گنجور

 
عثمان مختاری

چنین پاسخ نامه شیر کرد

به نامه درون مکر و تدبیر کرد

که ای نامور شیر آشفته خوی

به من بر ازین کین مکن تفته روی

مرا با تو خود آرزو جنگ نیست

چنان دان که دربند ارژنگ نیست

چو رفتی به نُه بیشه‌ ای نامدار

برآورد بهزاد بابم بدار

من از درد بهزاد گشتم غمین

وگرنه نبودم من از شه به کین

گرفتم من از درد ارژنگ را

نیازردم آن شاه با هنگ را

که گر پهلوان آید از راه باز

نشیند دگر شاه با گاه باز

وگر آنکه ناید ازین راه نیو

شود کشته در دست مضراب دیو

به دارش به خون پدر آورم

نهم تاج شاه جهان بر سرم

کنون چون که شیر آمد از بیشه باز

نیارد ازین در دل اندیشه باز

به خوان من آید سپهدار شاد

ببینم یکی روی آن گرد راد

به من بر یکی شرط و پیمان کند

به پیمان مرا روشن این جان کند

که بانوی هندوستانم کند

به دیدار خود شاد جانم کند

دلارام اگر چند خون ریز هست

مرا نیز زلف دلاویز هست

به حسن از دلارام کمتر نیم

چه گر زو نه بیش و نه بهتر نیم

گر او راست مژگان خنجر گزار

مرا هست مژگان مردم شکار

ورا گر به رخ زلف چوگان زده

به رخ خال من گوی میدان زده

اگر حسن آن مه جهانگیر شد

ملاحت ستیزان کشمیر شد

گر او هست از گوهر شهریار

مرا نیز گوهر بود از کِبار

گر او راست مردی به هنگام کین

مرا نیز دیدی ابر پشت زین

امیدم چنان است از شهریار

که گردد مرا نیز یل خواستار

که من نیز شمع شبستان بوم

تو را کمترین از کنیزان بوم

چو این نامه آمد بر شهریار

بخواند و بشد مرو (ر)ا خواستار

به خان رفتنش رای و آرام دید

ورا هم به جای دلارام دید

وز آن چاره آگه نشد شهریار

چه آمد بیامد برش گلعذار

ببوسید دستش ببردش به خان

پر از کینه سر بود و پر چاره جان

دل از کینه آن ماه آکنده بود

یکی چاه در پیش ره کنده بود

سرش را به خاشاک پوشیده بود

بدینگونه در مکر کوشیده بود

چه بنهاد یل بر سر چاه پای

به چَه سرنگون دَرشُد آن نیکرای

فرانک سر چاه بربست زود

بفرمود تا نامداران چه دود

گرفتند جمهور را در زمان

ابا نامداران کُند آوران

صد شصت مرد از دلیران گرفت

مر آن روبه از نره شیران گرفت

چه زنگی زوش آنچنان دید کار

کشید از میان خنجر آبدار

ز مردان او صد دلاور بکشت

به تیغ و به چنگال و مشت درشت

تن خویش بیرون ز شهر اوفکند

ببستند دروازه را شهربند

سپاه دلاور چه آگه شدند

ز شادی همه دست کوته شدند

وز آن رو فرانک بگفتا به گاه

بیایند یکسر بر من سپاه

چو سر زد خور از پردهٔ نیل فام

برفتند پیش فرانک تمام

بفرمود کآمد برش اردشیر

بدو گفت رو در زمان همچه شیر

کن ازخاک آکنده آن چاه را

بکش آن بداندیش و بدخواه را

وز آن بس بزن دار برکش به دار

چه جمهور ارژنگ مردان کار

چنین داد پاسخ بدو اردشیر

که ای تاجور بانوی با سریر

زلیخا تو را پرده‌دار سرای

همیشه خرد باشدت رهنمای

گر او را کنون زیر خاک آوری

به بر جامهٔ نیک چاک آوری

مر او را شود زال زر خواستار

فرامرز سام آن گو نامدار

تهمتن کزو دیو دارد شکن

بپرهیزد از رستم پیلتن

تو با رزم ایشان نه‌ای پایدار

کنونش در این پرده بر جا بدار

بدان تا ببینم که از روزگار

چه پیش آید از نیک و بد در شمار

جهانجوی را در بن تیره چاه

نگه داشت زان گونه آن نیکخواه

وزین رو برآمد غو کرنای

دلارام برداشت لشکر ز جای

سه جنگ کران در سراندیب برد

بسی از بر سر سوی شیب برد

ز رزم حصارش نبد هیچ سود

به سوی سرند آن سپه برد زود

چنین بود ده ماه آشوب جنگ

میان دلیران فیروز چنگ

گهی در سراندیب و گه در سرند

ز بند جهانجوی نگشاد بند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!