گنجور

 
مشتاق اصفهانی

بی‌تو کوشم در فنای خویشتن

تیشه‌ام اما بپای خویشتن

ریختی خونم بجرم دوستی

عاقبت دیدم سزای خویشتن

زد بتیغم بوسه بر دستش زدم

خود گرفتم خونبهای خویشتن

گلبن نوخیز من یکره بپرس

حال مرغ بینوای خویشتن

دردمندان غمت درمان طلب

ماو درد بیدوای خویشتن

دیدمش در خویش و جان دادم ز شوق

خویش را کردم فدای خویشتن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عطار

جملگی در ماجرای خویشتن

جملگی اندر بلای خویشتن

طبیب اصفهانی

هر کرا یاری برای خویشتن

ما و یار بیوفای خویشتن

تا به کی در بزم خاص اغیار را

می‌توان دیدن به جای خویشتن

محفلم را مطربی درکار نیست

[...]

نشاط اصفهانی

کی سزا بینم به جای خویشتن

دیگری را خون‌بهای خویشتن

صفایی جندقی

دردمندیم و دوای خویشتن

چشم داریم از خدای خویشتن

هرکرا دست دعایی برخداست

من به فکر مدعای خویشتن

از من ای ناصح زبان کوتاه دار

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صفایی جندقی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه