گنجور

 
مسعود سعد سلمان

گفتم که چند صبر کنم ای نگار؟ گفت:

تا هست عمر، گفتم: رنجه مدار، گفت:

بی رنجْ عشق نبوَد، گفتم: نیم به رنج،

فرسوده چند باشد ازین ای نگار؟ گفت:

جز انتظار روی ندارد تو را همی

گفتم: شدم هلاک من از انتظار، گفت:

این روزگار با تو بد است، این ازو شناس

گفتم که نیک کِی شودم روزگار؟ گفت:

چون گشت زایل این سَخَطِ شهریار راد

گفتم که کِی شود سَخَطِ شهریار؟ گفت:

چون بخت رام گردد تا تو رسی به کام

گفتم که بخت کِی شودم جفت و یار؟ گفت:

آمرزشی بخواه شود عفوْ جرمِ تو

این گفت در کریمِ نبی کردگار گفت