چو پیش آمد بران رای خردمند
ز عشق زن بلای هجر فرزند
ز روبه بازی این گرگ اخضر
پدر شد یوسف خود را برادر
ندانست این که بی دیدار محبوب
رود جانش بسان چشم یعقوب
ز حیرت در دهانش ماند انگشت
چو مستی کو ز مستی خویش را کُشت
برای واپسین نظار هٔ رام
چو جان، آخر برآمد بر لب بام
به چشم خویش دید آن رفتنِ جان
چو نرگس، زار چشمش ماند حیران
گهی دیدن به رو اشکش روان شد
چو نور چشم، چشمش هم روان شد
چو شد نزدیک آن کز رفتن دور
ز چشم مست گردد باده مستور
دلش گشت از خمار هجر بیتاب
در آن بیتابی آمد آخرین خواب
نگه بر روی جانان بود دمساز
ک مرغ روحش از تن کرد پرواز
نشد پنهان هنوز از چشم خونبار
که روز زندگانی شد شب تار
چو هجر دوست نگذارد به تن جان
خوشا کو جان دهد در وصل جانان
دران جان دادنش حیرانی از چیست
که جانش رفت بی جان چون توان زیست
چو جسرت در فراق رام جان داد
ز غم در خان و مانش آتش افتاد
برت گریان به رسم خویش و آیین
مهیا ساخته تجهیز و تکفین
به دوش خویشتن برد آن جنازه
به طفلی دید برت این داغ تازه
به رسم هندوان در جای موعود
تلی آراسته از صندل و عود
ز عشقش آتشی کردند بس وام
چشاندند آن شراب صرف بی جام
ندانم عاشق از طالع چه اندوخت
به مرگ و زندگانی بایدش سوخت
شد آتش مجمر زر، جسم او عود
مشام عشق، خوشبو گشت از آن د ود
بران خاکستری از آتش دل
زدند آتش دو باره اهل محفل
خراب عشق گشت از شعله معمور
چو شمع از سوختن شد جمله تن نور
ازان آتش که عشق از دم برافروخت
اگر شمع و اگر پروانه بد سوخت
تنش هم سوخت زان آتش چو جانش
به آبِ گنگ بردند استخوانش
حبابی گشت تاج کجکلاهی
هما را استخوان خوردند ماهی
مگر شه گشت شمشیر ظفریاب
که کارش بود با آن آتش و آب
خراب آباد گیتی کم خراج است
درینجا نقد هستی بی رواج است
ازین ویرانۀ بی گنجِ پر مار
برو چون شیر مردان جان نگهدار
دو ساغر دارد این نیلی خُم دون
یکی پر زهر و آن دیگر پر از خون
ز بزم و دور آن پرهیز باید
که جام زهر و خون خوردن نشاید
کند تا ماتم رای یگانه
از آنجا برت باز آمد به خانه
زچشمش خون دل چون چشمه زد جوش
چو آب زندگانی شد سیه پوش
چو نور دیده اش بود آن گزیده
سیه پوشیده همچون نور دیده
سپه یکسر سیه پوشید و گریان
شب آید چون شود خورشید پنهان
پریچهران به ماتم چهره خستند
چو خورشید و شفق در خون نشستند
به ماتم داشت مهر گیتی افروز
خسوف ماه و سیاره چهل روز
اگرچه برت سوگش داشت بسیار
کمک گفتم که چندان نیست در کار
چه در سوگ کسان باید نشس تن
مرا بر خود بسی باید گرستن
ندانم تا اگر خوانم به شیون
ندارم هیچ کس ای وای بر من
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری از فردوسی است که به حماسه و داستان یوسف و پدرش یعقوب اشاره دارد. در این شعر، یعقوب پس از دوری از یوسف به شدت دلتنگ و غمگین است. او به عشق و هجران فکر میکند و حالتی مملو از حیرت و اندوه دارد. یعقوب متوجه میشود که دیدن یوسف چقدر برایش گرانبهاست و برای آخرین بار به یاد او میافتد. غم یعقوب آنقدر شدید است که جانش در این فراق به زحمت میگذرد. بیتابی و اندوه او به شدت نمایان است و با عشقش به یوسف، زندهیاد میماند. در نهایت، مرگ یوسف را به آتش میکشد و غم و ماتم بر همهجا حاکم میشود. این شعر به زیبایی احساسات عمیق و رنج عشق و فراق را توصیف میکند.
هوش مصنوعی: وقتی که عشق بر دل فردی چیره شود، او به راحتی میتواند مشکلات و مشکلات جدایی از فرزندش را تحمل کند، حتی اگر این انتخاب بر خلاف عقل و خرد او باشد.
هوش مصنوعی: از طریق فریب و نیرنگ، گرگ سبز به مانند پدر، یوسف را به برادرش تبدیل کرد.
هوش مصنوعی: او نمیداند که بدون دیدن محبوب، جانش مانند چشم یعقوب خواهد شد که بر اثر دوری، بیناییاش را از دست داد.
هوش مصنوعی: از شگفتی، انگشتش در دهانش باقی ماند، انگار که مستی او را به حدی مطرود کرده که جان خودش را نیز از دست داده است.
هوش مصنوعی: برای آخرین بار که به آن منظره زیبا نگاه میکنم، مانند جان، بالاخره بر لبه بام آمدهام.
هوش مصنوعی: او با چشمان خود دید که چگونه جانش مانند نرگس از بدنش جدا شد و چشمش به شدت حیران و گریان ماند.
هوش مصنوعی: گاهی وقتی او را میبینم، اشکهایم همچون نور چشمش جاری میشود و همینطور چشمانش نیز با اشک پر میشود.
هوش مصنوعی: وقتی زمان نزدیکی فرا میرسد و کسی که از دوری رنج میبرد به دیدار میآید، شراب پنهان میشود و حالتی مستیآور ایجاد میکند.
هوش مصنوعی: دلش به خاطر هجران بیتاب شد، و در این اضطراب، آخرین خوابش را دید.
هوش مصنوعی: نگاه کردن به چهره محبوب باعث میشود که روح انسان از تن آزاد شود و پرواز کند.
هوش مصنوعی: چشمهای گریان نتوانستند پنهان کنند که روز زندگی به شب تار تبدیل شده است.
هوش مصنوعی: وقتی دوری از دوست اجازه نمیدهد که جانم راحت باشد، خوشا به حال کسی که در وصال محبوب جانش را فدای او کند.
هوش مصنوعی: در اینجا شخصی از خود میپرسد که دلیل حیرت و تعجبش چیست وقتی جان محبوبش از دست رفته و حالا زندگی بدون او برایش ممکن نیست. او احساس میکند که از زندگی بیمعنی شده و با وجود بیجانی محبوبش، هنوز نمیداند چطور باید ادامه دهد.
هوش مصنوعی: وقتی که دلش از دوری عشق به درد آمد، زندگیاش به آتش غم دچار شد و در خانهاش نیز آرامش را از دست داد.
هوش مصنوعی: او با آداب و رسوم خود به آرامی آماده شده و برای وداع و خاکسپاری مهیا گشته است.
هوش مصنوعی: به دوش خود جنازهای را حمل کرد و در این حال، نوزادی را دید که این غم تازه را تجربه میکند.
هوش مصنوعی: به اقتضای سنت و رسم هندیها، در مکان مشخصی، تلی از چوب صندل و عود تهیه شده است.
هوش مصنوعی: به خاطر عشق او، آتشی بزرگ برپا کردند و به ما شراب ناب و خالصی دادند که نیازی به جام ندارد.
هوش مصنوعی: نمیدانم عاشق چه سرنوشتی برای خود رقم زده است، اما برای او زندگی و مرگ به یک اندازه مهم است و باید با این شرایط کنار بیاید.
هوش مصنوعی: آتش مجمر طلا شعلهور شد، و جسم او مثل چوب معطر عود، بوی خوشی از دود آن به ارمغان آورد.
هوش مصنوعی: از دل آتشین و غمانگیز دیگری، شعلهای دوباره در دل جمعی از اهل محفل روشن شد.
هوش مصنوعی: عشق باعث ویرانی شد، همانطور که شمع با سوختن خود نور میافکند.
هوش مصنوعی: از عشق که مانند آتش است و با نفسش شعلهور میشود، اگر شمعی بسوزد یا پروانهای، باید بدانیم که این نتیجهی همان آتش عشق است.
هوش مصنوعی: تنش از آتش آسیب دید و جانش را به آب کثیف سپردند و استخوانش را بردند.
هوش مصنوعی: حبابی به شکل تاج بر سر کجکلاهی نشسته است و ماهی استخوانها را خورده است.
هوش مصنوعی: آیا ممکن است که شاه به چنان شمشیری دست یابد که بتواند با آن بر آتش و آب غلبه کند؟
هوش مصنوعی: این دنیا به ظاهر ویران شده است و هزینهاش کم است. در اینجا، دارایی واقعی و ارزشمند وجود ندارد و رونقی برای آن نیست.
هوش مصنوعی: از این خرابه که پر از خطر و بیمنافع است، دور شو و مانند شیران دلاور از جانت محافظت کن.
هوش مصنوعی: این خمره دو نوع مایع دارد؛ یکی از آنها سمی و خطرناک است و دیگری پر از خون.
هوش مصنوعی: باید از مهمانی و دوری که در آن آسیب و زهر وجود دارد پرهیز کرد، زیرا نوشیدن زهر و خون ناپسند است.
هوش مصنوعی: این بیت بیان میکند که پس از یک دوره غم و اندوه، فرد به آرامش و سکون میرسد و به خانهای که برایش عزیز است، بازمیگردد. در واقع، اشاره به امیدواری و بازگشت به شرایط خوب زندگی دارد.
هوش مصنوعی: از چشمانش اشک و خون دل بیرون زد، مثل چشمهای که فوران میکند. زندگیاش، به خاطر غم و اندوه، به رنگ سیاه درآمد.
هوش مصنوعی: زیبایی او مانند نور چشمم است، همانگونه که چشمانم به او روشنایی میبخشد، او هم در دل من جایگاهی خاص دارد.
هوش مصنوعی: سربازان تمام لباسهای تیره بر تن کردند و در حالی که شب به قربانگاه میآید، گریه میکنند و با غروب خورشید، اندوهشان بیشتر میشود.
هوش مصنوعی: چهره زیبای پری مانند در غم و ناامیدی به حالتی دچار شده است، همانند اینکه خورشید و سپیدهدم به رنگ خون درآمده باشند.
هوش مصنوعی: به خاطر غم و اندوهی که به وجود آمده، نور خورشید که روشنگر جهان است تحت تأثیر خسوف قرار گرفته و همچنین سیارهها به مدت چهل روز متاثر از این وضعیت هستند.
هوش مصنوعی: با وجود اینکه غم و اندوه او بسیار زیاد بود، من بارها به او گفتم که در واقع موضوع چندان جدی نیست و نباید نگران باشد.
هوش مصنوعی: باید در غم از دست دادن عزیزان، بسیار گریه کرد و سوگواری نمود.
هوش مصنوعی: نمیدانم اگر در این حالت فریاد بزنم، آیا کسی به من توجه خواهد کرد یا نه. ای کاش که من را تنها نگذارند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.