گنجور

 
محیط قمی

عید است و کرده دلبر من دست و پا خضاب

خوش رنگ تازه ریخته از بهر دل بر آب

دارد برای بردن دل، شیوه ها به چشم

ریزد بر آب رنگ و بَرَد دل ز شیخ و شاب

تنها نه من ز نرگس مستش شدم ز دست

بر هر که بنگری ز همین باده شد خراب

ماه هلال ابروی من، بر فروخت چهر

وز پرتو جمال بِزد، راه آفتاب

سالی است در میان دل و لعل آن نگار

باقی است از برای یکی بوسه شکرآب

عیدانه را ستانم، امروز بوسه ای

زان لعل لب که ریزدم از کان شهد ناب

شد سال نو، زدست مده باده ی کهن

کین آب زندگی است در ایام، دیریاب

آمد بهار و روز گُل است و زمان مُل

ساقی بیار باده به بانگ دف و رباب

از سبزه شد بساط زُمرّد بسیط خاک

وز کف فشاند لؤلؤ لالا، بر آن سَحاب

از بهر دلربایی عُشّاق بی قرار

سُنبل بِتار طُره درافکند، پیچ و تاب

ز افغان عندلیب و هیاهوی می کِشان

بیدار چشم نرگس مَخمور شد ز خواب

هم چون صنوبر قد جانان به چشم من

افکنده سایه سرو سهی در میان آب

ذرات کائنات به رقصند و در سماع

از یُمن مولد مَلک مالک الرقاب

کَهف امان پناه جهان صاحب الزمان

شاهی که سوده نُه فلکش جبهه بر جناب

مهدی ولی قائم موعود و منتظر

آخر امام و یازدهم نجل بوتراب

عنوان آفرینش و فهرست کُن فکان

کز دفتر وجود بود، فرد انتخاب

با پایه ی عنایت او، پاید آسمان

در سایه ی حمایت وی، تابد آفتاب

هستند ریزه خوار ز خوان عطای او

از پیل تا به پشه، ز شهباز تا ذباب

راعی شود ز معدلتش، گرگ بَر غَنم

غالب شود به مملکتش صعوه بر عقاب

بی امر او نریزد، یک برگ از درخت

بی فیض او، نبارد یک قطره از سحاب

باشد گه تجلّی یزدان بی مثال

آن ذات حق نما، چو برون آید از حجاب

گیرد ز عدل و دادش، آرام روزگار

از ظلم و جور گیرد، هرگاه انقلاب

حَصر مَحامدش نتوان کرد از آن که هست

نطق الکن و محامد بی حد و بی حساب

درمانده ام (اَغِثُنی) یا صاحب الزمان

یا خاتم الائمه و یا تالی الکتاب

بگشا در عطا زکَرم بر رخ «محیط»

ای بی کف عطای تو مسدود، فتح باب

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

تا کی کنی عذاب و کنی ریش را خضاب؟

تا کی فضول گویی و آری حدیث غاب؟

عنصری

گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب

گفتا که بهر تاب تو دارم چنین بتاب

گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف

گفتا که مشک ناب ندارد قرار و تاب

گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
ناصرخسرو

ای باز کرده چشم و دل خفته را ز خواب،

بشنو سؤال خوب و جوابی بده صواب:

بنگر به چشم دل که دو چشم سرت هگرز

دیده‌است چشمه‌ای که درو نیست هیچ آب

چشمه‌ست و آب نیست، پس این چشمه چون بُوَد؟

[...]

مسعود سعد سلمان

چون از فراق دوست خبر دادم آن غراب

رنگ غراب داشت زمانه سیاه ناب

چونانکه از نشیمن بر بانگ تیر و زه

بجهد غراب ناگه جستم ز جای خواب

از گریه چون غرابم آواز در گلو

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
ابوالفرج رونی

ای تیغ تو کشیده ترا ز تیغ آفتاب

ای نجم دین و از تو به کفر اندر اضطراب

با همت تو وهم نداند برید راه

با هیبت تو دهر نیارد چشید خواب

حکم ترا مطیع بود روز و شب فلک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه