گنجور

 
خیالی بخارایی

ناز مه جز به همین نیست که نوری دارد

ورنه با مهر رخت نسبت دوری دارد

تا بر ابروی تو پیوست دل گوشه نشین

به حضور تو که پیوسته حضوری دارد

گوشهٔ خاطر عاشق ز هوای رخ توست

همچو فردوس سرایی که سروری دارد

راستی هرکه کند نسبت قدّ تو به سرو

هیچ شک نیست که در عقل قصوری دارد

با خیالی ز جفا هرچه کند معذور است

یار، زیرا که جوان است و غروری دارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قاسم انوار

دلم از شیوه شیرین تو شوری دارد

دیده از طلعت زیبای تو نوری دارد

با خیال توچه گویم؟همه شب تابسحر

دل غمدیده درین وقت حضوری دارد

عاقبت بر سر کوی تو بخواهد سر باخت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه