بخش ۷ - حدیث از زید نساج درباره پیرمردی که زخمی عمیق داشت
اینحدیث از زید نساج آمده
بر سر اهل خرد تاج آمده
گفت کاندر کوفه پیری ز اهل دین
بد مرا همسایه وعزلت گزین
نه بدش شغلی نه باکس داشت کار
کار بودش طاعت پروردگار
جز به جمعه اندر ایام دگر
هیچ از خانه نمی آمد به در
قدر روزجمعه چون آمد رفیع
روز جمعه بود رفتم در بقیع
بهر پا بوس امام چارمین
سید السجاد زین العابدین
دیدم آنجا چاهی و آن مرد پیر
آب از آن چه می کشد بالا ز زیر
بهر غسل جمعه خود را عور کرد
چون لباس خویش از تن دور کرد
دیدمش در پشت سر زخمی عظیم
کز نگاهی در برم دل شددو نیم
چرک وخون از اوهمی آید برون
خورد بر هم دل مرا ز آن چرک وخون
چون مرا آن پیرمرد از پشت سر
دیدحال او زخجلت شد بتر
گفت ای فرزند من زید این توئی
گفتمش آری ولی نبود دوئی
گفت کاندر غسل من یاری نما
ده مرا آب و مددکاری نما
گفتمش نه میدهم آبت نه آب
می کشم از چاه تا ندهی جواب
هست بر پشتت جراحت از چه رو
باعث این زخم را با منبگو
گفت یاری کن که گویم با تو راز
لیک می باید نگوئی هیچ باز
راز خود را با تو گویم سر به سر
در حیات من مده کس راخبر
دادمش عهدی که سر پوشی کنم
تاحیات اوست خاموشی کنم
الغرض در غسل یار او شدم
آبیار وآبدار او شدم
چون زغسل خویشتن فارغ شد او
کرد در بر رخت خود گفتم بگو
گفت درعهدجوانی ده رفیق
متفق بودیم ودزد هر طریق
هم قسم بودیم وهم پیمان وعهد
تا به هم نوشیم چه زهر و چه شهد
در میانمان این قرار و نوبه بود
هر شبی یک تن ضیافت می نمود
از شراب واز طعام وازکباب
جمله می بودیم هر شب کامیاب
نه نفر را میهمان نه شب شدم
چون نهم شب سوی خانه آمدم
مست بودم از می و رفتم به خواب
خواب و مستی برد ازمن صبر وتاب
زن مرا از خواب خوش بیدار کرد
مست می بودم مرا هشیار کرد
گفت نه شب گشته مهمان دوست
دوستان را گر کنی مهمان نکوست
هست فردا شب دهم شب ای عزیز
هم تو مهمانی کنی بایست نیز
میهمان گشتی کنون شو میزبان
تا نگردی منفعل از این وآن
نه توان از مرگ ومهمان زدگریز
نه تو را درخانه باشد هیچ چیز
چون به فردا شب تو را مهمان رسد
بر لبت از شرمساری جان رسد
زاین خبر مستی مرا از سر پرید
دست غم پیراهن صبرم درید
گفتم ای زن راست گفتی چاره چیست
خود خبردارم که ما را هیچ نیست
گفت زن گرچه شب آدینه است
لیک مرغ آنجا رود که چینه است
امشب از کوفه بسی مردم روند
در نجف تا زائر حیدر شوند
خیز واز دروازه رو بیرون ببند
راه بر زوار خسبی تا به چند
هر که را دیدی بکن ازتن لباس
مگذر از او مشنو از وی التماس
هر چه در امشب خدا روزی نمود
چون شود فردا ببر بفروش زود
خرج مهمانی نما از جان ودل
تا به فردا شب نگردی منفعل
زاین سخن ای زیدخوش آمد مرا
گفتم ای بخت از دریا ری درآ
جستم از جا زود در آن نیمه شب
تا کنم خرج ضیافت را طلب
بستمی شمشیر خود را برکمر
بهر دزدی رفتم از کوفه به در
ایستادم در ره وادی السلام
بود شب چون بخت من تار وظلام
در هوا ابر سیاه ورعد وبرق
گاه می آمد ز غرب و گه ز شرق
گشت ظاهر تندبرقی ناگهان
شد از او روشن زمین و آسمان
دو نفر دیدم همی از راه دور
در دلم جا کرد صدوجدو سرور
چون به نزدیکی رسیدند آن دو تن
برق دیگر جست ومن دیدم دو زن
پیش آیند و گرفته کف به کف
می روند از کوفه روسوی نجف
این دو زن هستند در این نیمه شب
زایر قبر شهنشاه عرب
گفتم اندر دل عجب روزی رسید
صبح عید و رو نوروزی رسید
جستم و آن هر دو راکردم اسیر
همچو آهوئی که گردد صید شیر
گفتم از تن جامه بیرون آورید
تا سلامت جان ز دست من برید
از لباس وزینت خود آن دو زن
چشم پوشیدند و دادندش به من
ناگهان برقی دیگری جستن نمود
پیش چشم من جهان روشن نمود
دیدم آن دوزن یکی پیراست وعور
دختری هست آن دگر یک همچو حور
مژه اش گیرنده چون چنگال شیر
طره اش دام دل برنا و پیر
بر سر سرو است قمری را مقر
من به سرو قامتش دیدم قمر
گر بگویم داشت رخساری چوماه
ماه دارد کی کجا زلف سیاه
قد چو طوبی داشت لب چون سلسبیل
سلسبیلش کرده جان ودل سبیل
مادر ار حور وپدر غلمان شود
شاید ار فرزندشان چون آن شود
از نگاهی دل ربود از دست من
رهزنی را همچومن شد راهزن
کرد شیطان آندم از شهوت پرم
خواستم جامی می از وصلش خورم
پس گرفتم تنگش اندر بر چو جان
تا زنا با او کنم کرد او فغان
پیرزن زاری نمود و التماس
گفت زآن تو زر و سیم و لباس
رحم کن بر ما واز پروردگار
شرمی آور دست از این دختر بدار
در یتیمی کرده ام او را بزرگ
هست میش اما مشو او را تو گرگ
ز آتش شهوت مبر زو آبرو
آب رو از او مبر چون آب جو
نه پدر او را بود ونه مادری
شوهری کرده است و باشد دختری
می بردفردا شب او را شوهرش
در بر شوهر مکن بدگوهرش
روسیاهش در بر شوهر مکن
از برای دین پیغمبر مکن
من بدین دختر به نسبت خاله ام
نه به شوهر دادنش دلاله ام
شوهر این دختر او را بن عم است
عیششان فردا شب از تو ماتم است
کرد با من التماس امشب که چون
می روم فردا شب ازخانه برون
شوهرم شاید که نگذارد دگر
پای را از خانه بگذارم به در
شوهرم شاید به راه کج فتاد
بر زیارت هم مرا رخصت نداد
باید او را من مطیع از جان شوم
هرچه گوید بنده فرمان شوم
حکم یزدان است و فرمان رسول
از دل و از جان کنم باید قبول
تا نیم مجبور و دارم اختیار
پیش از آن کز ما نیاید هیچ کار
خیز تا گردیم از صدق ویقین
زائر قبر امیر المؤمنین
تا وداع از جان ودل با او کنم
زیور از خاک درش بر رو کنم
شرم کن از حیدر دلدل سوار
رحمی آور دست ازین دختر بدار
پشت شمشیری زدم بر پیره زن
گفتمش خاموش بنشین دم مزن
هیچ عجزش بر دلم ننمود اثر
دل مرا از سنگ آمد سخت تر
قصد آن دختر نمودم الغرض
تا علاج خود نمایم از مرض
غیر شلواری که می بودش به پا
جامه ای ننهشته بودم زو به جا
تنگ اندر برکشیدش خاله اش
اوچو ماهی بود وخاله هاله اش
نه مرا طاقت به دل ماند ونه صبر
دور کردم خاله را از او به جبر
پس بخوابانیدمش از بهر کار
خواستم بگشایمش بند ازار
داشت آن دختر به دستم اضطراب
همچو ماهی کو به خاک افتد ز آب
هر دودستش بود در یک دست من
خویشتن را دید چون پابست من
دید چون بیچاره در دست من است
همچو ماهی صید در شست من است
برکشید از سوز دل ناگه فغان
گفت وا غوثاه ای شاه جهان
وا امیر المؤمنینا یا علی
وا امام المتقینا یا علی
یا امیر المؤمنین فریاد رس
نی مرا فریاد رس غیر از تو کس
وارهان از دست این ظالم مرا
کن ز ظلمش از کرم سالم مرا
بآن خداوندی که ما راآفرید
تا فغان آن دختر از دل بر کشید
کز عقب آمد صدای سم اسب
زآن صدا کوته نشد دستم ز کسب
با خودم گفتم که چاره یک سوار
آید از دستم غم اندر دل مدار
برنجستم من زجای خویشتن
خود زدم سنگی به پای خویشتن
داشتم بر روی آن دختر قرار
ناگهان نزد من آمد آن سوار
بود اسبش چون لباس او سفید
بوی مشک عود و عنبر شد پدید
از غضب فرمود بر من آن سوار
وای بر تو دست ازین دختر بدار
گفتم او را ای سوار دادگر
رو به راه خود وز اینجا درگذر
خود خلاصی یافتی از دست من
تا دهی او را نجات از شست من
پس به من فرمود از روی غضب
دور شو از روی او ای بی ادب
نیش شمشیری بزد بر پشت من
شد به منچون آتش زردشت من
خویش را دیدم چنان کز آسمان
بر زمین افتادم وکردم فغان
بیهش افتادم زبانم لال شد
نطق من خامش ز قیل وقال شد
پرده ای بر روی چشمم شد پدید
لیک گوشم هر چه گفت او می شنید
گفت رخت خویش را در برکنید
خوف و اندوه از دل خود درکنید
وآنچه از اسباب و زیور داشتید
جمله را ناداشته پنداشتید
باز پس گیرید از این ظالم تمام
باز پس گردید هر دوشادکام
رو به سوی کوفه درخانه روید
شاد بنشینید وآسوده شوید
هم به بر کردند رخت خویش را
هم به در از دل غم وتشویش را
جمع کردند آنچه زیور داشتند
مرده وبی جان مرا پنداشتند
پس زن ودختر نمودند التماس
کای سوار با وقار حق شناس
لطف واحسان را به ما کردی تمام
بهتر از این ساز ما را شادکام
پس رسان ما را به روضه شاه دین
خواجه قنبر امیر المؤمنین
ما به امید زیارت آمدیم
نه پی سود وتجارت آمدیم
گر بری ما را به روضه شاه دین
خیر بینی از خدا صبح و پسین
آنکه درهای معانی را بسفت
هم بفرما از کرم نام تو چیست
پس تبسم کرد وفرمود آن سوار
من علی هستم ولی کردگار
آن علی ابن ابیطالب منم
غالب برهر که شد غالب منم
حیدر صفدر که بشنیدی منم
فاتح خیبر که بشنیدی منم
شافع محشر که گویند آن منم
ساقی کوثر که گویندآن منم
بن عم وداماد پیغمبر منم
بنده او خواجه قنبر منم
از زن واز مرد واز برنا و پیر
می شوم افتادگان را دستگیر
دوستان را دوستداری میکنم
هر که بی یار است یاری می کنم
در گرفتاری هر کس یاورم
هیچ رازی نیست پنهان در برم
نیستم غافل ز یاد دوستان
جای دارم در نهاد دوستان
گر کسی خواند مرا درکوه قاف
حاضرم با ذوالفقار بی غلاف
ور ز من جوید مدد در بطن نون
همچو یونس آرمش زآنجا برون
گر در آتش کس به یاد من شود
چون خلیل آتش بدوگلشن شود
ور به چه گردد به من کس دادخواه
یوسف آسا آرمش بیرون ز چاه
ملتجی شد کس چو یعقوب ار به من
شد بر او بیت الشعف بیت الحزن
کس به ظلماتم کند گر بندگی
همچو خضر او را ببخشم زندگی
ور زیاد من کسی غافل شود
کار آسان در برش مشکل شود
ای زن ودختر زیارتتان قبول
خیر بینید از خدا و از رسول
در رهم امشب بسی دیدید زجر
از خداوند جهان گیرید اجر
باز پس گردید سوی خانه تان
خوش بیاسائید در کاشانه تان
دختر و زن چون زکار آگه شدند
بوسه زن هی بر رکاب شه شدند
رخ بسائیدند بر خاک زمین
سر رسانیدند برچرخ برین
آن دوزن گشتند حاجی مکه طور
دور بیت الله زدنداز بس که دور
رو به کوفه بازگردیدند شاد
شادشان کرد آن شه با عدل وداد
من چو بشنیدم که فرمود آن امیر
می شوم افتادگان را دستگیر
عرض کردم توبه کردم یا علی
چاره ای فرما به دردم یا علی
از معاصی توبه کردم کن قبول
بگذر از جرمم به انصاف رسول
چون پشیمانم از این کردار خود
بس پریشانم مکن در کار خود
از گناهان توبه کردم زاین سپس
یا امیر المؤمنین فریاد رس
پس به من گفتا که با حب رسول
گر کنی توبه کند یزدان قبول
این بگفت و راند مرکب شد روان
من زدم فریاد وگفتم بافغان
یا امیر المؤمنین روحی فداک
چاره ای کن ورنه خواهم شد هلاک
توبه بالله کردم از کردار بد
زاین سپس از من نیاید کار بد
سوی من برگشت آن شاه زمن
مشت خاکی زد به زخم پشت من
سر به هم آورد زخمم ناگهان
گشت آن سرور ز چشم من نهان
زار ونالان وپشیمان آمدم
تابه کوفه وارد منزل شدم
بود این زخم از دوشبر من فزون
سر به هم آورد لیکن تاکنون
باز باقی مانده از زخمم چنان
معجزی باشد به پشتم این نشان
تا هر آنکس بیند از کردار بد
بگذرد دوری کند از کار بد
یا علی ما را هم از غم وارهان
نفس ما دزد است ورهزن الامان
نیش شمشیری به پشت اوبزن
تا که او هم دست برداردزمن
بر بلنداقبال هم بنما رخی
عرض او را هم بفرما پاسخی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این حدیث از زید نساج روایت شده و داستان مردی پیر در کوفه را روایت میکند که تنها به عبادت پروردگار میپرداخت. او در روز جمعه مشغول غسل بود و زید به او نزدیک شد. پیرمرد از زید خواست تا به او کمک کند و در ازای آن راز خود را با او در میان بگذارد. پیرمرد فاش کرد که در جوانی با دوستانش برای میهمانیهای شبانه توافق کرده بودند، اما در آن شب، به دلیل غفلت به مشکل برخورد.
او در میانهٔ راه دو زن را سر راه خود دید و تصمیم به دزدی از آنها گرفت. پس از درگیری، یک سوارکار که علی (امیرالمؤمنین) بود، به کمک زنان آمد و به زید دستور داد تا دست از دختر بردارد. علی از او خواست تا بر اساس دین و انصاف رفتار کند و او را از راه بد بازداشت. در نهایت، زید تصمیم میگیرد از اعمال بد خود توبه کند و امید خود را به علی میبندد.
این داستان ابعاد روحانی و اخلاقی عمیقی دارد و نشان میدهد که چگونه توبه و بازگشت به حقایق میتواند انسان را نجات دهد. زن و دختر نیز به زیارت قبری که برای آن به راه افتاده بودند، میروند و زید هم به توبه و اصلاح زندگی خود میپردازد.
هوش مصنوعی: این شعر اشاره به این دارد که احادیث و آموزههای ارزشمند از زید نساج به ما رسیده است و این آموزهها برای افراد با اندیشه و خرد، همچون تاجی بر سرشان است. به عبارتی دیگر، دانش و حکمت موجب سربلندی و کرامت انسانها میشود.
هوش مصنوعی: در کوفه، پیرمردی از اهل دین به من گفت که بهتر است به تنهایی زندگی کنی و از دیگران دوری گزینی.
هوش مصنوعی: نه شغف و شغلی داشت و نه باکس و جعبهای، کار او تنها عبادت و بندگی خداوند بود.
هوش مصنوعی: غیر از روز جمعه، در هیچ یک از روزها از خانه بیرون نمیرفتم.
هوش مصنوعی: وقتی روز جمعه فرا رسید، در مرتبهای بلند و با مقام عظیم بود. به سمت بقیع رفتم.
هوش مصنوعی: به خاطر احترام و ارادت به امام چهارم، سید السجاد زین العابدین، که از بهترین عبادتکنندگان است، به او ادای احترام میکنم.
هوش مصنوعی: در آنجا چاهی دیدم و مرد پیری را که آب را از عمق چاه بالا میکشید.
هوش مصنوعی: برای غسل جمعه، خود را عریان کرد، همانطور که لباسش را از تن دور میکند.
هوش مصنوعی: او را دیدم که زخمی بزرگ در پشت سر داشت، زخمی که به خاطر نگاهی از من، قلبم را دو نیم کرد.
هوش مصنوعی: از او چرک و خون بیرون میآید و دل مرا از آن کثافت و خونرنگ آشفته میکند.
هوش مصنوعی: وقتی آن پیرمرد از پشت سر مرا دید، به خاطر شرم و خجالت حالش بد شد.
هوش مصنوعی: پدر به فرزندش میگوید: «تو زید هستی»، و فرزند پاسخ میدهد: «بله، من هستم، اما ما هیچ دوگانگی نداریم.»
هوش مصنوعی: گفت: از تو میخواهم که در غسل من کمکم کنی و به من آب بدهی تا آماده شوم.
هوش مصنوعی: گفتم به او نه به تو آبی میدهم و نه از چاه آب میکشم، تا زمانی که جواب مرا ندهی.
هوش مصنوعی: بر روی پشت تو زخمی وجود دارد، علت این زخم چیست؟ چرا نمیگویی که چه چیزی باعث این جراحت شده است؟
هوش مصنوعی: دوست عزیز، از تو میخواهم که در کار من یاری کنی، اما باید این را در نظر داشته باشی که هیچوقت نباید چیزی از این راز را دوباره بگویی.
هوش مصنوعی: رازهای زندگیام را با تو در میان میگذارم، اما هیچ کس را در این باره آگاه نکن.
هوش مصنوعی: به او قول دادم که تا زمانی که زندهام ساکت باشم و رازی را که بین ماست حفظ کنم.
هوش مصنوعی: موضوع این بیت بیانگر این است که شخص به خاطر عشق و محبتش به محبوبش، خود را در خدمت و کمک به او قرار داده است. او به طور سمبلیک به "آب" و "آبادی" اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه برای خوشنودی محبوبش همه تلاشش را به کار میگیرد. به عبارتی، این فرد به مقام و منزلت محبوب توجه دارد و خود را در مقام خدمت به او میبیند.
هوش مصنوعی: پس از اینکه او از غسل و شستشویی که کرده بود بیرون آمد، در آغوش خود به چهرهاش نگریست و من از او خواستم که چیزی بگوید.
هوش مصنوعی: در دوره جوانی ما ده دوست بودیم که همگی بر سر یک هدف اتحاد داشتیم و هر کدام مسیرهای متفاوتی را در پیش گرفته بودیم.
هوش مصنوعی: ما با هم پیمان بستیم که در شادی و غم، در خوب و بد، همیشه کنار یکدیگر باشیم و هر چه نصیبمان شد، با هم بچشیم.
هوش مصنوعی: هر شب میان ما این قرار بود که یک نفر مهمانی میگرفت و ما به دیدن او میرفتیم.
هوش مصنوعی: ما هر شب از شراب، غذا و کباب برخوردار بودیم و لذت میبردیم.
هوش مصنوعی: به هیچ وجه به میهمانی نرفتم و وقتی شب فرارسید، به خانه برگشتم.
هوش مصنوعی: با نوشیدن شراب خوابم برد و هر گونه تحمل و آرامش را از من گرفت.
هوش مصنوعی: زنی مرا از خواب شیرین و آرام بیدار کرد، در حالیکه حال خوشی داشتم و او مرا به حالتی هشیار و آگاه درآورد.
هوش مصنوعی: اگر شب مهمانی به پایان رسیده باشد و دوستی در جمع دوستان حاضر شود، باید این دوستی را با احترام و محبت پذیرایی کرد.
هوش مصنوعی: فردا شب دهم است، عزیزم. باید هم تو مهمانی برگزاری و هم خودت در آن حضور داشته باشی.
هوش مصنوعی: اکنون که مهمان بودی، تبدیل به میزبان شو تا از تأثیر دیگران بیاثر نمانی.
هوش مصنوعی: انسان نمیتواند از مرگ و میهمانی دیگران فرار کند و در خانهاش نیز هیچ چیزی ندارد که او را از این واقعیت دور کند.
هوش مصنوعی: اگر شب آینده مهمانی به سراغ تو بیاید، از شرم و خجالت او به حدی میرسی که جانت به لب میشود.
هوش مصنوعی: از این خبر، شور و شوق من از بین رفت و غم، پیراهن صبرم را پاره کرد.
هوش مصنوعی: به زن گفتم که تو راست میگویی، اما چاره کار چه میتواند باشد؟ خودم میدانم که ما هیچچیز نداریم.
هوش مصنوعی: زن گفت با اینکه امشب شب جمعه است، اما مرغ تنها به جایی میرود که غذا و آب وجود دارد.
هوش مصنوعی: امشب بسیاری از مردم از کوفه به سمت نجف خواهند رفت تا مزار حضرت علی (ع) را زیارت کنند.
هوش مصنوعی: بیرون برو و در را ببند تا راه بر زائران بسته نشود، مگر برای چه مدتی میخواهی خوابیده بمانی؟
هوش مصنوعی: هر کسی را که دیدی، او را با ظاهری که دارد قضاوت نکن. به احساسات و درخواستهای او توجه نکن، بلکه با دقت و درک به او نگاه کن.
هوش مصنوعی: هر چیزی که امشب خدا به تو میدهد، فردا آن را بفروش و از آن بهرهبرداری کن.
هوش مصنوعی: برای مهمانی از جان و دل هزینه کن تا فردا شب بیحوصله و دلزده نشوی.
هوش مصنوعی: ای زید، این کلام تو برایم خوشایند است. به بخت خود گفتم که از دریا به درون بیاید و به من برساند.
هوش مصنوعی: در نیمه شب زود از جا بلند شدم تا هزینه مهمانی را جمعآوری کنم.
هوش مصنوعی: من برای دزدی از کوفه، شمشیرم را به کمر بستهام و به راه افتادهام.
هوش مصنوعی: در مسیر وادی السلام ایستاده بودم، شب مانند سرنوشت من تاریک و نامعلوم بود.
هوش مصنوعی: در آسمان ابرهای سیاه وجود داشت و گاهی از سمت غرب و گاهی از سمت شرق رعد و برق به گوش میرسید.
هوش مصنوعی: ناگهان روشنایی تند و سریع مانند یک صاعقه همه جا را روشن کرد و زمین و آسمان را دربر گرفت.
هوش مصنوعی: دو نفر را از دور دیدم که در دل من جا گرفتند و احساس شادی و سرور در من ایجاد کردند.
هوش مصنوعی: وقتی آن دو نفر به هم نزدیک شدند، ناگهان یک جرقه دیگر اتفاق افتاد و من دو زن را دیدم.
هوش مصنوعی: مردم از کوفه به سمت نجف میآیند و دست به دست هم داده، با چهرههای گرفته و ناراحت میروند.
هوش مصنوعی: در این نیمه شب، دو زن در حال زیارت قبر پادشاه عرب هستند.
هوش مصنوعی: در دل خود گفتم که روزی شگفتانگیز فرا رسیده است؛ صبح عید و آغاز سال نو نزدیک شده است.
هوش مصنوعی: من به جستجو پرداختم و هر دو آنها را به اسیری درآوردم، مانند آهوئی که طعمهی شیر میشود.
هوش مصنوعی: گفتم لباس را از تن بکنید تا جان شما از چنگ من رهایی یابد.
هوش مصنوعی: دو زن از زیبایی و زینت خود چشم پوشیدند و آن را به من بخشیدند.
هوش مصنوعی: به ناگاه نوری دیگر در چشمم ظاهر شد و باعث شد دنیای اطرافم روشن و واضح شود.
هوش مصنوعی: من دختری را دیدم که زیبا و خوشپوش بود و دیگری هم مانند یک حوری.
هوش مصنوعی: مژههای او همچون چنگال شیر نیرومند است و موهایش مانند دامی است که دلها، چه جوان و چه پیر، را در خود گرفتار میکند.
هوش مصنوعی: قمری بر روی درخت سرو نشسته است و من ظاهری شبیه قمر (ماه) را در قامت بلند و زیبای او مشاهده کردم.
هوش مصنوعی: اگر بگویم که او چهرهای همچون ماه دارد، باید بگویم که زلف سیاه او نیز زیبایی خاصی دارد.
هوش مصنوعی: قدش مانند درخت طوبی و لبش مانند آب شیرین و زلال است، که جان و دل را به صفا و آرامش میآورد.
هوش مصنوعی: اگر مادر حوری و پدر غول باشد، شاید فرزندشان نیز به آن صورت درآید.
هوش مصنوعی: با یک نگاه دل مرا دزدید، انگار که خود یک دزد است.
هوش مصنوعی: در آن لحظه که غرق در شهوت و عشق بودم، از شیطان خواستم که برایم جامی از می عشق ارائه دهد تا از وصال معشوق بهرهمند شوم.
هوش مصنوعی: من او را همچون جانم در آغوش گرفتم، اما او به من شکایت کرد و ناله سر داد.
هوش مصنوعی: پیرزنی با صدای غمگین و التماس خواهی از تو خواست که طلا و نقره و لباسهای خودت را به او بدهی.
هوش مصنوعی: بر ما رحم کن و از خدا بترس، دست از این دختر بد بکش.
هوش مصنوعی: در یتیمی بزرگش کردهام و او به مانند میشی است، اما تو مکن از او سوءاستفاده که شبیه گرگی هستی.
هوش مصنوعی: از آتش تمایلات و خواستههای نفسانی دوری کن، زیرا آبرو و شخصیتت را تحت تاثیر قرار میدهد. این خواستهها مانند آبی که همیشه در حال جریان است، نباید تو را به خود مشغول کند.
هوش مصنوعی: او نه پدر و مادر دارد و نه شوهری، اما به هر حال، دختری وجود دارد.
هوش مصنوعی: فردا شب شوهر او، همسرش را میبرد. پس در مورد شوهرش بد نگویید و او را بیفرهنگ ندانید.
هوش مصنوعی: به خاطر دین پیامبر، از شوهرت به خاطر رنگ سیاهش چیزی مگو و او را سرزنش نکن.
هوش مصنوعی: من به خاطر خالهام به این دختر علاقهمند شدم، نه اینکه بخواهم او را به شوهر بدهم.
هوش مصنوعی: شوهر این دختر، برادرزادهاش است و شادی و خوشیشان در شب آینده به ناراحتی و عزاداری تبدیل خواهد شد.
هوش مصنوعی: امشب از من خواهش کرد که وقتی فردا شب از خانه بیرون میروم، چه چیزی بگوید.
هوش مصنوعی: شوهرم ممکن است اجازه ندهد که دیگر از خانه خارج شوم.
هوش مصنوعی: شوهرم ممکن است که به راه نادرستی برود، اما حتی برای رفتن به زیارت هم اجازه نداد.
هوش مصنوعی: باید به او کاملاً اطاعت کنم و جانم را در اختیارش قرار دهم و هر چیزی که بگوید، به عنوان یک خدمتگزار از او پیروی کنم.
هوش مصنوعی: این جمله به معنای این است که باید به دستورات خداوند و پیامبر ایمان داشته باشم و آنها را با تمام وجود بپذیرم.
هوش مصنوعی: قبل از اینکه هیچ کاری از ما سر بزند، من در حالتی هستم که نیمی از اوقات مجبورم و نیمی دیگر اختیار دارم.
هوش مصنوعی: لطفاً برخیز تا با ایمانی واقعی به زیارت قبر امیر المؤمنین برویم.
هوش مصنوعی: من برای خداحافظی از او، با تمام وجودم، زینتهایی که از خاک درش است را برمیدارم.
هوش مصنوعی: از حیدر (علی) که قهرمان و شجاعی بزرگ است، شرم کن و به او احترام بگذار. دست از آزار این دختر بردار و رحم کن.
هوش مصنوعی: من به یک زن سالخورده گفتم که ساکت بنشیند و دیگر صحبت نکند، حتی اگر شمشیرم را به او نزدیک کرده باشم.
هوش مصنوعی: هیچ کدام از ناتوانیهای او بر دلم تأثیری نداشت و احساس کردم که دل من از سنگ هم محکمتر است.
هوش مصنوعی: من تصمیم گرفتم به آن دختر نزدیک شوم تا از این عشق درمانی برای دلbroken خود پیدا کنم.
هوش مصنوعی: من تنها شلواری به پا داشتم و هیچ لباس دیگری نپوشیده بودم.
هوش مصنوعی: در تنگی که به نمایش گذاشته شده، خالهاش او را برمیدارد، مانند ماهی که در آب شناور است و خالهاش هم مانند نوری در اطراف آن را احاطه کرده است.
هوش مصنوعی: نه من توانایی دل نگهداشتن دارم و نه صبرم اجازهی دوری او را میدهد. به ناچار مجبور شدم خالهام را از او دور کنم.
هوش مصنوعی: پس او را خوابانیدم، چرا که برای کار و هدفی خاص خواستم که بند و زنجیرهایش را باز کنم.
هوش مصنوعی: آن دختر در دستانم مضطرب بود، شبیه ماهی که از آب به زمین بیفتد.
هوش مصنوعی: من خود را در دستانش یافتم، همچنان که او هر دو دستش را در دستان من دارد.
هوش مصنوعی: وقتی به بیچارگی او نگاه میکنم، حس میکنم که او کاملاً در کنترل من است، مانند ماهی که در دست من گرفتار شده است.
هوش مصنوعی: با ناامیدی و درد، ناگهان فریاد زد: ای خدا، ای پادشاه جهان، به فریادم برس!
هوش مصنوعی: ای امیر مؤمنان، ای علی، و ای پیشوای پرهیزگاران، ای علی.
هوش مصنوعی: ای پیشوای مؤمنان، به فریادم برس که هیچکس جز تو نمیتواند به من کمک کند.
هوش مصنوعی: از دست این ظالم نجاتم بده، با خوبی و عطایت از ستمش در امانم کن.
هوش مصنوعی: به آن خدایی که ما را خلق کرد، این درد و ناله دختر از عمق دلش بیرون آمد.
هوش مصنوعی: و از پشت سر صدای سم اسب به گوش میرسد، اما در نتیجه این صدا، دست من از کار و درآمد کوتاه نشد.
هوش مصنوعی: با خودم فکر کردم که راهی پیدا میشود و میتوانم غم را از دل خود دور کنم.
هوش مصنوعی: من از جای خود برخاستم و به خودم آسیب زدم.
هوش مصنوعی: من به آن دختر فکر میکردم که ناگهان آن سوار به نزد من آمد.
هوش مصنوعی: اسب او به رنگ لباسش سفید بود و بویی از مشک، عود و عنبر به مشام میرسید.
هوش مصنوعی: آن سوار به خاطر خشمش به من گفت: وای بر تو، از این دختر دست بردار.
هوش مصنوعی: به او گفتم، ای سوار دادگر، به مسیر خودت ادامه بده و از اینجا عبور کن.
هوش مصنوعی: تو از چنگال من رهایی یافتی تا او را از زیر فشار من نجات دهی.
هوش مصنوعی: پس با عصبانیت به من گفت که از کنار او دور شوم، ای بیادب.
هوش مصنوعی: یک شمشیر زهرآلود به پشت من زخمی زد، که مانند آتش زردشت، آتشین و سوزان است.
هوش مصنوعی: خودم را طوری دیدم که گویی از آسمان به زمین سقوط کردهام و از شدت ناراحتی فریاد زدم.
هوش مصنوعی: در دلِ یک خواب عمیق فرو رفتم و زبانم از گفتوگو بازماند. بشدت تحت تأثیر موقعیت قرار گرفتم و دیگر نتوانستم چیزی بگویم.
هوش مصنوعی: پرده ای جلوی چشمم کشیده شده بود، اما گوشم همه چیزهایی که او می گفت را می شنید.
هوش مصنوعی: گفت لباسهایتان را در بیاورید و ترس و غم را از قلب خود دور کنید.
هوش مصنوعی: هر چیزی که از لوازم و زینتها داشتید، همه را بیارزش و نادیده گرفتید.
هوش مصنوعی: تمام مکاتب و ایدههایتان را از این ستمگر پس بگیرید و هر دو با شادی و خوشی به شرایط قبلی بازگردید.
هوش مصنوعی: به سمت کوفه بروید، در خانهای شاد بنشینید و با آرامش زندگی کنید.
هوش مصنوعی: آنها هم لباسهای خود را بر تن کردند و هم از دل نگرانیها و اندوهها بیرون آمدند.
هوش مصنوعی: آنها تمام زیورآلات و زینتهایی که داشتم را جمع کردند و من را مرده و بیجان تصور کردند.
هوش مصنوعی: زنان و دختران با احترام و درخواست از سوار باوقار خواستند که به آنها توجه کند و به کمکشان بیاید.
هوش مصنوعی: تو به ما لطف و احسان بزرگی کردی و این باعث خوشحالی و شادکامی ما شد.
هوش مصنوعی: ما را به باغ و بهشت مولا علی، دوست و یار دین برسان.
هوش مصنوعی: ما به هدف دیدن و زیارت آمدیم، نه به خاطر کسب نفع و تجارت.
هوش مصنوعی: اگر ما را به باغ حضرت شاه دین برسانی، خیر و برکت را از خدا در صبح و عصر خواهی دید.
هوش مصنوعی: آنکه درهای معنای عمیق را بسته است، لطفاً بفرمایید نام شما چیست؟
هوش مصنوعی: سوار گفت: من علی هستم، کسی که همیشه در کنار خداوند قرار دارد و خندید.
هوش مصنوعی: من، علی ابن ابیطالب هستم و بر هر کسی که پیروز شده، خودم نیز پیروز هستم.
هوش مصنوعی: من همان حیدر صفدر هستم که وقتی نامم را میشنوی، به یاد فاتح خیبر میافتی.
هوش مصنوعی: من شفاعتکننده روز قیامت هستم و همچنین من همان ساقی کوثر هستم که دربارهام صحبت میکنند.
هوش مصنوعی: من بن عم و داماد پیامبر هستم و بنده او و خدمتگزارش قنبر.
هوش مصنوعی: من به کمک افتادگان از هر جنس و هر سنی، چه زن و چه مرد و چه جوان و چه پیر میآیم.
هوش مصنوعی: به دوستانم محبت میکنم و هر کسی که تنها و بییار است، به او کمک میکنم.
هوش مصنوعی: در زمان سختی و بحران هر کسی به من نیاز داشته باشد، من همیشه حامی او هستم و هیچ چیز را از او پنهان نمیکنم.
هوش مصنوعی: من از یاد دوستان غافل نیستم و همیشه در دل آنها جای دارم.
هوش مصنوعی: اگر کسی مرا در کوه قاف صدا کند، با شمشیر ذوالفقار بدون هیچ پوششی آمادهام.
هوش مصنوعی: اگر کسی از من کمک بخواهد، مانند یونس که از شکم ماهی نجات یافت، من هم او را به آرامش میرسانم و از آنجا بیرون میآورم.
هوش مصنوعی: اگر کسی در آتش به یاد من باشد، مانند ابراهیم خلیل که در آتش به آرامی زندگی کرد، آن آتش برای او تبدیل به گلستان میشود.
هوش مصنوعی: اگر به من کسی کمک کند و به فریادم برسد، میتوانم مانند یوسف از چاه بیرون بیایم و آرامش را به دست آورم.
هوش مصنوعی: اگر کسی مانند یعقوب به من پناه آورد، همانند خانهای که برای اندوه ساخته شده، میشود.
هوش مصنوعی: اگر کسی در تاریکیهایم به من خدمت کند، مانند خضر (نبی) او را در زندگیام میپذیرم و میبخشم.
هوش مصنوعی: اگر شخصی از من غافل شود، کارهایی که به سادگی انجام میشود، برای او دشوار خواهد شد.
هوش مصنوعی: ای زن و دختر، امیدوارم زیارت شما مورد قبول خدا و پیامبر باشد و خیر و برکت از آن نصیبتان شود.
هوش مصنوعی: امشب در مسیرم، از رنج و آزارهای زیادی که تجربه کردم، فهمیدم اگر از خداوند کمک بگیرم، پاداشی بزرگ نصیبم خواهد شد.
هوش مصنوعی: به خانه هایتان برگردید و در آرامش در کنار خانواده تان زندگی کنید.
هوش مصنوعی: زمانی که دختران و زنان از کار و وظایف خود آگاه شدند، با عشق و محبت به نزد شاه آمدند و او را در آغوش گرفتند.
هوش مصنوعی: صورت زیبای خود را بر خاک زمین نهادند و سرشان را به آسمان بلند کردند.
هوش مصنوعی: دو زن به زیارت خانه خدا در مکه رفتند و به قدری دور شدند که از شدت فاصله و خستگی به مشکل خوردند.
هوش مصنوعی: آنها به سوی کوفه برگشتند و آن پادشاه با عدل و انصاف، باعث خوشحالی و شاد شدنشان شد.
هوش مصنوعی: زمانی که شنیدم آن فرمانده دستور داد، تصمیم گرفتم به یاری و کمک نیازمندان بشتابم.
هوش مصنوعی: گفتم توبه کردم و از تو یاری میطلبم، ای علی، برای دردی که دارم، چارهای بیندیش.
هوش مصنوعی: من از گناهانم پشیمان شدم، از تو میخواهم که با رحمت و عفو خود از خطاهایم بگذری و با انصاف پیامبرت به من نگاه کنی.
هوش مصنوعی: از رفتار خود پشیمانم و به همین دلیل در دل بسیار مضطرب و ناراحت هستم، پس مرا در کارهایم بیشتر آشفته نکن.
هوش مصنوعی: از خطاهایم پشیمان شدم و از این به بعد، ای پیشوای مؤمنان، به کمک نیاز دارم.
هوش مصنوعی: پس به من گفت که اگر با عشق پیامبر توبه کنی، خداوند آن را میپذیرد.
هوش مصنوعی: او این را گفت و سواری خود را ادامه داد، من تحت تأثیر قرار گرفتم و با فریاد گفتم که در دلم غمی بزرگ موج میزند.
هوش مصنوعی: ای امیر المؤمنین، جانم به فدای تو، کاری بکن که اگر نه، به هلاکت میرسم.
هوش مصنوعی: من از کارهای بد خود به خداوند توبه میکنم و بعد از این تصمیم، از من دیگر کار بدی سر نخواهد زد.
هوش مصنوعی: آن پادشاه دوباره به من نگاه کرد و با مشت خاکی به زخم پشت من زد.
هوش مصنوعی: زخم من به طور ناگهانی به سر آمد و آن محبوب به طور پنهانی از چشم من دور شد.
هوش مصنوعی: به شدت غمگین و پشیمان به کوفه وارد شدم و به خانه رسیدم.
هوش مصنوعی: این زخم که از دوش من بیشتر شده است، سر به هم آورده و تجمع کرده، اما هنوز به نتیجه خاصی نرسیده است.
هوش مصنوعی: زخمی که هنوز در بدنم باقی مانده، مانند یک نشانه عجیب و غریب بر پشت من است.
هوش مصنوعی: هر کسی که رفتار نامناسب این دنیا را ببیند، باید از آن فاصله بگیرد و از انجام کارهای ناپسند پرهیز کند.
هوش مصنوعی: ای علی، ما را از غم و ناراحتی برهان. نفس ما دزد و سارق است و ما را به خطر میاندازد.
هوش مصنوعی: به او ضربهای بزن تا او نیز از رفتارهایش دست بردارد.
هوش مصنوعی: به موفقیت و خوشبختی چشم دوخته و از او خواهش کن که چهره خود را نشان دهد و پاسخ تو را بدهد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.