گنجور

 
کوهی

دل چو شستم ز غیر نقش ادب

گفت ما را ز لوح صاد طلب

چون ز اصل و نسب شدم فارغ

گفت لایق شدی بما فارغب

اولم باده داد و سرخوش کرد

بعد از آنهم نهاد لب بر لب

بوسها داد بر دهان دلم

با لب خویش داشت عیش و طرب

سحری بود دیدمش روشن

روی چون آفتاب مه منصب

گفت پرورده ام بشیر و شکر

گفتمش لطف کرده ی یارب

ساغری داد پر ز بدر منیر

می روح القدس نه آب عنب

در کشیدم همه خدا دیدم

خواند بر جانم آیت اقرب

چشم کوهی ندیده در شب و روز

جز رخ و زلف او بروز و به شب

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کسایی

چون سر من سپید دید بتم

گفت تشبیه شیب و سخت عجب

گفت : موی سپید و روی سیاه

همچو روز است در میانهٔ شب !

فرخی سیستانی

باغ دیبا رخ پرند سلب

لعبگر گشت و لعبهایش عجب

گه دهد آب را زگل خلعت

گاهی از آب لاله را مرکب

گه بهشتی شود پر از حورا

[...]

عسجدی

با سرشگ سخای او کس را

ننماید بزرگ رود فرب

یاد کرد از لطیف طبعش بحر

گشت پر در و عنبر اشهب

باگران حلمش آشنا شد کوه

[...]

خواجه عبدالله انصاری

لک منی علی البعادنصیب

لم ینله علی الدنوحبیب

فعلی الطرف من سواک حجاب

و علی القلب من هواک رقیب

و فی ناظری هواک و قلبی

[...]

ابوعلی عثمانی

وَ اَمْطَرَ اَلْکَاسَ ماءّ مِنْاَبَارِقِها

فانبَتَ الدُرَّ فی اَرْضٍ مِنَ الذَّهَبِ

وسَبَّحَ الْقَوْمُ لَمَّا اَنْرَأَوْا عَجَباً

نوراً مِنَ اَلْماءِ فی نارٍ مِنَ العِنَبِ

سُلافَةٌ وَرِثَتْها عادُ عَنْاِرَمٍ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه