جمالش را جلال آئینه دار است
جلالش را جمال آئینه دار است
خود است آئینه خود در حقیقت
بهر صورت از این رو آشکار است
یکی گردد دو صدر ره می شماری
یکی باشد عددها بی شمار است
سفید و سرخ و زرد و سبز و اسود
ز یکدست است ونقش یک نگار است
سواد الوجه دل شد خال آن ماه
ز زلف و روی او لیل و نهار است
ز یک آب است بستان سبز و خرم
صباحی گفت گلها عین خار است
چو گفت او کل یوم هو فی الشان
نمی دانم که کوهی در چه کار است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی و جلال که در آینه منعکس میشود، اشاره دارد. به نوعی ارتباط بین جمال و جلال را بیان میکند و نشان میدهد که هر یک در حقیقت خود را در دیگری نشان میدهد. شاعر به وحدت و تنوع رنگها و صورتها اشاره میکند و با استفاده از تصاویر مختلف، به یکپارچگی در اشکال و حالات موجود در طبیعت و زیباییهای آن میپردازد. همچنین، با اشاره به مفهوم "کل یوم هو فی الشان" به وجود راز و حکمت در امور زندگی اشاره میکند و از ناپایداری و تغییرات در زندگی انسان یاد میکند.
هوش مصنوعی: زیبایی او به خاطر عظمت آینه است و عظمت او نیز به خاطر زیبایی آینه.
هوش مصنوعی: انسان در واقعیت خود، همچون آینهای است که همهی ویژگیها و صفاتش را به خوبی نشان میدهد. به همین دلیل، ماهیت او به وضوح و روشنی نمایان است.
هوش مصنوعی: وقتی که یکی به دو تقسیم میشود، به نظر میرسد که فقط یک عدد وجود دارد، اما در واقع تعداد آنها نامحدود است.
هوش مصنوعی: رنگهای سفید، سرخ، زرد، سبز و سیاه همه یکدست و هماهنگ هستند و تصویر یک هنرمند را نشان میدهند.
هوش مصنوعی: سفیدی چهرهاش باعث شده که دل من به او وابسته شود. زیبایی او شب و روز را به یاد میآورد و مو و صورتش مانند شب و روز در هم آمیختهاند.
هوش مصنوعی: بستانی سرسبز و شاداب از یک منبع آبی نشأت میگیرد و در این راستا، صبحگاهی گلها مانند خاری هستند که به زیبایی و شادابی فضا کمک میکنند.
هوش مصنوعی: وقتی او میگوید هر روز خدا در حال تدبیر امور است، نمیدانم کوه در چه کاری مشغول است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گل رخسارگانش را بیاراست.
بنفشه زلفکانش را بپیراست.
خوشا وقتا که وقت نوبهار است
مساعد روز و میمون روزگار است
زمین چون لعبت شمشاد زلف است
جهان چون کودک عنبر عذار است
کجا پایت برآید گلستان است
[...]
مشو خاقانیا مغرور دولت
که دولت سایهٔ ناپایدار است
به دولت هر که شد غره چنان دان
که میدانش آتش و او نیسوار است
چو صبح است اول و چون گل به آخر
[...]
نه پنهان بر درستیش آشکار است
اثرهایی کز ایشان یادگار است
ره عشاق راهی بیکنار است
ازین ره دور اگر جانت به کار است
وگر سیری ز جان در باز جان را
که یک جان را عوض آنجا هزار است
تو هر وقتی که جانی برفشانی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.