گنجور

 
کوهی

چه حکمت بود ما را آفریدن

چه بود این زندگی و باز مردن

نمیدانم چه سر است اینکه خواهد

بروز حشر دیگر زنده کردن

غرض این بد که او خود را به بیند

درون دیده هر دیده روشن

صباحی بود دیدیمش چو خورشید

در آمد آفتاب از بام و روزن

خوش آمد در دل و بنشست در جان

که انسان بود در تقویم احسن

خود آمد در دل کوهی و بنشست

بسان آتش اندر سنگ و آهن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
دقیقی

نگه کن آب و یخ در آبگینه

فروزان هر سه همچون شمع روشن

گدازیده یکی دو تا فسرده

بیک لون این سه گوهر بین ملون

ناصرخسرو

غریبی می چه خواهد یارب از من؟

که با من روز و شب بسته است دامن

غریبی دوستی با من گرفته‌است

مرا از دوستی گشته‌است دشمن

ز دشمن رست هر کو جست لیکن

[...]

منوچهری

شبی گیسو فروهشته به دامن

پلاسین معجر و قیرینه گرزن

بکردار زنی زنگی که هرشب

بزاید کودکی بلغاری آن زن

کنون شویش بمرد و گشت فرتوت

[...]

قطران تبریزی

ز مویش خانه گردد سنبلستان

ز رویش بوستان گردد شبستان

چو مشگین زلف پیش باد دارد

شود زو باغ و بستان سنبلستان

سپاه مهر او بر من بتازد

[...]

مشاهدهٔ ۱۴ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه