گنجور

 
مسعود سعد سلمان

یک شنبه است و دارد نسبت به آفتاب

بر روی آفتاب به من ده شراب ناب

ای آفتاب روی بده باده ای که آن

در روشنی حکایت گوید ز آفتاب

بر یاد خسروی که چو می یاد او خورم

آب حیات گردد در دست من شراب

سلطان ابوالملوک ملک ارسلان که هست

او را ز چرخ تاج ملوک جهان خطاب

ای آفتاب ملک جهان از تو نورمند

تا تابد آفتاب تو چون آفتاب تاب

 
 
انتشار کتاب «گنجور، قدرت بی‌نهایت کوچک‌ها» نوشتهٔ مهدی سلیمانیه
رودکی

تا کی کنی عذاب و کنی ریش را خضاب؟

تا کی فضول گویی و آری حدیث غاب؟

رونقی بخارایی

جانی است تیغ شاه، که دید این همه شگفت؟

جانی کزو بود تن و جان همه خراب

لرزان به‌جای گوهر در جرم او پدید

جان‌های دشمنانش چو ذره در آفتاب

عنصری

گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب

گفتا که بهر تاب تو دارم چنین بتاب

گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف

گفتا که مشک ناب ندارد قرار و تاب

گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
ناصرخسرو

ای باز کرده چشم و دل خفته را ز خواب،

بشنو سؤال خوب و جوابی بده صواب:

بنگر به چشم دل که دو چشم سرت هگرز

دیده‌است چشمه‌ای که درو نیست هیچ آب

چشمه‌ست و آب نیست، پس این چشمه چون بُوَد؟

[...]

مسعود سعد سلمان

چون از فراق دوست خبر دادم آن غراب

رنگ غراب داشت زمانه سیاه ناب

چونانکه از نشیمن بر بانگ تیر و زه

بجهد غراب ناگه جستم ز جای خواب

از گریه چون غرابم آواز در گلو

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه