ای فتنهٔ عالم به نگاه! این چه جمال است؟
کز وصف جمال تو زبانم همه لال است!
جانا دل من سوخت ز داغ لبت، آخر:
تا کی دل من تشنه ی این آب زلال است
بگذار که قربان شوم این شمع رخت را
در مذهب ما سوزش پروانه وصال است
ما را هوس وصل لب و زلف تو هیهات!
عمر خضر و آب بقا، فکر محال است!
این طلعت زیبای ترا مه نتوان گفت
کاین ثابت و آن سوخته ی برق زوال است
«شاید به دمم فاتحه ای عین کمال است
کس ماه ندیده است که در عین کمال است»
دور از تو چنان زار و نزار است «وفایی»
گویی که زمهجوری خورشید هلال است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره میکند و از قدرت جذبهاش میگوید که زبان او را از وصف آن لال کرده است. دل شاعر از عشق و آرزوی وصال معشوق میسوزد و او را به تشنگی اشارت میکند. شاعر ابراز میکند که حاضر است قربانی زیبایی معشوق شود و عشق را چون پروانهای میداند که به شمع عشق نزدیک میشود. او همچنین میگوید که آرزوی وصال معشوق برایش محال است و زیبایی او را نمیتوان توصیف کرد. دوری از معشوق شاعر را خفه و درمانده کرده است و او را به یاد خورشید و جلوههای زیبای آن میاندازد.
هوش مصنوعی: ای زیبایی جهان، با نگاهت چقدر جذابی! این چه زیباییای است که من از تو نمیتوانم هیچ حرفی بزنم و زبانم بند آمده است؟
هوش مصنوعی: عزیزم، دل من از شدت عشق و آرزوی تو سوخته است. دیگر تا کی باید قلبم برای این آبی زلال و شیرین عطش داشته باشد؟
هوش مصنوعی: اجازه بده قربانی روشنی چهرهات شوم، چرا که در اعتقاد ما، سوختن پروانه برای رسیدن به معشوق است.
هوش مصنوعی: ما به دنبال وصال و دیدار تو هستیم، اما این آرزو محال است! حتی اگر عمر جاودانی مانند خضر داشته باشیم و آب بقا نوشیم، باز هم نمیتوانیم به این آرزو برسیم.
هوش مصنوعی: چهره زیبای تو را نمیتوان به راحتی توصیف کرد، زیرا همواره در حال تغییر و زوال است و نمیتوان آن را به صورت ثابت در نظر گرفت.
هوش مصنوعی: شاید من هم در کمال خودم به پایان برسم و مانند یک تابلو زیبای هنری باشم که هیچکس نتوانسته است زیباییاش را به طور کامل ببیند.
هوش مصنوعی: دور از تو زندگی برایم بسیار سخت و غمانگیز است، انگار که ماه در میان تاریکی و سردی خاصی قرار دارد و از گرمای خورشید دور است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
می خور که بر اصحاب خرابات حلال است
گو زهر خور آن کس که بر او نوش وبال است
زان باده که گویی دمش از بوی بهشت است
گر نیز به دوزخ بروم توبه محال است
بسیار بکوشید خَضر تا که بدانست
[...]
خطّ تو که در عین خرد عین جمال است
خطّی ست که بر خوبی رخسار تو دال است
آن لطف میانت را بنمای به مردم
تا خلق بدانند که ما را چه خیال است
زان دوست ملامت مکن ای دوست که او را
[...]
عشق است که وارسته ز نقصان و کمالست
عشق است که آسوده ز هجران وصال است
اثبات مثالش نتوان کرد ولیکن
این نفی مثال تو یقین عین مثال است
گویند سوی الله خیال است و حقیقت
[...]
سر رشتهى هر کار که از دست بدر شد
پس یافتنش نزد خرد عین محال است
کى رشتهى تدبیر، کس از دست گذارد
آنکس که بدو مرتبهى عقل و کمال است
خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است
چون سایه قدم پیش نهد وقت زوال است
از خنجر سیراب نترسد جگر ما
هر چند که می صاف بود مفت سفال است
هر دانه که از آبله دست نشد سبز
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.