سلطان نظام ملک و دین
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.