دل چو شستم ز غیر نقش ادب
گفت ما را ز لوح صاد طلب
چون ز اصل و نسب شدم فارغ
گفت لایق شدی بما فارغب
اولم باده داد و سرخوش کرد
بعد از آنهم نهاد لب بر لب
بوسها داد بر دهان دلم
با لب خویش داشت عیش و طرب
سحری بود دیدمش روشن
روی چون آفتاب مه منصب
گفت پرورده ام بشیر و شکر
گفتمش لطف کرده ی یارب
ساغری داد پر ز بدر منیر
می روح القدس نه آب عنب
در کشیدم همه خدا دیدم
خواند بر جانم آیت اقرب
چشم کوهی ندیده در شب و روز
جز رخ و زلف او بروز و به شب
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از تجربهای عمیق و روحانی سخن میگوید. او ابتدا از قید و بندهای دنیوی رها میشود و به حقیقتی بالاتر میرسد. در این حال، به او جامی میدهند که او را سرمست میکند و با لبانش عشق و شادی را به او منتقل میکند. شاعر زیبایی و روشنایی معشوقش را توصیف میکند و به عشق و نوازش او اشاره دارد. نهایتاً، او روح را در مییابد و با دیدن زیبایی معشوق، تمام هستی را در او میبیند.
هوش مصنوعی: وقتی دل را از هر چیز غیر پاک کردم، ادب به من گفت که باید از لوح پاکی خواستهای را طلب کنم.
هوش مصنوعی: وقتی از اصل و نسب خود آزاد شدم، گفتی که به ما تعلق داری و از این رو میتوانی به ما بپیوندی.
هوش مصنوعی: نخست نوشیدنی به من داد و مرا شاد کرد، سپس لبهایش را بر لبهای من گذاشت.
هوش مصنوعی: دل من را با بوسههایش شاد کرد و با لبهای خود لحظاتی خوش و شاداب را تجربه کرد.
هوش مصنوعی: در سحری، چهرهای زیبا و روشن را دیدم که مانند آفتاب درخشان و با کمال بود.
هوش مصنوعی: گفتم که تو را با محبت و نیکی تربیت کردهام و از تو ممنونم که به من لطف کردهای، ای پروردگار.
هوش مصنوعی: ساقی، جامی پر از شراب به من بده که نورش از چهرهام میدرخشد؛ این می شراب، روح القدس است نه آب انگور.
هوش مصنوعی: در دل خود عمیقاً به خدا نزدیک شدم و احساس کردم که او با آیاتش بر جانم تأثیر میگذارد.
هوش مصنوعی: چشمی که به زیباییهای کوه نپرداخته، همواره فقط به چهره و موهای او در روز و شب نگاه کرده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون سر من سپید دید بتم
گفت تشبیه شیب و سخت عجب
گفت : موی سپید و روی سیاه
همچو روز است در میانهٔ شب !
باغ دیبا رخ پرند سلب
لعبگر گشت و لعبهایش عجب
گه دهد آب را زگل خلعت
گاهی از آب لاله را مرکب
گه بهشتی شود پر از حورا
[...]
با سرشگ سخای او کس را
ننماید بزرگ رود فرب
یاد کرد از لطیف طبعش بحر
گشت پر در و عنبر اشهب
باگران حلمش آشنا شد کوه
[...]
لک منی علی البعادنصیب
لم ینله علی الدنوحبیب
فعلی الطرف من سواک حجاب
و علی القلب من هواک رقیب
و فی ناظری هواک و قلبی
[...]
وَ اَمْطَرَ اَلْکَاسَ ماءّ مِنْاَبَارِقِها
فانبَتَ الدُرَّ فی اَرْضٍ مِنَ الذَّهَبِ
وسَبَّحَ الْقَوْمُ لَمَّا اَنْرَأَوْا عَجَباً
نوراً مِنَ اَلْماءِ فی نارٍ مِنَ العِنَبِ
سُلافَةٌ وَرِثَتْها عادُ عَنْاِرَمٍ
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.