گنجور

 
مسعود سعد سلمان

شد مشک شب چو عنبر اشهب

شد در شبه عقیق مرکب

زان بیم کافتاب زند تیغ

لرزان شده ز گردون کوکب

ما را به صبح مژده همی داد

آن راست گو خروس مجرب

می زد دو بال خود را بر هم

از چیست آن ندانم یارب

هست از نشاط آمدن روز

یا از تأسف شدن شب

ای ماه روی سلسله زلفین

وی نوش لب سیمین غبغب

پیش من آر باده از آن روی

نزد من آر بوسه از آن لب

دل را نکرد باید مغرور

تن را نداشت باید متعب

در دولت و سعادت صاحب

کاداب ازو شدست مهذب

منصوربن سعید بن احمد

کش بنده اند حران اغلب

آنکو عمید رفت ز خانه

وانکو ادیب رفت به مکتب

در فضل بی نظیر و نه مغرور

در اصل بی قرین و نه معجب

از خلق اوست چشمه خورشید

وز خلق اوست عنبر اشهب

نزدیک کردگار مکرم

در پیش شهریار مقرب

در هر زمان به دانش ممدوح

در هر دلی به جود محبب

ای در اصول فضل مقدم

وی در فنون علم مدرب

تقصیر اگر فتاد به خدمت

من بنده را مدار معاتب

کامد همی راهی را یک چند

دور از جمال مجلس توتب

تا بر زمین بروید نسرین

تا بر فلک برآید عقرب

جاه تو باد میمون طالع

جان تو باد عالی مرقب

در مجلست ز رتبت مفرش

بر آخورت ز دولت مرکب