گنجور

 
اهلی شیرازی

چون شمع اگرچه آنمه مهرش گداخت ما را

برق چراغ حسنش جان تازه ساخت ما را

ما را ز در سگ او گر راند ازو نرنجیم

ما قلب نارواییم او هم شناخت ما را

در کوی عشقبازی داویست هر دو عالم

چشم فضول ننشست تا در نباخت ما را

از شوق نعل اسبش سر خاک راه کردیم

وان مه ز ناز توسن بر سر نتاخت ما را

اکسیر عشق اهلی زر می کند مسیحا

در کوره محبت زانرو گداخت ما را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خیالی بخارایی

چون نی اگر چه عمری خوش می نواخت ما را

دیگر نمی شناسد آن ناشناخت ما را

صرّاف عشق در ما قلبی اگر نمی دید

در بوتهٔ جدایی کی می گداخت ما را

ای دل مساز ما را بی او به صبر راضی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه