گنجور

غزل شمارهٔ ۹۲۳

 
خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی » غزلیات
 

برخیز که بنشیند فریاد ز هر سوئی

زان پیش که برخیزد صد فتنه ز هر کوئی

در باغ بتم باید کز پرده برون آید

ور نی به چه کار آید گل بی رخ گلروئی

آن موی میان کز مو بر موی کمر بندد

موئی و میان او فرقی نکند موئی

دل باز به جان آید کز وی خبری یابد

بلبل بفغان آید کز گل شنود بوئی

آن سرو خرامانم هر لحظه به چشم آید

انصاف چه خوش باشد سروی بلب جوئی

گر دست رسد خواجو برخیز چو سرمستان

با زلف چو چوگانش امروز بزن گوئی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

دل آشفته نوشته:

حیف از این شعر با این وزن و واج آرایی، که از دست خوانندگان آهنگ سازان مغفول مانده

امین کیخا نوشته:

مغفول المهجور !

حمید رضا گوهری نوشته:

مغفول المهجورالمظلوم!!
هرگزنسبت به هیچ شاعری تا این اندازه جوروغفلت وظلم نرفته که برخواجو رفته . باید پای صحبت کرمانیان نشست که چه دل خونی دارند .
ایشان معتقدند که خواجو درشیرازغریب گزشده
آخر مرد حسابی آدم بلند میشود درمیانۀ دوران سعدی وحافظ درشیراز رحل اقامت افکنده وغزل میگوید ؟ !! آنهم چنان غزل هایی !!

پیروی نوشته:

وه وه چه شورانگیز

منار دزدید و خواجه شد حافظ ای دریغا خواجو
اچون بنوشیدم از آن بادهٔ نوشین قدحی

لعل شکر شکنش بانگ برآورد که نوش

گفتم ای خسرو خوبان ختا خواجو را

ترکتاز نظرت برد بیغما دل و هوش

کانال رسمی گنجور در تلگرام