جهت مر جسم را باشد نه جان را
مکن محبوس دریای روان را
مرکب کی بود ذات بسیطه
نظر بگشا ببین عین عیان را
به جز هستی واجب ممتنع دان
چو ممکن گفتهای هردو جهان را
به حسن خود شود عاشق به هر روی
به چشم او شناس آن دلستان را
به غیر از آب صافی هیچ نشناس
گل سرخ و سفید و ارغوان را
در این بستان چو سر از یاد هو رفت
انا الحق دان نفیر بلبلان را
چو کوهی شد فنا از خود به کلی
نشان گم کرد و دید آن دلستان را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به کشف و شهود روحانی و حقیقت وجود اشاره دارد. شاعر به تمایز بین جسم و جان اشاره کرده و میگوید که جسم تنها یک واژه است و جان باید آزاد و رها باشد. او خواسته است تا خواننده از دنیای مادی فراتر برود و حقیقت عمیقتری را ببیند. در اینجا به ضروری بودن عشق به حقیقت و زیباییها اشاره شده و تأکید میشود که تنها درک درست از وجود، پایداری و معنا را به ارمغان میآورد. شاعر از غیر از آب صاف به عنوان نمادی از درک نادرست یاد کرده و در نهایت بر این نکته تأکید میکند که وقتی انسان از خود فنا شود، به حقیقت عمیقتری دست مییابد و میتواند عشق واقعی را بشناسد.
هوش مصنوعی: جهت بدن به سمت مشخصی است، اما روح آزاد است. پس نباید روح را در محدودیتهای دنیوی حبس کرد.
هوش مصنوعی: به وضوح ببین که حقیقت چیست و از ظاهر صرف عبور کن.
هوش مصنوعی: جز وجود واجب، هیچ چیز دیگری نمیتواند وجود داشته باشد و آنچه ممکن است، هر دو جهان را تحتالشعاع قرار داده است.
هوش مصنوعی: هر کسی به طرز خاص خود مجذوب زیبایی او میشود، و تنها با نگاهی به چشمان او میتوان دلرباییاش را شناخت.
هوش مصنوعی: اگر بخواهی زیبایی گلهای سرخ، سفید و ارغوانی را بشناسی، باید از آب خالص و زلال استفاده کنی.
هوش مصنوعی: در این باغ وقتی که به یاد حقیقت میرسم، صدای بلبلها را مانند فریاد میشنوم.
هوش مصنوعی: زمانی که انسانی به کلی از خود و دنیای مادی فراتر رود و از تمام تعلقات رها شود، به مانند کوهی بزرگ میشود و دیگر نشانی از خود ندارد. در این حالت، او زیبایی واقعی عشق و محبت را میبیند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو ایزد خواست کردن این جهان را
کزو کون و فسادست این و آن را
ز مرگ شاهزاده نصرة الدین
نه دل را ماند قوت ، نه زبان را
جهانی بود در انواع مردی
که داند مرثیت گفتن جهان را؟
چه طرز آرم که ارز آرد زبان را؟
چه برگیرم که در گیرد جهان را؟
غلام و مادر طفل آن جوان را
نه چندان زد که بتوان گفت آن را
زهی فرمانده مطلق جهان را
مشرف کرده نامت هر زبان را
فلک بر تخت شاهی نانشانده
چو تو یک خسروخسرو نشان را
اثرهای بزرگت شاد کرده
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.