گنجور

 
کوهی

برآمد آفتاب روی آن ماه

شب تاریک روشن شد سحرگاه

بزلف و روی خود آن مه شب و روز

نه تنها عشق بازد گاه و بیگاه

شبی در بزم بودم پیش ترسا

بت و زنار می گفتند الله

نظر کردم بتا قولی و فعلی

همی گفتند از دلهای آگاه

چو شیر روح شد در بیشه وصل

خلاصی یافتم از نفس روباه

بدان کوهی که کفر و دین واسلام

بهم رستند همچون دانه وکاه

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
باباطاهر

کجا بی جای ته ای بر همه شاه

که مو آیم بدانجا از همه راه

همه جا جای ته مو کور باطن

غلط گفتم غلط استغفرالله

سوزنی سمرقندی

شه انجم به پیروزی شهنشاه

محول شد برین پیروزه خرگاه

ز برج ماهی لؤلؤ پشیزه

ببرج تیره مرجان چراگاه

ز تحویل شه انجم بتعجیل

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

مراخود نیست عادت هجو گفتن

که کردستم طمع زین قوم کوتاه

معاذالله که من کس را کنم هجو

ز مدح گفته نیز استغفرالله

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه