ببردش کشا(ن) پیش ارژنگ شاه
چنان خسته و بسته ز آوردگاه
چو از دور ارژنگ شاه سوار
بدید آن رخ نامور شهریار
فرود آمد از پشت پیل دمان
بشد پیش آن نامور پهلوان
بغل برگشود و گرفتش ببر
ببوسید یل را رو آن چشم و سر
بگفتا سپاس از خداوند گار
که دیدم دگر رویت ای نامدار
سپهدار گفتا به یزدان سپاس
که دیدم دگر شاه یزدان شناس
هر آن چیز کامد ورا پیش گفت
شنید و از او ماند اندر شگفت
جهانجوی شنگاوه را بسته دست
ببردش بر شاه یزدان پرست
دگر باره آمد به میدان کین
دژم روی آشفته و خمشگین
کزین رو سیه پوش آن زردپوش
ز کین هر دو بودند با هم به جوش
سنان در کف هر دو با هم شکست
گرفتند از کین کمانها بدست
بهم هر دو یل تیغ کین می زدند
ز کین آسمان بر زمین می زدند
زبس کز دو جانب روان تیر شد
سپر در کف هر دو کفگیر شد
نشد تیر بر کبرشان کارگر
کشیدند چون تیغ تیز از کمر
چو زی هم رسیدند آن زردپوش
برآورد چون شیر غران خروش
بزد بر سر آن سیه پوش تیغ
تو گفتی که زد برق بر کوه میغ
سیه پوش دزدید از تیغ سر
فتاد از سرش درزمان خود زر
فرود آمد خود بر سر نهاد
نشست از بر باره دیگر چو باد
برآورد آن تیغ زهر آبدار
در آمد . . .
سپر بر سر آورد آن زردپوش
نبودش رسیده از آن تیغ هوش
بزد دست برداشت پیچان کمند
زمین کرد لرزان ز نعل سمند
سیه پوش هم در زمان خم خام
ز فتراک بگشاد از بهر نام
فکندند هر دو بر هم کمند
سر هر دو یل اندر آمد به بند
بگرداند اسپ آن ازین این از آن
زهر دو (جوان) خواست بانگ فغان
زبس هر دو برهم فکندند زور
سیه پوش افتاد از پشت بور
کشانش همی خواست بیرون برد
ز خونش روان جوی جیحون برد
ز سرخود آن نامور اوفتاد
گره مویش از تیر جوشن گشاد
رخی گشت پیدا بزیر نقاب
چنان چونکه از زیر ابر آفتاب
یکی دختری دید یل شهریار
بغرید برسان ابر بهار
برآورد اندخت کحلی پرند
بزد نعره کای شهریار بلند
فرانک منم دخت هیتال شاه
برهنه سراندر میان سپاه
کشنده منم عاس را پای دار
چو دیدم ترا بسته ای شهریار
بکشتم من از کینه نصوح را
فکندم درآتش تن روح را
ز بهر تو ای نامور شهریار
به بند اندرونم چنین خوار و زار
گرت هست با من سرت برگرای
یکی زی من دستبردی نمای
رها جانم از چنگ این زردپوش
نه جای درنگست و جای خموش
مبادا کزین شاه آگه شود
ز شادی مرا دست کوته شود
بگیرد مرا او در آرد به بند
فتد طشتم از طرف بام بلند
سپهبد چو بشنید آن گفتگوی
برانگیخت ازباره تند پوی
چو آمد به نزدیک او را بدید
بزد دست تیغ از میان برکشید
بزد تیغ ببرید پیچان کمند
سر مه رها گشت از زیر بند
برفت و نشست از بر باره شاد
دگرباره آن خود بر سر نهاد
چو دید آن چنان زردپوش سوار
چنین گفت کای سکزی نابکار
شکار من از بند بیرون کنی
هم اکنون به چنگال من چون کنی
ندانی کاو خود شکار من است
در و دشت یکسر سوار من است
همه چشم دارند بر چنگ من
بدین گرز و شمشیر و آهنگ من
تو را آرزو گر نبرد من است
هم اکنون سرت زیر گرد من است
رها شد گر از دست من آن غزال
کمند افکنم شیر نر را به یال
سر نامدارت بدام آورم
چو من دست بر خم خام آورم
ولیکن کنون گشت از چرخ هور
به بندیم شبگیر تنگ ستور
به میدان درآئیم و جنگ آوریم
بکف دامن نام و ننگ آوریم
بگفت این و برگشت آن نامدار
برفت ازبر نامور شهریار
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، با توصیف یک نبرد میان دو جنگجو، ارژنگ شاه به میدان میآید و پس از شکست یکی از دشمنان، مشاهده میکند که جنگجوئی دیگر به نام فرانک، دختر هیتال شاه، حاضر است. وی از ارژنگ درخواست میکند که او را آزاد کند و از زردپوش ناراضی است. فرانک میگوید که به خاطر ارژنگ، دشمنی را کشته و حالا در بند از او درخواست کمک میکند. در پایان، ارژنگ با شنیدن این درخواست به میدان میآید تا فرانک را نجات دهد و دوباره با دشمنش بجنگد. این متن به تصویر کشیدن وفاداری و شجاعت در جنگ و درخواست یاری از یکدیگر میپردازد.
هوش مصنوعی: او را به نزد ارژنگ شاه بردند، در حالی که بسیار خسته و ناتوان از میدان نبرد بود.
هوش مصنوعی: وقتی که ارژنگ شاه، سوار بر اسبش، از دور آن چهره مشهور و معروف پادشاه را دید، احساس خاصی به او دست داد.
هوش مصنوعی: شخصی از دمی که به زمین میافتد، به پیش آن قهرمان معروف میرود و نزد او میآید.
هوش مصنوعی: گشایش آغوش و در آغوش کشیدن او، ببر او را بوسید و بر سر و چشمش نوازش کرد.
هوش مصنوعی: او گفت: از خداوند سپاسگزارم که دوباره چهرهی تو را دیدم، ای نامدار.
هوش مصنوعی: رئیس سپاه گفت: سپاسگزارم از خداوند که دوباره شاهی را دیدم که به خداوند ایمان دارد و او را میشناسد.
هوش مصنوعی: هر چیزی که به سوی او میآید، به او پیش از این گفته شده و او از آن شگفتزده میماند.
هوش مصنوعی: کسی که جهان را جستجو میکند و به دنبال حقیقت است، باید خود را به دستان کسی بسپارد که به خدای یزدان ایمان دارد و او را پرستش میکند.
هوش مصنوعی: او بار دیگر به میدانی آمده است که در آن نشان از کینه جویی و احساساتی آشفته و غمگین دارد.
هوش مصنوعی: از این رو، آن کسی که سیاه پوش است و آن دیگری که زردپوش است، به خاطر کین و دشمنی، هر دو در هیجانی هستند که به هم تلاقی میکنند.
هوش مصنوعی: دو تیر در دست هر دو شخص شکسته شد، چون از کینه همدیگر تیراندازی میکردند.
هوش مصنوعی: هر دو جنگجو با شدت و قدرت به یکدیگر حمله میکردند و این نبرد تا جایی پیش رفت که خشم آسمان نیز بر زمین فرو میبارید.
هوش مصنوعی: به قدری تیرها از هر دو طرف پرتاب شد که سپر را در دستان هر دو طرف شکسته و آن را به دو تکه تقسیم کرد.
هوش مصنوعی: نتوانستند با کبری که داشتند، به هدفشان برسند. بنابراین، تصمیم گرفتند که مانند تیغ تیزی درخشندگی خود را نشان دهند و به کار بگیرند.
هوش مصنوعی: وقتی آن زردپوشان به هم رسیدند، به مانند شیری خروشان فریاد زدند.
هوش مصنوعی: آن مرد سیاهپوش با تیغی که در دست داشت، به قدری برقآسا ضربه زد که انگار رعد و برق بر کوه میخورد.
هوش مصنوعی: یک شخص با لباس سیاه در حین بروز یک درگیری به وسیله تیغ به زمین افتاد و در لحظه حاضر متوجه شد که طلا از سرش افتاده است.
هوش مصنوعی: او بر سر میآید و بر جای خود نشسته است، مانند بادی که به آرامی بر فراز بارهای دیگر حرکت میکند.
هوش مصنوعی: تیغ زهرآگین به بالا رفت و نمایان شد.
هوش مصنوعی: مرد زردپوش کلاهی بر سر گذاشت و از آن شمشیر هوش خیالی به او نرسید.
هوش مصنوعی: دستش را بلند کرد و با چابکی کمند (تار) را برداشت و زمین را لرزان کرد، به خاطر اثر نعل اسب.
هوش مصنوعی: در زمان حکومت خم، حتی کسی که با لباس سیاه پوشیده بود، به خاطر شهرت و نامی که داشت، از دام و تلههای سخت گذشت و آزاد شد.
هوش مصنوعی: هر دو نفر دام و تلهای برای یکدیگر افکندند و هر کدام از این دو دلیر و پهلوان، در دام دیگری گرفتار شد.
هوش مصنوعی: اسب او از این سو به آن سو میچرخید و جوان با صدای فریاد خواستار کمک شد.
هوش مصنوعی: به شدت هر کدام به دیگری حمله کردند و در نتیجه، شخصی که لباس سیاه بر تن داشت از پشت به زمین افتاد.
هوش مصنوعی: او میخواست طعمهاش را از خون خود بیرون بکشد و آن را به جیحون (رودی در قصهها) ببرد.
هوش مصنوعی: از روی خود، آن شخصیت معروف گره موهایش از تیر زره باز شد.
هوش مصنوعی: چهرهای نمایان شد زیر پوشش، مانند طلوع آفتاب از پشت ابرها.
هوش مصنوعی: یک نفر دختری را دید که مانند شیر دلاوری میخروشد و در دلش آرزوی بارش باران بهاری را دارد.
هوش مصنوعی: یک پرنده زیبا با کحلی درخشان به پرواز درآمد و با صدای بلندی فریاد زد: ای پادشاه بزرگ!
هوش مصنوعی: من فرانک هستم، دختر شاه هیتال، بدون کلاه و در میان لشکر ایستادهام.
هوش مصنوعی: من قاتل عاس هستم، وقتی تو را دیدم که به دار آویختهای، ای پادشاه.
هوش مصنوعی: من به خاطر کینهای که در دلم داشتم، نصوح را کشتم و روح او را در آتش جسمش انداختم.
هوش مصنوعی: برای تو ای پادشاه نامدار، به خاطر تو در این قید و بند زندگیام به این حال و روز افتادهام و خوار و زار شدهام.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی با من باشی، سر خود را به سمت من برگردان و یکی از خودت را به من نشان بده.
هوش مصنوعی: رهایی از دست این شخص زردپوش، نه جایی برای توقف وجود دارد و نه مکانی برای سکوت.
هوش مصنوعی: مراقب باش که مبادا این شاه از خوشحالی من باخبر شود، چون در این صورت ممکن است که دستم به من برسد یا آزادیام محدود شود.
هوش مصنوعی: او مرا به دام میندازد و من در آنجا گرفتار میشوم، که در نتیجه، حسرت و بیتابیام از روی بالای بام به زمین میافتد.
هوش مصنوعی: رهبر سپاه وقتی که آن صحبت را شنید، از جایش برخواست و با شتاب حرکت کرد.
هوش مصنوعی: زمانی که به نزد او رسید، او را دید و دستش را بر روی تیغ گذاشت و آن را از میان کشید.
هوش مصنوعی: با تیغی بران، کمند پیچیدهای زده شد و سر ماه از بند رهایی یافت.
هوش مصنوعی: او رفت و بر باره شاد نشست و دوباره آن خود را بر سر گذاشت.
هوش مصنوعی: وقتی آن سوار با لباس زرد را دید، گفت: ای کسی که به نابکاری مشهور هستی، تو چه میکنی؟
هوش مصنوعی: اگر تو من را از بند رهایی بخشی، هماکنون به چنگال من خواهی افتاد.
هوش مصنوعی: تو نمیدانی که او شکار من است و بهطور کامل در دشت و صحرا زیر فرمان من است.
هوش مصنوعی: همه به توانایی من و مهارتهای جنگیام توجه دارند و به تماشای حرکات و فنون من در نبرد نشستهاند.
هوش مصنوعی: اگر آرزوی من تو باشی، بدان که هماکنون سر تا پا در چنگ من هستی.
هوش مصنوعی: اگر آن غزال از دست من رها شود، من شیر نر را به یال میافکنم.
هوش مصنوعی: هرگز به راحتی از تو دست نخواهم کشید و اگر بخواهم به تو نزدیک شوم، به هر نحو ممکن این کار را انجام میدهم.
هوش مصنوعی: اما حالا دیگر از چرخ فلک شب رفته و صبح زود به قید و بند کشیده شدهایم.
هوش مصنوعی: ما به میدان میآییم و با دشمنان میجنگیم، با عزت و افتخار در دامن خود نام و ننگ را به دوش میکشیم.
هوش مصنوعی: او این را گفت و آن شخصیت معروف برگشت و از پیش پادشاه سرشناس دور شد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.