گنجور

 
خیالی بخارایی

چون نی اگر چه عمری خوش می نواخت ما را

دیگر نمی شناسد آن ناشناخت ما را

صرّاف عشق در ما قلبی اگر نمی دید

در بوتهٔ جدایی کی می گداخت ما را

ای دل مساز ما را بی او به صبر راضی

زیرا که این مفرّح هرگز نساخت ما را

دل در طریق وحدت از نیستی نزد دم

در راه عشقبازان تا در نباخت ما را

با سوز او خیالی چون عود ساز و خوش باش

کآخر چو چنگ روزی خواهد نواخت ما را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

چون شمع اگرچه آنمه مهرش گداخت ما را

برق چراغ حسنش جان تازه ساخت ما را

ما را ز در سگ او گر راند ازو نرنجیم

ما قلب نارواییم او هم شناخت ما را

در کوی عشقبازی داویست هر دو عالم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه